|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
شاید بتوان حزب الله را به دلیل اسیر کردن دو سرباز اسراییلی به نوعی آغازگر ماجرای این روزهای لبنان دانست و به همین دلیل ملامتش کرد. البته فقط شاید!
اما در سوی دیگر این ماجرا اسرائیلی قرار دارد که به اتکای ارتش مدرن و قدرتمندش از زمین، هوا و دریا به تلافی عملیات حزب الله، خاک لبنان را هدف حملات خود قرار داده است.
این روزها شورای امنیت، سران گروه هشت و حتی برخی کشورهای عربی با سرزنش حزب الله به نوعی بر حق اسرائیل برای دفاع از خود تاکید می کنند.
هر چه به این ماجرا فکر می کنم معنای دفاع را در درون آن فهم نمی کنم. شاید ایراد از من است ولی نمی توانم بپذیرم که چنین جنگی برای آزادی دو سرباز به راه افتاده باشد. در حقیقت قابی که اسرائیل با این جنگ ساخته بسیار بزرگتر از تصویر اسارت دو سرباز است. برداشتم این است که اسرائیلیها از مدتها پیش در تدارک چنین تهاجمی بوده اند و عملیات حزب الله تنها بهانه ای است برای اجرای یک سناریوی از پیش طراحی شده و در مضحک ترین پرده این سناریو همان فروکاستن یک جنگ به حق دفاع مشروع است.
برای جهان خودمان و جامعه انسانی متاسفم با این تصمیم گیرانش.
به نظرم همه کارها و نظراتش را نمی توان تایید کرد اما به هر حال برایش احترام زیادی قائلم. برای اکبر گنجی که شش سال تمام را در زندان گذراند به جرم گفتن آنچه که می ترساندشان.

زمانی که هنوز گنجی در زندان بود، مصطفی ملکیان در ابتدای یکی از ترجمه هایش نوشت:"تقدیم به اکبر گنجی، بندی عدالت تراسیماخوسی"
حداقل از این بابت راضی و خوشنودم که در زمانه و در جامعه ای زندگی می کنم که گرچه زمام مراد در دست عدالت ستیزان است و نااهلان بر مسندها تکیه زده اند، اما امثال اکبر گنجی نیز هستند تا ما را از تراسیماخوسهای هزاره سوم بیم دهند.
دوباره رسیده ایم به هجده تیر. سالگرد حمله به کوی دانشگاه تهران.
درست هفت سال پیش بود. خوابگاه دانشجوها نشان شده بود. آخه باید یک زهر چشمی ازشون گرفته می شد که دیگه دم به دقیقه اعتراض نکنند و زهر چشم گرفتند...
خیلی تو کارشون وارد بودند. بچه هایی که اون شب تو کوی بودند، از سرعت عمل بالای برادرها تعریف می کنند. خیلی سریع کشتند و زخمی کردند و ویران کردند.
و تازه قدرتشون را بعدا به رخ کشیدند.
اونجا که اروجعلی ببرزاده به اتهام سرقت یک ریش تراش محکوم شد و تمام!


چند شب پیش سوار تاکسی بودم که یک نفر از همان جوانانی که ماشینشان را به خاطر صدای ضبطش خریده اند، از کنارمان رد شد. راننده تاکسی شروع کرد به صحبت در مورد او و تحلیل کردن اینکه چرا امثال اینها صدای ضبطشان را اینقدر بلند می کنند.
یاد صحبتهای استاد جامعه شناسی در اولین جلسه کلاس افتادم که به تمسخر می گفت همه حتی راننده تاکسی ها هم ادعای جامعه شناس بودن دارند.
به این فکر کردم که این راننده تاکسی چه چیزی کمتر از استادهای ما دارد. جز اینکه چندتا نظریه را حفظ نیست و نمی داند جامعه شناسی در کدام کشور متولد شده.
در عوض به آنچه در پیرامونش می گذرد فکر می کند.!
بدین گونه در باد
آوازخوان خواهم ماند
که باد خانه من است
و گنجشکان بهانه های من
آواز خواهم خواند
که شب تبعیدگاه
و برف آتش من است
گفته می شودکه چند روز پس از توفان عظیم، نوح کبوتر سفیدی را روانه کرد تا از خشکی خبر بیاورد؟ کبوتر رفت و چندی بعد با شاخه ای زیتون بازگشت که نشانه وجود خشکی در همین نزدیکی بود. از این روست که کبوتر سفید و شاخه زیتون نماد صلح شناخته می شوند.
فلسطین سرزمین زیتون است و اقلیم آن مساعدترین مکان برای استحصال این نماد صلح.
این سرزمین، درمیانه سه قاره قرار گرفته و همچنین مورد احترام و تقدیس پیروان هر سه دین ابراهیمی است. اینها در کنار اینکه پتانسیل تضاد و نزاع را بالا می برد می تواند بهانه ای باشد تا فلسطین سرزمین صلح شود و مکانی باشد برای همزیستی آنها که مثل هم نیستند و آنها که نژادی متفاوت و آیینی دیگرگونه دارند.
اما دریغ که این سرزمین کوچک به راه نخست رفته است. آنچه بر سرزمین ابراهیمیان سایه انداخته ناتوانی انسانهای قرن بیستم در رواداری و تحمل است نه ایده الهای آنها در صلحجویی.
سالهاست که فلسطین محل نزاع و درگیری قومی و مذهبی شده است و کودک فلسطینی در حافظه خود چیزی جز نفرت و کینه نیندوخته است.

شاید نسبت اعداد را نشناسد
و نداند
که امروز چندم تاریخ است
اما حجم شهد را
در دل گل می داند
و رنگ خشم را
در جویبار خون
چهارشنبه گذشته همراه یکی دیگر از دوستان به بهانه دریافت نمره سری به اتاق دکتر شریعتی زدم.
سارا شریعتی از آن دسته استادهایی است که با فروتنی توام با احترام به حرفهایت گوش می دهد و با رویی گشاده به سوالاتت پاسخ می دهد و همین تحریکت می کند تا بهانه ای بتراشی و به سراغش بروی و جسارتت می دهد تا بر او و سایر همکارانش خرده بگیری و نقدشان کنی.
سخنمان به سطح علمی استادان و سیستم آموزشی دانشکده و نحوه نمره دادن به دانشجویان رسید. به طعنه گفتم که همکارانتان نمره مرا با دقت یک دهم حساب می کنند اما از تحلیل مسائل جامعه شان عاجزند.
خندید و سخنم را تایید کرد و ادامه داد که مشکل ما این است که ارتباطمان با جامعه مان قطع است و از احوالات آن بی خبریم. این بار نوبت او بود که بپرسد.
پرسید که تا حالا سعی کرده ای با کارمندان دانشکده ارتباط داشته باشی؟ گفتم نه.
پرسید آیا می دانی که بسیاری از کارگرانی که هر روز در دانشکده می بینی، حتی بیمه هم نیستند و وقتی یکی شان بعد از 15 سال کار فوت کرد، همسرش اتاق به اتاق دانشکده را در جستجوی کمک رفت و نتیجه ای نگرفت؟ گفتم نه.
پرسید آیا می دانی که همسر یکی از نگهبانان دانشکده دانشجوی کارشناسی همین دانشکده است و او نگهبانی می دهد تا همسرش بتواند درس بخواند؟ گفتم نه.
پرسید تا حالا با کارگر بوفه همصحبت شده ای که بدانی چگونه زندگی می کند؟ گفتم نه.
...
نمی دانم شاید نفرین جامعه شناسی در دیار ما همین است که دانشجویانش و استادانش علی الاغلب سر در آخور خود فروکرده و بی تامل به آنچه در جامعه می گذرد به از برکردن نظریه و تاریخ مشغولیم.
فقط با 790000 تومان. پسرک که تراکت تبلیغاتی را به دستم داد، این جمله که با حروف درشت نوشته شده بود، نظرم را جلب کرد. فقط با 790000 تومان چی؟ صاحب خانه می شوید؟ صاحب ماشین می شوید؟... هیچکدام. فقط با این مبلغ می توانید در کلاسهای کنکور آموزشگاه شرکت کنید. البته هیچ تضمینی هم برای قبولی شما در کنکور نداده ولی خب در قبولی شما بی تاثیر هم نیست. بعضا توی کلاس پیش می آید که یکی از بچه ها سوالی می پرسد و موجب خنده دیگران می شود. اینجاست که می توانی تاثیر این کلاسها را ببینی و باور کنی که گاه معجزه می کنند.
چند روز پیش با یکی از استادها در مورد سیستم آموزشی و متون درسیمان صحبت می کردم. حرف من این بود که با این متون و با این سیستم فارغ التحصیل دانشکده ما چیزی از علوم اجتماعی نمی فهمد و همه ما جز یک مدرک کارشناسی عایدی دیگری نخواهیم داشت. استاد در مقابل از همه چیز دفاع می کرد.
بحث به مقایسه ما و دانشجویان فنی رسید. استاد ادعا کرد که دانشگاه صنعتی شریف کاری نمی کند. فقط هرسال مشتی آشغال تحویل جامعه می دهد. دلیل استاد برای ادعایش این بود که بسیاری از فارغ التحصیلان آن ادامه زندگی را در خارج کشور می جویند.!
به او متذکر شدم که ما اگر بعد از فراغت از تحصیل ترک وطن نمی کنیم از عشقمان به این آب و خاک نیست. جایی راهمان نمی دهند. آنچه را ما آموخته ایم سطح پایینی است از علومی که سالها از زمان عقب افتاده اند و...
از مدتها پیش بحث بر سر حضور علی دایی در تیم ملی وجود داشت. روزنامه نگاران و کارشناسان زیادی بر نحوه بازی گرفتن از او برای تیم ملی خرده می گرفتند و خواستار خداحافظی ویا حضور منطقی تر او شده بودند.
حالا که تیم ملی باخته نگاهها در جستجوی کسانی است تا تقصیر این شکست را بتوان بر گردنشان انداخت. یکی از شاخص ترین این کسان، کاپیتان است.
همیشه گفته اند که وقتی درخت بیفتد تبرزن زیاد می شود. حالا هم این اتفاق رخ داده و تبرزنها جمع شده اند.
به یاد چندین سال پیش می افتم. هنگامی که تمام امیدمان به علی دایی بود تا جور کم کاری همه را بکشد. روزگاری که در مقدماتی جام 94 ایران بسیار بد نتیجه گرفت اما او آقای گل شد و بهترین بازیکن مسابقات. روزگاری که در جام ملتهای 96 همه را حیران گلزنی خود کرده بود. روزگاری که در مقدماتی 98 مدام در رفت و آمد بین آلمان و شهرهای مختلف آسیا بود تا بتواند در یک هفته هم برای باشگاهش بازی کند و هم برای تیم کشورش. کاری که دیگران نمی کردند. و...
ای کاش کاپیتان قدری سنجیده تر عمل کرده بود تا ...