تبليغاتX
همینجوری
همینجوری یک چیزایی به ذهنم رسیده. تو هم سخت نگیر. همینجوری بخونش!

اول: همه ما گاه با آدمهایی مواجه شده ایم که خود را فقیر می خوانند، غریب می خوانند، مریض دار و... تا مردم را متقاعد کنند پولی کف دستشان بگذارند. عباراتی نظیر "به من بدبخت..."، "مریض دارم. دکتر گفته اگه..."، "از شهرستان اومدم..." و... مربوط به این گروه از مردم است. گاه حتی برای ادعاهایشان سند هم دارند. اسنادی که واقعا موجود است و حاضرند ارائه کنند. اینان معمولا ظاهری دارند که فقر از آن می بارد، لباسهایشان ژنده است، بدنشان پر است از زخم و سوختگی، بچه های کوچکی همراهشان هستند که ملتمسانه توی چشمت نگاه می کنند و...
با این همه می شنویم که این افراد اغلب کلاهبردارند و می شنویم فقیر که نیستند هیچ، کلی هم درامد دارند از این گدایی.

دوم: جماعتی راه افتاده اند توی کشور و خودشان را از محرومان می دانند، همه جا جار می زنند که تریبون ندارند، هوار می کشند که مافیای ثروت و قدرت زندگی شان را تباه کرده است. منتقدانشان را چماق به دست می خوانند.
خلاصه فیلمی راه انداخته اند از محرومیت و مظلومیت و بیچارگی شان! کسی اگر نداند فکر می کند چه فکرها می کند در مورد بدبختی و فلاکت این جماعت.
خلاصه دارند گدایی می کنند اما بلد نشده اند که لااقل ظاهر گدایی را حفظ کنند. حداقل اگر می گویند تریبون ندارند، اینقدر توی سخنرانی ها و روزنامه ها و تلوزیونشان این حرف را تکرار نکنند، اگر می گویند پول ندارند، اینقدر خرج سفرها و برنامه ها و خرید فروشهایشان نکنند، اگر از مافیای ثروت حرف می زنند، به تنهایی وارد مناقصه های میلیاردی نشوند، اگر طرف مقابل را چماق به دست می دانند با تفنگ و باتومشان نیایند توی خیابان و...
گداهای سیاسی فقط نگاه ملتمسانه کودکان از همه جا بی خبرشان به گداها می ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:51  توسط احمد طالبی  | 

"اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند."

گاهی برخی دوستان هشدار می دهند نسبت به دوپاره شدن جامعه و نفرتی که این روزها سر باز کرده است. نفرتی که در ضرب و شتم مردم و شکنجه زندانیان دیده می شود، نفرتی که شعارهای تند را آفریده است، نفرتی که از شدت اثرگذاری اش حتی خانواده ها را هم در خطر قرار داده.
اغلب وقتی می خواهیم از این نفرت ایجاد شده بگوییم حواسمان می رود سراغ سخنان تحریک کننده و توهین آمیز احمدی نژاد. کسی که ابایی ندارد روشنفکران را به بزغاله تشبیه کند و مخالفان را خس و خاشاک بنامد، حواسمان می رود سراغ صدا و سیمایی که یک روده راست توی شکمش نیست و دائما دارد منتقدان را وصل می کند به آمریکا و اسرائیل، حواسمان می رود سراغ نظامیانی که پروژه اقتصادی می گیرند و دستور به سرکوبی می دهند، حواسمان می رود سراغ نمایشهای دادگاهی و احکام عجیب و غریب قضایی، حواسمان می رود سراغ...

با خودم فکر می کنم که آیا ما در تولید این نفرت نقشی نداشتیم؟ آیا ما همه آدمهای پاک و بی آزاری بودیم که صرفا قربانی شهوت زورمندان شده ایم؟
چه کسی بود که از بدو رییس جمهور شدن احمدی نژاد در سال ۸۴ شروع کرد به جوک ساختن؟ یادمان که نرفته، جوکهای احمدی نژادی کم رد و بدل نمی شد و قاعدتا روی روان هوادارانش بودیم.
چه کسی بود که استراتژی انتخاباتی اش نه در این انتخابات که از شورای شهر سوم، همواره بر نفی احمدی نژاد قرار داشت؟ ما همه کار و بارمان را رها کرده و فکر و ذکرمان را گذاشته بودیم بر این که هر چیز و هر کس به غیر از احمدی نژاد.

خوب که فکر می کنم می بینم ما هیچ وقت احمدی نژاد را تحمل نکردیم، هیچ وقت نپذیرفتیمش، همیشه او را و حامیانش را تحقیر کردیم. شعار "هر کی که بی سواده، با احمدی نژاده" را ما سر دادیم.
میرحسین موسوی کاندیدای ما نبود، مهدی کروبی هم. ما می خواستیم که احمدی نژاد نباشد، می خواستیم که تفکر احمدی نژادی نباشد و حالا بازی برعکس شده. حالا او دارد ما را نفی می کند، حالا هواداران احمدی نژادیسم می خواهند که ما نباشیم.
گیرم که کمی خشن تر و عریان تر از ما. چه فرقی می کند؟ آنها دارند در زمینی بازی می کنند که ما هم بازی کرده ایم. ما بازی کردیم و زورمان نرسید، آنها بازی می کنند و زورشان می رسد.

اگر واقعا این نفرت را مضر به حال جامعه می دانیم باید از خودمان شروع کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:51  توسط احمد طالبی  | 

اول: در مورد سیستمهای قبیله ای گفته شده که در این سیستمها مسئولیت به عهده جمع است نه فرد. اگر کسی کار مثبتی انجام دهد به حساب قبیله اش نوشته می شود و اگر هم کسی کینه ای از یک عضو قبیله داشته باشد، تمام قبیله در معرض آسیب قرار می گیرد.

دوم: زمانی که در دیدار نخبگان با رهبری، یکی از حاضران زبان به انتقاد گشود و صراحتا شخص اول مملکت را مورد انتقاد قرار داد، می شد برق شادی را در چشمان بسیاری از منتقدین دید که با اشتیاق از این واقعه حرف می زدند.
در واقع محمود وحیدنیا به جای یک جمع حرف زده بود. جمعی که  هر فرد آن به هر دلیل علی رغم میلش جسارت انتقاد را نیافته بود و اینک می دید که یک نفر دیگر به جای او و از زبان او سخن می گوید.

سوم: روزی که به خوابگاه کوی حمله شد، جمع زیادی از دانشجویان بازداشت شده و منتقل شدند. آنها که در صحنه حاضر بودند به وضوح می دیدند که این افراد نه به سبب فعالیت خاصی که در آنجا انجام داده باشند، بلکه بیش از هر چیز بر اساس تصادف بود که دستگیر شدند. دستگیریهایی هم که در جریان راهپیمایی های اعتراضی انجام شد عمدتا از همین قسم بود. یعنی یک عده به صورت تصادفی به جای همه معترضین دستگیرشده و تجربیات بدیعی را از سر گذراندند.

چهارم: آنچه تاکنون بر جنبش سبز رفته نشان می دهد که حداقل طرف مقابل، سبزها را به چشم یک قبیله می بیند و برایش مهم نیست که با چه کسی طرف است. عقده هایش را بر سر کسانی خالی می کند که در دسترسش هستند. آنها را که از دسترسش خارج می شوند رها کرده و به جایشان سراغ نزدیکترها می رود.
شما ممکن است به صرف حضور در خیابان به هنگام اعتراضات سبزها کشته شوید بدون آنکه کسی احساس شرمندگی کند.
قبیلگی دیدن سبزها حتی محدود به جریان مقابل نمی شود. بسیاری از خود ما نیز ترجیح می دهیم که چنین نگاهی به خود داشته باشیم. وقتی از نقد دیگران به رهبری صرفا خرسند می شویم بی آنکه قدم در این راه بگذاریم، وقتی بی صدا در تجمعات اعتراضی غیبت می کنیم و تنها دعا می کنیم که دیگران به این حضور، رونق و سبزی دهند، وقتی زندانها مملو از کسانی می شود که فقط مثل ما سبزند و ما صدایمان در نمی آید تا مبادا به آنها بپیوندیم، یعنی که ما هم دوست داریم دیگرانی از این قبیله به جای همه کار کنند و هزینه دهند.
ایراد بزرگ این شیوه آن است که در ازای هزینه ندادن ما، دیگران هزینه ای سنگین تر از آنچه معمول است، می پردازند.
سالهاست که نظامهای قبیله ای جای خود را به نظامهای مدنی داده اند. نظامهایی که در آن افراد هویت می یابند، خودشان کارهای خودشان را انجام می دهند و خودشان به اندازه کاری که کرده اند هزینه می دهند. اینجا ولی هنوز یک جای داستان لنگ می زند.

پنجم: هزینه دادن یک گروه کوچک به جای همه چیزی نیست که فقط در خیابان رخ داده باشد.
به دانشکده خودمان که نگاه می کنم دانشجویانی را می بینم که ممنوع الورود شده اند، به کمیته انضباطی یا دادگاه انقلاب احضار شده و برایشان پرونده ساخته اند و حتی زندان را تجربه کرده اند بی آنکه کار خاصی کرده باشند. کاری که به واسطه آن در معرض این آسیب ها قرار گرفته باشند.
آنها شاید فقط در بین خبرچینان دانشکده دشمنان بیشتری داشته اند و خرده حسابهای شخصی تسویه نشده ای با کسانی که حالا صاحب همه حقوق شده اند.
آنچه حیات دانشجویی این دانشجوها را مختل کرده بیش از هر چیز اراده جریانی است که می خواهد کینه های خود را بر این قبیله اعمال نماید و برای این کار نیاز به قربانی دارد. دانشجویان مورد اشاره لزوما گناهکارتر از بقیه دانشجویان منتقد نیستند. حتی اتهامات برخی از آنها خنده دار و مضحک است یا به سبب کاری پرونده دار شده اند که عملا امکان ارتکابش را نداشته اند.
این دانشجویان صرفا دارند به جای همه تقاص می دهند و مجازات می شوند. اینان قربانیان هدف شومی هستند که کل قبیله را نشانه رفته است.

در این هنگامه راه بر کنار ماندن از آسیب، سکوت و انفعال نیست. اتفاقا به عکس به نظرم می رسد که همه ما باید با گذر از این زیست قبیله ای آماده  انجام تکالیف مربوط به منتقد بودنمان و پذیرش هزینه های آن شویم.
ما موظفیم کاری را که درست می دانیم رها نکنیم و از هزینه های احتمالی اش نترسیم و نیز در قبال هرینه دادن تک تک کسانی که جرمشان همچون ما منتقد بودن است مسئولیت داریم.
تنها در این صورت است که طرف مقابل در رسیدن به خواسته نامبارکش ناکام شده و با این واقعیت مواجه می شود که دیگر با قربانی کردن کور چند دانشجو نمی تواند به هدفش برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:24  توسط احمد طالبی  | 

اول: سالهای دبستان بود یا راهنمایی درست یادم نیست. توی یکی از کتابهایمان مدلهای رایج حکومت در جهان را نقد کرده بود. مدلهای رایج مورد نقد البته دو تا بیشتر نبود. سوسیالیستی و دموکراسی. ما باید یاد می گرفتیم که هیچکدامشان خوب نیستند و مدل سوم که جمهوری اسلامی است، ویژگیهای منفی هیچکدام از آنها را ندارد و تقریبا چیز بی نقصی است.

دوم: دیروز تحلیل سیاسی تلوزیون را می شنیدم. داشت درباره کشورهای غربی حرف می زد و طبق معمول اینکه چقدر آنها بد هستند. هر بار که درباره سیستم حکومتی شان حرف می زد تاکید داشت که "به اصطلاح دموکراسی".

سوم: سالها گذشته است از دورانی که دست اندرکاران این مملکت با اعتماد به نفس دموکراسی را نفی می کردند و از جمهوری اسلامی حرف می زدند. حالا زیاد پیش می آید که وقتی می خواهند به دیگران فحش بدهند می گویند که طرف دموکراتیک نیست. و وقتی می خواهند خودشان را تحویل بگیرند می گویند در جهان هیچ کس دموکراتیک تر از ما نیست. انگار نه انگار دموکراسی قبلا چیز خوبی نبوده است.

چهارم: وقتی منابع رسمی ما هنگام صحبت از آدم بدهای عرصه سیاست پیش از واژه دموکراسی از اصطلاحاتی نظیر "به اصطلاح" یا "مدعیان" استفاده می کنند، قبل از هر چیز نشان می دهند که تغییراتی اساسی در نگرششان نسبت انواع حکومت ایجاد شده، آنچنان که حالا دیگر دموکراسی مدل خوبی محسوب می شود و اگر مخالفتی با کشورهای دیگر داریم نه به خاطر این است که آنها دموکراتیکند بل از آن روست که تنها مدعی چنین امری هستند بدون آنکه به واقع چنین باشند. حالا روسای ما ادعا می کنند که از همه دموکراتیکترند و دموکراسی را بهتر از همه فهم می کنند و ساز و کارهایش را به کار می بندند.

پنجم: این تغییر نگرش می تواند ما را به آینده امیدوار سازد. آینده ای که آنچه امروز فحش محسوب می شود شاید مایه افتخار شود. خدا را چه دیدید. شاید تا چند وقت دیگر شاهد رواج عباراتی نظیر "به اصطلاح لیبرال" و یا "مدعیان فمنیسم" و... باشیم و مثلا از زبان سردمداران کشورمان بشنویم که ما از همه فمنیست تریم و...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احمد طالبی  | 

خانم توحیدلو به مناسبت تولد امام رضا و مقارنتش با ۸/۸/۸۸ از دوستان در بند یاد کرده و آزادی شان را خواسته است. از دیگران هم دعوت کرده تا در این باره بنویسند که آرزو می کنند در ۹/۹/۹۹ در کجا ایستاده باشیم.

اول: ۸/۸/۸۸ برای من روز خاصی نبود. یک تصادف تقویمی و همزمانی با تولد امام هشتم. اما همین تقارن تصادفی هم می توانست بهانه ای باشد برای جشن و شادمانی. ولی حیف!
چه جای شادمانی در مملکتی که عده ای داغدار فرزندانشان شده اند، جماعتی همین آزادی حداقلی شان را هم از دست داده اند و زندگی برای بخش بزرگی از جامعه شده پر از تشویش و نگرانی! نگرانی از اینکه فردا چگونه خواهد بود و قربانیان جدید قدرت طلبی آقایان چه کسانی هستند.
حتی اگر هم بخواهی جشن بگیری و شاد باشی ممکن نیست در فضایی که هر لحظه منتظری تا خبر دهند که چه کسی دستگیر شده و به کدام مجلس حمله برده اند و خطیب کدام تریبون چه ادعای جدیدی مطرح کرده است.

دوم: راستش نوشتن از آرزویی که برای ۱۱ سال دیگر دارم سخت است. واقعا تصوری ندارم از اینکه یازده سال دیگر کجا هستیم. سعی میکنم یازده سال قبل را به یاد بیاورم. سال ۷۷، زمانی که هنوز دولت اصلاحات تازه یکسال از فعالیتش را پشت سر گذاشته بود.
پاییز ۷۷، پاییز عجیب ۷۷، قتلهای زنجیره ای و اطلاعیه شجاعانه وزارت اطلاعات.
دولت اصلاحات امیدهای زیادی ایجاد کرده بود و این اقدامش امیدها را افزون کرد. درست یادم نیست ولی شاید در آن روزها فکر می کردم این راه را که برویم، یازده سال بعد، دولتی پاک خواهیم داشت. دولتی که به سمت جنایت نمی رود، دولتی که دروغ نمی گوید، دولتی که مسئولیت می پذیرد، دولتی که قصوراتش را انکار نمی کند و...
نشد. نگذاشتیم که بشود. آنقدر اشتباه کردیم که امروز ناچاریم به سالهای دوران اصلاحات (همان سالهایی که به حق انتقادات زیادی به آن داشتیم) چنان بنگریم که گویی عصری طلایی است در تاریخی دور.
حالا سال ۸۸ است و جالب است که امسال هم وزیر اطلاعات وادار به کناره گیری شد. این وزارتخانه باز هم تصفیه شد اما در جهتی دیگر.
دلم نمیخواهد سال ۹۹ را پیش بینی کنم. حتی نمی توانم تصور روشنی هم از آرزوهایم برای آن زمان داشته باشم. فقط  دوست دارم که این بار اگر دستاوردی داشتیم با اشتباهات بچه گانه مان از دستش ندهیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:17  توسط احمد طالبی  |