|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
اول: يک جورايي خيال مي کني که يک چيزي يا يک آدمي تموم شده اما يک اتفاقي، حادثه اي، چيزي دوباره همون آدمي را که تو فکر کرده بودي تموم شده پرتاب مي کنه وسط ميدون. حالا اگر اين آدم، آدم پر سرو صدايي هم باشه که ديگه جاي خود داره.
دوم: از فيلم اخراجي ها خوشم اومد نه به خاطر اينکه فيلمي قوي باشه يا حرفهايي جدي را مطرح کرده باشه. نه مال اين حرفها نيست. از اين فيلم خوشم اومد به خاطر مسعود ده نمکي. به خاطر اينکه يک آدم فحاش بزن بهادر، يک آدمي که مي خواست زمان را به عقب برگردونه فهميده که ابزارهاي مدرن نجس نيستند و سينمابروها و مردم عادي هم مشکلي ندارند.
سوم: ده نمکي پرت شده وسط ميدون و دوباره مدعي شده. مظلوم نمايي ها و ننه من غريبم بازيهايش را مي گذارم به حساب کوشش براي فروش بيشتر فيلم. چيزي که آزارم مي دهد ادعاهاي اين آدم و هم پالکي هايش در تصاحب افتخارات دفاع هشت ساله است.
طرف نشسته تو تلوزيون و يک جوري حرف مي زنه که انگار فقط اون جنگيده و فقط اون شهيد ديده. مجري هم که نيشش تا بيخ گوشش باز شده با تاييداش ميدون مي ده تا هر جوري دلش مي خواد حرف بزنه و هر چي مي خواد بگه.
من سنم قد نمي ده که رزمنده باشم ولي اونقدر رزمنده و شهيد ديدم که بفهمم مسعود ده نمکي نمي تونه نماينده خوبي براشون باشه.
بعضي حرفها را که مي شنوي مثل اينه که دارند خفه ات مي کنند. دلت مي خواد فحش بکشي به اول و آخرشون. حيف که اينجا جاش نيست.
چهارم: نمي خواستم راجع به ده نمکي حرف بزنم ولي خب گویا قراره امشب بياد کوي دانشگاه همون جايي که شب هجده تير هم اومده بود.
ديدم خيلي زور داره!
روزهاي گذشته دانشگاه مازندران شاهد اعتراضهايي جدي به تعليق سه دانشجو و بازداشت يکي از آنها بود و با دستگيري 15 دانشجوي ديگر اين ماجرا چهره ديگري پيدا کرد.
الان که دارم اين پست را مي نويسم هنوز بچه هاي دانشگاه مازندران مشکلشان حل نشده و آزاد نشده اند.
من نمي خواهم در مورد اينکه در اينگونه نزاعها حق بيشتر متمايل به کدام سو است داوري کنم(هر چند که ترديدي در محق تر دانستن دانشجوها ندارم) و همچنين نمي خواهم چيزي را تحليل کنم که اطلاع چنداني در موردش ندارم. فقط مي خواهم خيلي کوتاه در مورد نکته اي صحبت کنم که آزارم مي دهد.
من نمي فهمم که چرا بايد در هر دعوايي خيلي سريع براي خاتمه دادن به غائله چند نفر بازداشت شوند؟ و نمي توانم درک کنم که چطور کسي به خود اجازه مي دهد که خيلي راحت حکم به دستگيري ديگران بدهد؟
ما در مورد دزد و قاچاقچي و شرور و زورگير صحبت نمي کنيم. صحبت ما در مورد آدمهايي است که فارغ از کاري که مي کنند، انگيزه هايي شرافتمندانه دارند، براي اعمال خود به ابزارهاي مدني متوسل مي شوند، از ايجاد مزاحمت و تخريب دوري مي کنند و... فقط با بعضي ها هماهنگ نيستند و آب به لانه آنها مي ريزند.
اگر اينها برخوردار از ابزاري بودند که طرف مقابلشان ندارد يا از راههايي براي پيشبرد اهدافشان استفاده مي کردند که منع اخلاقي يا قانوني يا هر چيز ديگري داشت، مي شد يکجوري بازداشتشان را توجيه کرد ولي الان خيلي به نظرم مسخره و دور از عقل مي آيد که براي مقابله با يک خواسته دانشجويي نهادهاي امنيتي مداخله کنند و کار به آژان کشي بينجامد.
فکر نمي کنم بازداشت اين گونه افراد کاري انساني، قانوني و حتي به مصلحت باشد. اگر خيلي بخواهم بازداشت کنندگان را تحويل بگيرم، آنها را آدمهايي مي دانم که نوميد از موفقيت در يک بازي متعادل به همه ابزارهايي که در اختيارشان است متوسل شده و ميز بازي را به هم مي زنند.
چنين رفتارهايي عاقبت خوبي ندارد. براي هيچ کس.
من خيلي فکر کردم تا به اين نتيجه رسيدم که به نحو شگفت انگيزي با احمدي نژاد فرق دارم اما بدبختي تو اينه که من به طرز غم انگيزي شبيه احمدي نژاد هستم.
مي دوني من وقتي که حالم خوب نيست، فکر مي کنم که رئيس جمهور هستم. دهنم را باز مي کنم، در مورد همه چيز حرف مي زنم، راهکار مي دم و توقع دارم که به حرفهاي من توجه بشه. اما احمدي نژاد وقتي که حالش خوب نيست فکر نمي کنه که رئيس جمهوره. دهنش را باز مي کنه، در مورد همه چيز حرف مي زنه، راهکار مي ده و توقع داره که به حرفاش توجه نشه.
تو خيلي بدبختي. آخه من و احمدي نژاد هيچ وقت حالمون خوب نيست.
سال گذشته ۲۹۰۰۰۰ معتاد دستگیر شدند. این را دیروز روزنامه کارگزاران به نقل از معاون عملیات نیروی انتظامی نوشته بود.
نمی خوام اینجا حرف زیادی بزنم یا به کسی راهکار بدم و ... فقط می خوام کمی بلند بلند فکر کنم. من یک مشکل فلسفی دارم. نمی دونم شاید هم این مشکل اخلاقی است، شاید روانی، یا شاید هم تاریخی! به هر حال نمی فهمم مشکل معتاد چیه که بقیه به خودشون اجازه می دهند که خیلی راحت در موردش حرف بزنند، هر چیزی را بهش منتسب کنند و حتی هیچ کس هم جرات نمی کنه ازشون دفاع کنه و بگه آخه برای چی دویست و نود هزارتاشون را گرفتید.
اصلا نمی خوام در مورد جرم بودن یا بیماری بودن اعتیاد صحبت کنم. ببینید من هم می دونم که مصرف مواد مخدر باعث مصرف شدن سرمایه مالی بزرگی میشه که در درجه اول به مصرف کننده مستقیم و در درجه بعد به کل جامعه ضربه می زنه. من هم می دونم که هر سال هزینه های سنگینی بابت درمان بیماریهای ناشی از مصرف مواد مخدر به ما تحمیل می شه. من هم می دونم که تا حالا حداقل ۵۰۰۰ نفر از ماموران ما در راستای مبارزه با مواد مخدر جان خودشون را از دست دادند. من هم می دونم که...
چیزی که من نمی دونم اینه که این چیزا چه ربطی به معتاد داره؟ آخه هر چی که حساب می کنم می بینم این مسائل بیش از آنکه به معتاد به عنوان مشتری بازار مواد مخدر برگرده به نوع عملکرد ما در مواجهه با این بازار مربوط می شه.
مواجهه قهری با مصرف مواد مخدر در درجه اول باعث بالا رفتن قیمت این مواد شده، قیمت بالا این تجارت را به یک تجارت سودآور تبدیل کرده، وقتی این قدر این ماده گرونقیمت باشه و بازار زیرزمینی داشته باشه طبیعیه که همراه با ناخالصی های زیادی عرضه می شه(بیشتر بیماریها ناشی از همین ناخالصی ها هستند نه خود مواد)، تاجران این تجارت سودآور هم به هیچ وجه حاضر نیستن این بازار را از دست بدهند و نتیجه اش می شه اون ۵۰۰۰ تا کشته و کلی خسارت دیگه.
به نظر من که یک معتاد بیشتر می تونه بقیه را متهم کنه که چرا با کارهاشون باعث شدن که اون مجبور شه ماده مورد نیازش را با قیمتی بسیار گزافتر از قیمت حقیقی اون تهیه کنه؟ و چرا مجبورش کردند که این ماده را با انواع و اقسام ناخالصی های رنگ و وارنگ و در عین حال بیماری زا تهیه کنه؟ و چرا...
- من يكجورايي حس مي كنم كه نقاش بزرگي هستم. حالا نمي خوام از خودم تعريف كنم ولي باور كنيد كه لئوناردو داوينچي پيش من هيچه.
مونا ليزا؟ مونا ليزا چيه. من مي تونم با خودكار براتون روي يك كاغذ كاهي نقاشي بكشم صد برابر قشنگتر و پرمعناتر از اين دختره.
فقط دو تا مشكل وجود داره. نه اصلا نمي خوام دبه در بيارم ولي خب مي دونيد يك جورايي هيچ كي معني كاراي من را نمي فهمه. كارهام را به هركي كه نشون مي دم يا اعتنايي نمي كنه يا اينكه يك جوري نگاه ميكنه كه يعني برو خودت را به دكتر نشون بده. مشكل دوم هم اينه كه تصويرهايي كه من مي كشم خيلي قشنگه فقط يك نفر با انار زده تو پيشوني مونا ليزاي من.
- امروز روز ملي انرژي هسته ايه. من از اينكه از اين به بعد به صورت صنعتي هسته مي تركونيم خيلي دچار شور و هيجان و احساسات زايدالوصف هستم.
من خوشحالم كه بعد از بيست سال فعاليت زيرزميني و روزميني، مخفی و علنی و قانونی و غیر قانونی یک احمدی نژاد پیدا شده تا مثل مصدق که نه مثل کاشانی(اینجوری که حسینیان می گه مصدق از بیخ با ملی شدن نفت مخالف بوده) یک ثروت ملی را که اتفاقا مهمتر از نفت هم هست ملی کنه.
به نظر من که اصلا سیاه بازی نیست، فقط نمی فهمم که کی با انار زده وسط هسته های ما.
- می گن که خدا آدم را آفرید، آدم هم توجیه را.
اما من فکر می کنم که توجیه کردن کار هر کسی نیست. یعنی یک جورایی خیلی هم الکی نیست. نیاز به عرضه داره.
- به نظر من آزادی تفنگدارای انگلیسی کار لازمی بود.
آخه من فکر می کنم که هر چیزی یک جورایی توی روابطش با محیط تعریف می شه. کشورها هم از این قاعده مستثنا نیستند. مثلا ما نباید کاری بکنیم که از نظر دیگران نامفهوم، ظالمانه یا هر چیز بد دیگه ای باشه. بقیه باید حس کنن که ما قابل اعتماد هستیم و می تونیم توی ساختن یک جهان بهتر مشارکت داشته باشیم.
حالا گرچه به نظر خودمون حق داشته باشیم که به کارهایی هم دست بزنیم، گرچه احساس کنیم که کسی دیگه این وسطها داره موش می دوونه، گرچه احساس کنیم ...
می دونی یک ذره سخته حضور داشتن تو بازی ای که یه جاهایی ش را قبول نداری ولی خب چاره چیه باید بازی کنی چون هستی.
- خیلی از ماها ضرورتی برای توجه به نظرات دیگران احساس نمی کنیم. فکر می کنیم که اگر چیزی را درست تشخیص دادیم حتما باید عمل کنیم. هر نوع انعطافی نشونه ضعفه و ضعف هم باعث جری شدن دشمن می شه. پس کوتاه نمی آیم، شعار می دهیم، خط و نشون می کشیم، محاکمه می کنیم و حتی درخواست اعدام می دیم.
ولی خب یه دفعه یه اتفاقی می افته که نه فقط دیگران که خودمون هم شوکه می شیم. حالا یا رافت خونمون زده بالا، یا جا زدیم، یا شرایطمون براورده شده یا پاپ نامه نوشته یا هرچیز دیگه. به هر حال باید آزادشون کنیم.
حالا وقت توجیهه. همه اینها را نوشتم که بگم توجیه شریعتمداری خیلی بامزه بود. اینکه ورود این نیروها پدیده دور از انتظاری نیست و اینکه لحن آمريكا و انگليس از حالت تهديد و بهره گيري از درشت گويي به عبارات ديپلماتيك تغيير كرد و اینکه خواسته ها و اهداف ایران محقق شده و... همه نشون که بعضی ها بعد از اون همه رجزخونی حالا فکر می کنن که کار بدی کردن و باید یک جوری توجیهش کنن.
من آدم بی ادبی نیستم. ولی خب ضرب المثل که چیز بدی نیست. وقتی یک جایی خرابکاری می کنی و بعد با توجیه کردن بیشتر گندش را در می آری می گن که "ریدی دیگه انگشت توش نمال"
- دیروز می ترسیدم. ترس هم داره. یک مملکت با هزارتا مشکل و یک رییس جمهور که الهی دورش بگردم، عین بچه های تخس فقط دردسر درست می کنه. حالا قرار بود این رییس جمهور بشینه با خبرنگارها مصاحبه کنه. وای خدا چه اتفاقی قراره بیفته؟ اگر دوباره تا چهارتا دوربین و آدم خارجی دید، جوگیر شد و برای دنیا خط و نشون کشید چی بر سر ما می آد؟
- نمی دونم تصمیم کی بود که انگلیسیها را آزاد کنیم. احمدی نژاد، خامنه ای، شورای امنیت ملی. شاید هم همه به این نتیجه رسیدند.
نمی دونم چرا این کار را کردیم. از اولتیماتوم انگلیسیها ترسیدیم، واقعا خواستیم به مناسبت تولد پیامبر روی خوبمون را به دنیا نشون بدیم، دیدیم با یک دست نمی شه چند تا هندونه بلند کرد گفتیم فعلا به همون پرونده هسته ایمون بچسبیم بهتره. شاید هم خواستیم به خواسته جامعه جهانی جواب مثبت بدیم و برای خودمون دردسر درست نکنیم.
نمی دونم برای اخذ این تصمیم کدوم شرایط ما محقق شده بود. انگلیسیها پذیرفتند که توی آبهای ما بودند، دولت انگلیس عذرخواهی کرد، دولت انگلیس تعهد داد که دیگه این کار را تکرار نکنه. شاید هم هیچکدوم از شرایط ما محقق نشده اند.
- به نظرم می شه از جوانب مختلف به این تصمیم نگاه کرد. می شه نشست و تا صبح غر زد و آقایون پرمدعا را مسخره کرد که تسلیم شدند. می شه ایراد گرفت که چرا از اول جوانب مختلف مساله را بررسی نکردید. می شه گفت چرا شما که جا می زنید اولش اینقدر تند می رید و بحران ایجاد می کنید. می شه...
اما به نظرمن تصمیم شجاعانه ای بود. فارغ از این که کی تصمیم گرفت، چرا تصمیم گرفت و مابازای تصمیمش از سوی انگلیسیها چه بود. یک وقتهایی شجاعت در پذیرش واقعیتهاست. یعنی واقعیتها اونقدر گزنده هستند که باید جسور باشی تا بتونی اون را بپذیری و باهاش کنار بیای. مثل وقتی که امام قطعنامه را قبول کرد. باید از این جور تصمیمها استقبال کرد. عرصه بین الملل خونه خاله نیست. هیچ کی هم سر حرف اولش وا نمی سته که ما بخواهیم دومیش باشیم.
خوشحالم که این بار قبل از اونکه خیلی دیر بشه، تصمیم عاقلانه ای گرفتند. کاری که بعد از تسخیر سفارت آمریکا نکردند.
آقایان ممنون!
- راستی بد نیست که رافت اسلامی، عیدی میلاد نبی مکرم، مهرورزی حاکمان و... شامل حال هموطنهای خودمون هم بشه. شامل حال همه آدمای شرافتمندی که به خاطر پیگیری عقایدشون، به خاطر خواسته ها و کنشهای سیاسی شون، به خاطر فعالیتهای اجتماعی شون و به خاطر تلاش در جهت اجرایی کردن افکار و اندیشه هاشون به بند کشیده شده اند.
دیروز یکی از دوستان پیشنهاد جالبی می داد. یعنی پیشنهاد نمی کرد، پیش بینی می کرد.
می گفت با وضع فعلی و مطرح شدن قضیه ملوانان انگلیسی تو شورای امنیت، احتمالا به زودی شورای امنیت یک شعبه ویژه برای رسیدگی به پرونده های ایران تاسیس می کنه.
به نظرم به عنوان یک پیشنهاد چیز بدی نیست. احمدی نژاد هم که بدش نمی آد مطرح باشه، خوبه که همین را رسما پیشنهاد کنه. فقط لازمه که قبلش همت کنن و چندتا پرونده دیگه درست کنن. مثلا بد نیست یکی دو تا انفجار(ترجیحا در آمریکا)، چندتا قتل یا آدم ربایی(مثلا توی اروپا) و... انجام دهیم، حتی می تونیم یک شرکت چندملیتی راه بندازیم و آگهی بدیم که هرجا را که خواستید منهدم می کنیم. از کشورهایی هم که با ما مساله دارند بخواهیم که دعاویشون را توی شورای امنیت مطرح کنند.
حالا اگر چنین شعبه ای تاسیس بشه چه فایده ای داره.
۱- رسانه های دنیا مدام در مورد ما حرف می زنن و ما معروف می شیم.
۲- این شعبه می تونه در جایی خارج از آمریکا ایجاد بشه و بدین وسیله مشت محکمی...
۳- آقای احمدی نژاد مجبور نیست برای حضور در شورا نصف کره زمین را طی کنه. اینجوری هر وقت از سفر استانی خسته شد یه سر می ره شورای امنیت، بعدش هم کلی خاطره داره که تعریف کنه.
۴- اعضای شورا می تونن نمایندگان خودشون را بر اساس میزان آشنایی با مسائل ایران انتخاب کنن. اینجوری بحثها خیلی تخصصی تر می شن. ما هم که عاشق تخصص و این چیزا هستیم.
- شهراورد را به عنوان معادل داربی ابداع کردن. به نظرم واژه قشنگیه اگر آدم را به یاد جنگ شهری نندازه!
- الان بازی پرسپولیس و استقلال شروع شده. گلادیاتورهای ایرانی دوباره طرفداراشون را توی ورزشگاه جمع کردن تا همراه با مسابقه دادن اونا جیغ و هوار بکشن.
- به نظرم بعضی جمله ها خیلی احمقانه اند، اونهایی هم که می گن می دونند که دارن حرف احمقانه ای می زنن. اونهایی هم که پخش می کنن می دونن که دارن حرف احمقانه ای را پخش می کنن. اونهایی هم که می شنون می دونن که دارن حرف احمقانه ای را می شنون. حالا چرا این حرف احمقانه گفته می شه و پخش می شه و شنیده می شه؟ شاید بر خلاف نظر من خیلی هم حرف احمقانه ای نباشه که این بازی هم مثل همه بازیها فقط سه امتیاز داره.
من می گم احمقانه است چون پیش فرضش اینه که فوتبال فقط به امتیازهایی که به دوتیم تعلق می گیره.
- یک مشت آدم مغرور ازخودراضی هستن که فکر می کنن فقط اونا می فهمن و بقیه نفهمن. اینایی را می گم که مدام به تماشاچی ها گیر می دن که اوباشند و...
به نظر من تماشاچی فوتبال حق داره بره اونجا بلیت بگیره(اگر گیرش نیومد از بازار آزاد بخره)، داد بزنه، فحش بده، شیشه بشکنه، چند ساعتی خیابونا را بند بیاره و برقصه و...
مگه چند تا بازی استقلال و پرسپولیس در سال داریم؟
- هیچ وقت نتونستم طرفدار متعصب یک چیزی باشم. استقلال و پرسپولیس هم همیشه برام همینجوری بودن. اولین باری که بازی این دو تا را دیدم خیلی وقت پیش بود. شاید اون موقع هنوزاغلب هم کلاسی های الان من به دنیا هم نیومده بودن(احساس پیری کردم!). هیچ کدومشون برای من ترجیح همیشگی نداشتن.
ولی خب الان دلم می خواد پرسپولیس ببره و فکر می کنم که این اتفاق بیفته. به خاطر سایپا.
۱- وقتي سياست اعصاب خردكن مي شه و وقتي هيچ دلخوشي ديگه اي نداري، ورزش و خصوصا فوتبال مي تونه سرگرم كننده و شورانگيز باشه. اما اگر قرار به حال گيري باشه، از فوتبال هم چيزي بيرون نمي آد. تيم اميد ديروز هم نتونست ببره.
۲- يه بابايي به نام نجفی كه تو دفتر استاندار يزد فعاليت ميكرد، چند هفته پيش ميره شهرداري. توي يكي از اتاقها با يه چيزي مواجه ميشه كه خونش رو به جوش مي آره. طرف يك دفعه ياد قصرهاي زيباي بهشتي ميافته و حوريايي كه اونجا وول مي خورن. محض اينكه چندتاشون رو رزرو كنه عكس خاتمي رو از ديوار مي كنه و تكه پاره مي كنه.
حالا اين بابا چند روزه كه شده مديركل حوزه استاندار. آخه الان ارزشي بودن ملاكه!!!
۳- توی دوران دانش آموزی همیشه جزء نفرات برتر مسابقات احکام بودم. هنوز هم یک چیزهایی یادم هست، مثلا اینکه از شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر تاثیر آن است.
دوشنبه شب "گروهي براي نشان دادن داشتن دغدغه ديني و انجام يك حركت نمادين براي توجه بيشتر به مسئله حجاب مخصوصا از طرف مسافران نوروزي" (به تعبیر خبرنگار سایت یزدفردا)، اقدام به راهپیمایی در میدان میرچخماق کردند.
تا چند وقت پیش رسم بر این بود که بدحجابی، فساد انگاشته شود و مقصر آن دولت. (الحمدلله که دیگر میان فساد و پوشش غیر رسمی تفاوت قائل می شویم).
مخاطب این راهپیمایی قطعا مسئولین نیستند، چراکه آنها خود در صف راهپیمایان بودند. مهمانان هم که اعتنایی نکردند. بعد از حضور راهپیمایان میدان از مهمانان نوروزی خالی شد. حالا این راهپیمایی چه تاثیری دارد من بی خبرم.


۴- این عکس را ببین.

توقع داشتی قطعنامه تصویب نشه؟
می خواهم به نوعی همان پست قبلی را تکرار کنم. اما این بار کمی جدیتر و مستدل تر که کسی فکر نکند جوش آورده ام یا از روی عصبانیت می نویسم.
با این نظر کاملا موافقم که در جهان امروز کسی نمی تواند به تنهایی و بدون ارتباط با دیگران به حیات خود ادامه دهد. ما ناچاریم در جهانی زیست کنیم که مجموعه وسیعی از روابط، نیروها، فرصتها و بحرانها احاطه مان کرده و کنشهای ما را شکل می دهد. برای زیستن در این جهان نمی توان تنها به ذهن خود و عمل خود متکی بود. این نکته به معنی حقانیت دادن به وضع موجود نیست، اما در عین حال ما را متوجه قوانین و اصول حاکم بر روابط بین الملل می کند.
حالا چه باید کرد؟
بگذار با مثالی از فوتبال شروع کنم(کشتم خودم را با این فوتبال. شاید بعدا راجع به فوتبال هم نوشتم). فرض کنید مجبورید در یک مسابقه فوتبال شرکت کنید. برای رقابت چه خواهید کرد؟ آیا جز این است که باید به قوانین این رشته ورزشی تن داد؟ اگر با بخشی از قوانین مخالف باشید چه راهی دارید؟
راه تغییر قانون سرپیچی از رعایت آن نیست. کسی می تواند قانون را تغییر دهد که درون بازی حضور دارد و برای خود کسب اعتبار و نفوذ کرده است. متهم کردن داور به رشوه گرفتن و تحت نفوذ بودن نیز چیزی را تغییر نمی دهد.
وضعیت روابط بین الملل نیز به همین گونه است(اگر شدیدتر نباشد). بازی بین المللی را باید شناخت و قواعدش را رعایت کرد. نمی شود پیشاپیش قطعنامه شورای امنیت را رد کرد، چیزی را که بر اساس منشور ملل متحد(که ما نیز عضوش هستیم) لازم الاجرا است ورق پاره خواند، مستقیما به اعضای شورای امنیت توهین کرده و آلت دستشان خواند و آن وقت توقع مدارا و به رسمیت شناخته شدن حق ایران را نیز داشت.
روی سخنم به سوی احمدی نژاد نیست. از نظر من تفاوت احمدی نژاد با هاشمی و دولتهای دهه شصت(خاتمی را استثنا می کنم) تنها در مضحک بودن احمدی نژاد است و الا تفاوتی در ارائه بازی نادرست ندارند. همیشه برای ما شورای امنیت آلت دست بوده، همیشه واژه دشمن نقشی کلیدی در ادبیات ما داشته، ما هیچ وقت نخواستیم به دیگران به عنوان موجوداتی که مثل ما می فهمند و به دنبال منفعشان هستند نگاه کنیم. پنداشته ایم که گویا برگزیدگان خاص خدا هستیم و رسالت داریم که یک تنه جهان را از شر پلیدیهایی که گرفتارش شده رها سازیم.
ما از پیش باخته ایم چون هیچ گاه قاعده بازی را رعایت نکردیم و امکان برد را برای خود فراهم نساختیم. من به دولتمردانمان در بسیاری مواقع حق می دهم و اهدافشان را قبول دارم. غنی سازی اورانیوم حق ما به عنوان ملتی که به آینده می اندیشد هست، کشوری که هیچ گاه آغاز گر جنگ نبوده قاعدتا نباید متهم به مخاصمه جویی و برهم زدن امنیت بین المللی متهم شود، حضور نیروهای آمریکا و حامیانش در عراق بدون مجوز حقوقی انجام شده و تبعا نامشروع است، نوع مداخله غربیها در مناقشه اعراب و اسرائیل جانبدارانه و به زیان ملت فلسطین بوده و... اما به نظرم تما این گونه اهداف و آرمانها را می توان از راههای پذیرفته شده و بدون برهم زدن بازی دنبال کرد.
خاتمی را عمدا از دیگران مستثنا کردم به این دلیل که در دوران او بهتر بازی می کردیم. در آن دوران کمتر به دیگران بهانه می دادیم بدون آنکه از خواسته های خود عقب نشینی کرده باشیم و بیشتر منافعمان را محقق می ساختیم بدون اینکه باجی به دیگران بدهیم.
ما باختیم. به نحو تابلویی هم بازی را باخته ایم. رجزخوانی و خط و نشان کشیدن هم چیزی را عوض نمی کند.
در مورد مناقشه هسته ای حرف می زنم و قطعنامه اخیر شورای امنیت که با اجماع آرا و در چارچوب فصل هفتم منشور ملل متحد به تصویب رسید.
ما باخته ایم، همیشه باخته بودیم. به این دلیل که هیچ وقت نخواستیم قواعد بازی را رعایت کنیم. هیچ بازی ای با آدم خاطی مدارا نمی کند. توی فوتبال هم اگر پرروبازی در بیاری اخراج می شی، سیاست که جای خود دارد. اگر سودای برنده شدن داریم باید اصول و قواعد بازی را حتی اگر مخالفش هستیم یاد بگیریم و به بهترین نحو آنرا به کار بندیم.
مشکل ما این است که فقط خودمان را می بینیم و فکر می کنیم دنیا یعنی ما.
یکبار می ریزیم و سفارت آمریکا را می گیریم. آبروی خودمان را می بریم. کاری می کنیم که موجب سرافکندگی ایرانیهای تمام دنیا شود. کاری می کنیم که همه یکجوری به ایرانیها نگاه کنند، انگار با موجودات عجیب غریبی طرف هستند. بعد خودمان خرکیف می شویم. خیال می کنیم که شاخ آمریکا را شکستیم. خیالمان می رسد که کاری کرده ایم کارستان. به گمانمان که کسی دیگر نمی توانست چنین کند و همپای ما شود.
حالا دوباره هوار می زنیم و جار و جنجال راه می اندازیم. باز خیال برمان داشته. بی قانونی می کنیم، قطعنامه ها برایمان ورق پاره هستند، فکر می کنیم که داریم همه دنیا را منزوی می کنیم!!! و...
خواهان تسلیم نیستم، نمی گویم که از حقوق خود بگذریم، با اعتراض به سیاستهای یک بام و دو هوای غربیها هم مخالفت نمی کنم. تمام حرفم این است که عقل چیز خوبی است. پیش از اینکه دیر شود باید آک عقلهایمان را باز کنیم. ضرری ندارد. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، دنیایی واقعی است با قوانین خودش.
این دنیا یک هوا با خیالات ما فرق دارد.
یه جک قدیمی، تکراری و بی مزه: از یکی پرسیدند چرا خروس موقع خوندن چشماش رو می بنده گفت که می خواد بگه دارم از حفظ می خونم.
من نمی دونم چرا با اینکه فکر می کنم حافظه خوبی دارم، هر چی که از حفظ می گم یه جاییش رو گند می زنم. ولی خداییش تا حالا نشنیدم که یه خروس اشتباه بخونه.
دو تا پست قبل یه شعر بی ربط از فروغ گذاشتم، یه دوستی هم در راستای اینکه لال از دنیا نره، اومد ایراد گرفت که پرنده نیست و پرستوه. اولش فکر کردم که اشتباه از اونه. گفتم یه پست می ذارم حالش رو می گیرم. محض احتیاط رفتم یه نگاهی هم به کتاب فروغ انداختم دیدم نه بابا مثل اینکه راست می گه.
نمی دونم چرا ما بعضی وقتا از یه چیزی خیلی مطمئن هستم، ذره ای هم شک نداریم که ممکنه اشتباه کرده باشیم. بیشتر وقتا این اشتباها کوچیکن و به جایی هم بند نیستن، اما یه وقتایی هم یه اشتباه بزرگ انجام می دی و حاضر هم نیستی قبول کنی که اشتباه کردی. چیزی که بین ما زیاد اتفاق می افته. حالا خر بیار و باقالی بار کن.
بگذریم. حیوون حیوونه دیگه. چه فرقی می کنه پرنده با پرستو؟ بابا ما یه چیزی نوشتیم که نوشته باشیم. برای چی گیر می دید؟
یه وقتایی می گم گور بابای سیاست. این سیاست بی پدر مادر همه شئون زندگی ما رو تو چنبره خودش گرفته. همه چیزمون سیاسی شده. دین و فوتبال و دانشگاه و همینجوری الی آخر.
ولی خداییش چیز قشنگیه. تغییر حال رو به جای نوروز باید تو سیاست ورزی سیاستمدارای ما دنبال کرد. آخر حاله. امروز یه چیزی می گی، فردا یه چیز دیگه. حال می کنی با خودت. مردم هم که فرض می کنی حالیشون نیست.
این بابا، مصدق رو می گم. تا دوسه سال پیش از کافر حربی هم بدتر بود. امام که خیلی رک و صریح دم از مسلم نبودنش زده. همه افتخار ملی شدن نفت هم دربست مال آیت الله کاشانی. ولی خب این روزا می شه راحت ازش حرف زد و از اینکه یه جورایی نهضت ملی شدن نفت رو رهبری کرده و تا آخر هم پاش واستاده، تا شورای امنیت و دادگاه لاهه هم برای گرفتن حق ایران رفته. این روزها می تونی تو تلوزیون آدمایی رو ببینی که در مورد مصدق حرف می زنن اما فحشش نمی دن.
یاد دعواهای پارسال انجمن میافتم. سنتی ها با این بهانه که انجمن را امثال بازرگان و سحابی تاسیس کرده اند قصد داشتند تا کسانی را که به زعمشان مسلمان نیستند از انجمن بیرون کنند، به یکی گفتم خوب است بالاخره به این نتیجه رسیده اند که بازرگان و سحابی هم مسلمان بوده اند. حالا قرینه سازی غنی سازی اورانیوم و ملی شدن نفت(البته آقای خامنه ای که معتقده این از اون بزرگتره!!!!) باعث شده که یکی دیگر از چهره های موثر تاریخ معاصر ما تطهیر بشه.
خب انرژی هسته ای که حق مسلم ماست، اگه به روشن شدن تاریخ ما کمک می کنه چیز خیلی بدی هم نیست.
این حرف را خیلی شنیده ام که آدمیزاد همیشه در سفر است. به نظرم خواجه عبدالله انصاری بود که گفته :
کوتاها سفرا که ماییم و درازا سفرا که ماییم. سفری کوتاه، سفر عمر و سفری دراز، سفر درون. آدمیزاد جمع دو سفر است.
اگر سفر را جابجایی بین دو نقطه در نظر بگیریم(فارغ از جغرافیایی و غیر جغرافیایی بودن این دونقطه) فکر می کنم که بشود به همه چیز ربطش داد و گفت که از خصلتهای انسانی مسافرت دائمی است.
همین نو شدن و تازه شدن که این همه از آن تمجید می کنیم و برایش شعر می گوییم، یک نوع سفر است و یک جابجایی.
اصولا سفر لذت بخش است(همین چند روز پیش یکی از بهترینهایش را در سفر به گلستان و سمنان تجربه کردم) و آدم نرمال از آن استقبال می کند. به نظرم از تغییر هم نباید ترسید و باید به پیشوازش رفت. شاید مهمترین درس بهار همین است.
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرنده ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت.
فروغ
آخر سال ۸۵ است باید یک چیزی بنویسم. باید مثل فیلمها از همه همکاران و عوامل تولید تشکر کنم. رسمه که آخر یک برنامه بدیها و سختیهای کار را ندیده می گیرند و از همدیگه تشکر می کنن.
اصلا بذار اینجوری شروع کنم: یک روز یکی یه SMS زد که نگاه مثبت به زندگی یعنی اینکه هر وقت از خونه اومدی بیرون و گنجشک رید روی سرت، خدا را شکر کنی که گاوها نمی پرند.
حالا من هم می خواهم با نگاه مثبت به سال ۸۵ نگاه کنم.
خدا را شکر به خاطر اینکه در این سال به خرها شاخ نداد.
خدا را شکر به خاطر اینکه فقط استقلال از لیگ قهرمانان حذف شد و هنوز سپاهان باقی مونده.
خدا را شکر به خاطر اینکه فقط یکی از استادها از کلاس بیرونم کرد و هنوز با بقیه مشکلی ندارم.
خدا را شکر به خاطر اینکه در این سال... (اه. مرده شور این سیاست را ببرم)
ولش کن. جدیتر حرف بزنم.
نمی توانم بگویم سال ۸۵ سالی خوب بود یا بد. یک جورایی همه سالها مثل هم هستند. چندتا مرگ و میر، چندتا تولد، چندتا ازدواج و...
می خوام بگم که توی همه سالها اتفاقات تلخ و شیرین کنار هم چیده شدند. ولی خب من خیلی از این سال راضی نیستم.
اوایل سال خیلی سرحالتر و پرانرژی تر بودم، اما کم کم خسته شدم و کم حوصله. کلا سال کسل کننده ای بود. همون بهتر که داره تموم می شه.
نمی دونم سال جدید می تونه شروع یک چیز جدید باشه یا نه. می شه مثل یک روز نو از اول و با تجدید انرژی شروع کرد یا اینکه ادامه همون سال قبلیه.
به هر حال دعا می کنم که خدا سال جدید را برای همه سال بهتری قرار بده و ...
حالا می تونم از خدا تشکر کنم.
به خاطر اینکه هنوز مختصر رابطه ای بین ما باقی مانده.
به خاطر اینکه هنوز دوستانی دارم که می توانیم با هم بنشینیم، بخندیم، مسافرت برویم و خوش باشیم.
به خاطر اینکه هنوز هم زندگی قابل تحمل و لذت بخشی دارم.
خدا را شکر به خاطر خیلی چیزا
نوروز مبارک باشه.