تبليغاتX
همينجوري
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش

از قدیم گفته اند که عروس تعریفی نمی دونم چجوری از کار در می آید.
این مجلس هفتم هم خداییش از آن عروسهای تعریفی است که با هزار و یک جور تمجید و به به و صلوات از در درامد و این روزها به آخر خط رسیده است. بزرگواران در طول حیات مبارک چهارساله مجلسی شان منشا خدمات ارزنده ای برای ملت شدند که وصفش بسیار رفته است.
از همان روز اول که حضرات تشریف فرما شدند، معلوممان شد که امام زمان (منظورم امام زمان مرحوم مشکینی است) منت بر سرمان گذاشته اند و لیست والاتباران را  امضا کرده اند، پشت کسی هم که بحمدالله از نطق کسی نلرزید، راهیافتگان هم که به کرات تاییدیه از بالادست گرفتند و...
القصه نه بیست و سی شاکی بود که به مشکلات مردم توجه نمی شود، نه کیهان خرده ای بر زانتیا می گرفت، نه مساله حقوق داشتند و نه هیچ چیز دیگر. همه چیز طیب و طاهر. پاک و حلال.
آخرین دسته گل آقایان هم پدیده بی سابقه به حد نصاب نرسیدن شمار نمایندگان مجلس!
البته که "گفتم این فتنه است خوابش برده به" اما خوب است آقایان کمی (فقط چهار سال) برگردند به عقب. به ماههای پایانی مجلس سابق. مجلسی که بسیاری از نمایندگانش صالح برای نمایندگی مردم تشخیص داده نشده بودند، مجلسی که زیر شدیدترین اتهامات از سوی صدا و سیما و روزنامه کیهان بود، مجلسی که تعدادی از نمایندگانش در رفت و آمد بین شعبه های مختلف دادگاه بودند، مجلسی که حتی امنیت جانی هم از برخی اعضای آن سلب شده بود، مجلسی که نزدیک به نیمی از اعضای آن دست به تحصن زده بودند و با این حال جلسات عادی که هیچ، حتی جلسات کمیسیونهایش هم تشکیل شد.
بله آسوده بخوابید که همه آنها که نظرشان مهم است از این مجلس راضی هستند.

اولین پی نوشت بی ربط: آدمک سبز چراغ راهنمای عابر پیاده خیلی با مزه راه می ره!
دومین پی نوشت بی ربط: گزارش تصویری از بی آبی یزد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:56  توسط احمد طالبی  | 

در مقابل انجام بعضی کارها باید پرسید خب که چی؟
مثلا که چی ما همه چیز را جنگی می خواهیم و نمی توانیم ذهنمان را از المانهای جنگی پاک کنیم یا لااقل متعادلش کنیم؟
همه چیزمان شده است جنگی. حالا همه چیز که نه ولی خیلی چیزها. خیلی از برنامه های تلوزیون، خیلی از برنامه های فرهنگی دولتی و... به نوعی وجهه جنگی دارد.
تقویم را هم که باز می کنی می بینی یک روز دفاع مقدس است، یک روز نیروی هوایی، یک روز نیروی در یایی، یک روز نیروی زمینی، بقیه هم که مال سپاه و بسیج!
حالا کاش با همین روزها هم به نحوی معقول برخورد می شد. من نمی فهمم این یعنی چه که:
همزمان با روز ارتش ، 200 جنگنده در آسمان تهران پرواز خواهند کرد
آخه یکی دوتا هم که نیست. دویییییییییست تا.
خدا خیرتان بدهد مگر می خواهید تهران را تصرف کنید. آخر این چه بزرگداشتی است؟

پی نوشت: به مانخندید. فقط محض اطلاع می گویم. شنیده ام توی یزد نماز باران خوانده اند، آب معمولی هم قطع شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:7  توسط احمد طالبی  | 

بعد از پخش سريال مرد هزارچهره ورژنهاي جديدي از جوک اس ام اسي-احمدي نژادي ساخته شد که خلاصه همه شان اشاره داشت به احمدي نژاد که در پايان رياست جمهوري اش مي گويد: "من نه استاندار بودم، نه شهردار و نه رييس جمهور. من اشتباهي بودم"

به نظرم جوکهاي ژانر احمدي نژادي از فرط تکرار ديگر ملال آور و بي مزه شده اند اما نگاه دوباره به مصاحبه فرهاد رهبر با سالنامه شهروند باعث شد به اين نتيجه برسم که گاه مرز جوک و واقعيت خيلي هم روشن و عيان نيست.

"ظاهرا آقاي احمدي نژاد در مورد من با کسي مشورت کرده بود و دنبال اين بود که نشست مشترکي داشته باشيم. سراغ من را گرفته بودند و به دفترشان سفارش کردند که فرهاد رهبر را پيدا کنيد. به اين دليل که من آدم ناشناسي براي مجموعه آنها بودم، کسي شماره تلفن يا ردي از من نداشت. احتمال داده بودند که فرهاد رهبر بايد يکي از مديران شهرداري تهران باشد به همين دليل با شهرداري ارتباط برقرار کردند و اتفاقا با کسي صحبت کردند که نام خانوادگي اش رهبر بود. قرار ملاقات با آقاي احمدي نژاد تنظيم شده بود و روزي که ايشان با آقاي رهبر شاغل در شهرداري ملاقات کرده بودند، در مورد مسائل اقتصادي بحث پيش آمده بود و در نهايت متوجه شدند که اشتباه شده است."

حالا تصور بکنيد اين آقاي رهبر شهرداري، اندک معلوماتي از اقتصاد داشت و از يکي از شعبه هاي دانشگاه آزاد مثلا از واحد عجب شير يا دوست محمد خان يا گلوگاه يا چه مي دانم سلسله يک مدرک کارشناسي اقتصاد هم داشت و چهارتا اصطلاح اقتصادي را مي توانست سر هم کند، آن وقت چه اتفاقي مي افتاد؟

واقعا اشتباهي شدن آدمها در اين سيستم خيلي عجيب است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط احمد طالبی  | 

کم کم داشتم فکر مي کردم به اينکه يک ضربدر قرمز گنده بکشم اينجا و مغازه را تعطيل کنم. کرکره را بدهم پايين و بگم آهاي جماعتي که سرتاپا بيشتر از چند نفر نمي شويد ولي همه دار و ندار اين وبلاگ هستيد، ديگر نياييد اينجا. اين همينجوري نويس که من باشم هر چه فکر مي کند، موضوعي براي نوشتن به ذهنش نمي رسد. آخر تا کي مي شود با چرنديات دوخطي و ديده هاي مسافرت دوروزه، خود را سرگرم کرد. ول کنيد اين جا را که چند وقتي است هيچي نيست يا اگر هم هست همينجوري نيست و هيچ ربطي به من ندارد و من نمي دانم که به کي ربط دارد. اگر پشيمان شدم، خبرتان مي کنم ولي علی الحساب اينجا خبري نيست.

خدا خيرش بدهد اين دوست هم دانشکده اي همکلاسي را (غريبه نيست خانم مينايي را مي گويم). بازي بازي موضوع داده است براي اين وبلاگ بدون موضوع . من هم که تشنه موضوع بودم، از خدا خواسته هر دعوتي را براي نوشتن راجع به هر چيزي قبول مي کنم و می نویسم.

اما خانم مينايي! حالا من اين خدا خيرت بدهد را گفتم. دستت هم درد نکنه که من را به اين بازي دعوت کردي ولي خداييش اين موضوعه که انداختي توي دست و پاي من؟ آدم گيج مي شه با اين موضوع. آخه اين پارادوکس داره. هرچي کلنجار مي رم با اين بحث مي بينم که اين وسط يه چيزي به يه چيز ديگه اي نمي خوره. نوشتن راجع به اين چيزي که شما مي گيد از بي موضوعي هم بدتره که.
آرزوي محال؟ اين که نمي شه. چيزي که محاله را آدم عمرا آرزو نمي کنه. چيزي را هم که آرزو مي کنه، خب حتما دور از ذهن نيست که آرزو کرده. حالا ممکنه آرزوي من از نظر شما محال باشه يا آرزوي شما از نظر من _البته اون آرزوهاي سانسور نشده اي را که شما نوشتيد هيچ کدومشون محال نبودن_ ولي آرزوهاي هيچ کسي نمي تونه براي خودش محال باشه و حتما يه جايي توي گوشه اي از ذهنش جا داره که راجع به اون فکر کرده و ذهنش را قلقلک داده. آدمي که آرزو مي کنه، براي خودش طرح و نقشه مي ريزه که يه وقتي، يه جايي، تحت يه شرايطي، با يه آدمايي اون آرزو را محقق کنه و کيفش را ببره. حالا ممکنه بترسه بهش بخندن و روش نشه بگه چي را آرزو کرده، ولي اگه آرزو مي کنه محال نيست. لااقل به نظر من اينجوريه.

نخير! هرچي فکر مي کنم نمي تونم آرزوي محال داشته باشم. يعني يه چيزي را آرزو کنم و به يه چيزي فکر کنم که براي خودم دور از ذهن باشه. خب نيست ديگه. زور که نمي خواي بگي.
مثلا فرض کن من فکر کنم به اينکه اون پسربچه اي که ديشب توي خيابون همراه با خواهرش، از سر نياز مي خواست يه ساعت مچي را به من بفروشه، بي نياز بشه و کسي ديگه هم اينقدر محتاج نباشه. خب اين محاله؟ نه خداييش محاله؟ يعني هيچ جوري نمي شه که اين معضل رفع بشه؟ من که فکر مي کنم مي شه. يعني لااقل دور از ذهن نيست. اگر بود غر نمي زديم که آهاااااي فکري بکنيد براي اين مساله. حالا اينکه ما هم به جاي غر زدن يه کار مفيد بکنيم، مي تونه يه آرزوي غير محال ديگه باشه.
يا چه مي دونم بيام بگم بريم به سمتي که ديگه هيچ جنگي نباشه و جنگ را راه حل هيچ چيزي ندونيم. حالا مي خواد جنگ دو تا کشور باشه يا دو تا قبيله يا من و بغلدستيم يا حسن آقا و خانمش. چه فرقي مي کنه؟ جنگ جنگه! خب اين هم ممکنه از نظر خيليا محال باشه ولي من که بهش فکر مي کنم، يعني اون را محال نمي دونم. حالا درسته که الان اينجوري نيست و ممکنه حالا حالا ها هم اينجوري نشه ولي قبول ندارم که محاله!
آرزوهایی هم هست که ممکنه بهش بخندید. مثلا اینکه اگه پیرمرد شدم و مجبور شدم مثل پیرمردهای امروزی زندگی کنم، بشم موذن مسجد جامع یزد!!! نه از این موذنهایی که پشت بلندگو اذان می گن. نه برم بالای گلدسته مسجد و از اونجا اذان بگم. البته یه آرزوی دیگه ام هم اینه که تا اون موقع صدام اونقدر خوب شده باشه که قابل تحمل باشه. حتی این هم به نظر من محال نیست.
يه چيز ديگه اين احمد طالبي خودمون را که مي شناسي. حالا اگه من بيام آرزو کنم که دست از تنبليش برداره و تبديل بشه به يه آدم جدي که کارهاش را درست و حسابي انجام مي ده...
هيچي بابا من حرفم را پس مي گيرم. حق با شماست. آرزوي محال هم داريم.

ولي فکر نکنید که قراره کسي را به اين بازي دعوت کنم. اصولا اينقدر اعتماد به نفسم بالا رفته که فکر نمي کنم کسي با دعوت من توي بازي شرکت کنه.
باز هم ممنون.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:33  توسط احمد طالبی  | 

از دیروز دارم به این فکر می کنم که اگر به من بگویند که من، فقط من می توانم همین امروز، فقط همین امروز هر چه را خواستم با هشتاد درصد تخفیف بخرم چه می کنم.
...
هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:22  توسط احمد طالبی  | 

پشت چراغ قرمز چهارراه، ثانیه شمار دیجیتالی را نگاه می کنم. باید از ۵۸۰ یکی یکی کم بشه تا برسه به صفر و راه باز بشه و ما راه بیفتیم.
راننده راه افتاد ولی ثانیه شمار هنوز روی ۵۸۰ مونده.
باشه روزی یه دونه کم کن ببینیم آخرش این راه باز می شه یا نه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:17  توسط احمد طالبی  | 

توی جاده که به سمت جنگل می رفتیم، به روستایی برخوردیم که خانه هایشان هیچ شبیه خانه های روستایی نبود و گوسفندهایشان خیلی بیشتر بود از معمول روستاهای این منطقه. دیدن گوسفندان همان و هوس ماست محلی همان. وقتی پرسیدیم گفتند در هر خانه ای را که بزنید ماست دارند.
ساکنان امروزی روستای ولیعصر کندر تا بیست سال پیش عشایر بودند و ساکن جنگل. همانجا دامپروری می کردند، چشمه آبی هم داشتند. دولت برای حفظ جنگل در قبال یک حلقه چاه و قدری پول و مقادیر معتنابهی التماس و تهدید راضیشان کرده تا جنگل را ترک کرده و روستانشین شوند. حتی آن چشمه آبشان را هم به این منطقه منتقل کرده اند. حالا در کنار دامپروری، کشاورزی هم دارند اما خلق و خوی عشایر شان حفظ شده و به وضوح از دیگر روستاییان متمایزند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط احمد طالبی  | 

داشتم آرشیو وبلاگم را مرور می کردم، دیدم همین چند وقت پیش از بس ازش خوشم می آمد می خواستم بفروشمش. هیچ کس نخریدش اما. خب طبیعیه. این روزها این چیزها ارزش ندارند، هرکس بخواهد یکی برای خودش راه میندازد مثل آب خوردن. بدون خرج، بدون منت.
نمی خواستم بنویسم ولی خب دلم طاقت نیاورد و بعد از یه مدت کوتاه باز نوشتم. بیشتر از قبل هم نوشتم.
وقتهایی که یزد هستم بیشتر می نویسم. حتی بعضی روزها دو تا و سه تا پست، تهران کمتر. توی تهران نه فرصت فکر کردن دارم، نه حوصله نوشتن. کار دیگری ندارم اما فرصت هم ندارم. به خلاف یزد که هزارتا کار هم که داشته باشم باز هم فرصت به اندازه کافی دارم. اصلا اینجا زمان کش میاد اما توی تهران زمان مثل کش در می ره.
توی دانشکده حال هیچ کاری را ندارم. نه اینکه از دانشکده بدم بیاید، نه، دانشکده هم خوبیها و لذت بخشی های خودش را دارد ولی یکجوری است. نمی دانم چجوری ولی مطمئنم که همینجوری نیست.
من از چیزهای همینجوری خوشم می آید. من را اگر ول کنند به امان خدا فقط همینجوری هستم نه هیچ جور دیگر.
تعطیلات تمام شده و باید برگردم دانشکده. احساس دوگانه ای نسبت به دانشکده دارم. این ترم آخری حالم خوش نیست. فکر کنم ترم آخر نباشم.
شب گذشته. زیاد که از شب بگذرد، خوب نیست آدم بیدار بماند. برای سلامتی اش ضرر دارد.
کاش اذان را چند دقیقه زودتر می گفتند. چه اشکال دارد فقط همین امروز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 4:46  توسط احمد طالبی  | 

مسجد جامع كبير ، باغ دولت آباد ، زندان اسكندر، بقعه دوازده امام و مسجد و تكيه امير چقماق از ميان آثار تاريخي و ديدني یزد بيشترين بازديدكننده را در نوروز داشته‌اند.
این خبر را رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یزد داده است. نمی خواهم ارزش این آثار را زیر سوال ببرم، اما به نظرم اینها تمام دیدنیهای یزد نیستند و در عین حال تمام چیزی هستند که ما به مسافران عرضه می کنیم.
هنگام سخن گفتن در مورد یزد خوب بلدیم داد سخن سر دهیم که یزد شهر فلان است و شهر بهمان، اما وقتی قرار است چهار تا اثر دیدنی را به مهمانی نشان دهیم، دست و پایمان شل می شود. ما می مانیم و مسجد جامع، میرچخماق، زندان اسکندر، آتشکده، باغ دولت آباد و دیگر هیچ.
همه اینها را می شود در یک روز دید. پس آن شهر پرآوازه و پرشکوه و تمدن ساز کجاست؟ این چیزها را که در همه شهرها می شود یافت. سخت کوشی مردم یزد در کجای این بناها خفته است. راستی و درستی شان که به آن می نازیم کجاست؟ از کجای این چندتا بنای باستانی، سبک زندگی مردم یزد خود را نشان می دهد؟ و چه توقعی داریم که بازدیدکننده این بناها خاطره ای ماندگار را از یزد در ذهن خود حک کند و از یزد تصویری بسازد که خاص این شهر دیرپا است؟
باز تاکید می کنم که نمی خواهم این مکانها را کم ارزش جلوه دهم و تنها تاکید می کنم که در یزد چیزهای زیباتری هم یافت می شود که شاید برای کسی که از شهر دیگری می آید جذاب تر باشد، چیزهایی که بازنمود بهتری از سبک زندگی مردم یزد هستند و چیزهایی که فقط در یزد می شود دید و لاغیر.
بسیاری از بناهای گمنام یزد اگر در شهرهای دیگر بود، شهرتی جهانی می یافتند و یک عدد از آنها کفایت می کرد تا گردشگران زیادی را به خود جذب کنند، اما حتی مجموعه آنها هم نتوانسته است یزد را از مهجوریت خارج سازد.
متاسفانه متولیان امر از اعتماد به نفس لازم برای انگشت نهادن بر روی این دیدنیها و خارج کردن آنها از کنج فراموشی برخوردار نیستند و همین باعث می شود که یزد نه به عنوان یک قطب گردشگری، بلکه به عنوان شهری در مسیر گردشگران شناخته شود.
راستی اگر کسی بخواهد وابستگی شدید حیات آدمی به آب را ببیند کجا را بهتر از قناتهای چند ده کیلومتری و آب انبارهای صد راچینه ای یزد سراغ دارید؟ در کجای دنیا می توان مسجدی با معماری ساسانی یافت؟! و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط احمد طالبی  | 

بدم میاد از این دروغ سیزده، بس که تکراری و همه گیر شده و هر جا میری مثل انار ترشیده، صاف می خوره وسط پیشونیت.
جماعتی  را ه افتادن و به بهونه سیزده نوروز دروغ میگن. به هر سایت و وبلاگی که سرک می کشی یه دروغ شاخدار جلوی چشمت تاب میخوره. دروغی که صاحبش به عکس تو فکر میکنه خیلی با مزه ست. آش دروغهای سیاسی که دیگه بیش از حد شوره. هر کسی از فرصت استفاده کرده و آرزوهای خودش را در قالب دروغ بیان میکنه. یکی خبر مرگ این مقام را می ده، یکی از پر و پاچه اون مقام بالا میره، یکی هسته میترکونه، یکی رابطه برقرار میکنه، یکی...
هر چی که نباشه امروز سیزده ست و کسی قرار نیست به این آرزوهای بچه گونه خرده بگیره.
فقط حیران موندم، در کار ملتی که هر روز سال را دروغ میگن مثل راست و اصلا تا دروغ باشه راست نمیگن، چرا حالا که تصمیم دارند دروغ بگن، اینقدر ناشیانه رفتار می کنن و نمی تونن یه دروغ درست حسابی و قابل باور بگن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:42  توسط احمد طالبی  | 

سال ۷۶ که خاتمی با شعار قانونگرایی و تاکید بر رفتارهای اصلاح طلبانه پیروز انتخابات شد، عده ای نوید می دادند که آرمانهای مشروطه به بار نشسته است و بشارت می دادند که جنبش اصلاح طلبی مردم ایران راهی متفاوت از مشروطه را خواهد رفت و مانند سلف خود زمینگیر نخواهد شد. دلایل متعددی نیز بر این امر آورده می شد.
نخست آنکه جامعه ما به خلاف یکصد سال پیش، جامعه ای باسواد است و جامعه باسواد با درک بهتر و توانایی بالاتر، از آرمانهای مترقی اصلاح طلبی دفاع خواهد کرد.
دوم آنکه در قیاس با زمان مشروطه، امروز عمده مردم ما نه روستایی و نه کوچ نشین که شهری هستند و تجربه نشان می دهد که گسترش شهرها لاجرم به بسط مدرنیته و دموکراسی می انجامد.
و سومین دلیل هم اشاره به تغییر بافت اقتصادی جامعه ایران و شکل گیری طبقه متوسط داشت. تجربه اروپا نشان می داد که گسترش این طبقه نیرودهنده حاملان آرمانهای دموکراتیک و اصلاح طلبانه باشد.
انتظار این بود که طبقه متوسط و باسواد شهری که در شهرهای بزرگ شکل گرفته است، اصلی ترین مدافع جریان اصلاح طلبی و آرمانهای آن باشد و مانع از زمینگیر شدن این جنبش بشود اما در عمل اتفاق دیگری افتاد. به فاصله چند سال ورق برگشت و اصلاح طلبان در کارزار سیاست ایران بی یاور ماندند.

به نظرم آنچه در انتخابات های اخیر رخ داده است بطلان انگاره های اصلاح طلبان را نشان می دهد اما مشکل اینجاست که این انگاره ها در ذهن اصلاح طلبان، ابطال ناپذیر بوده و هربار که در آزمونی ناکام می شوند باز بر جای خود می مانند.
با انگاره های پیش گفته قاعدتا باید انتظار داشت که اصلاح طلبان بیشترین پایگاه را در شهرهای بزرگ و مناطق توسعه یافته داشته باشند اما نتایج انتخاباتهای اخیر چیزی غیر از این را نشان می دهد.
در شورای دوم، اصلاح طلبان تقریبا در تمام شهرهای بزرگ بازنده شدند، اما به سبب موفقیت نسبی در شهرهای کوچک از وزن قابل قبولی در شورای استانها برخوردار بودند.
در ریاست جمهوری نهم که با جانشینی احمدی نژاد به جای خاتمی، ضربه سختی به اصلاح طلبان وارد شد، به خلاف تبلیغات رایج که احمدی نژاد را رییس جمهور محرومان معرفی می کند، وی بالاترین رای خود در دور اول را از استانهای تهران، اصفهان، قم، سمنان و یزد کسب کرد که جملگی در زمره استانهای توسعه یافته کشور هستند و تنها استان محرومی که رای بالایی به وی داد خراسان جنوبی بود. در مقابل مصطفی معین و مهدی کروبی(کاندیداهای اصلاح طلبان) بیشترین رای خود را در سیستان و بلوچستان و استانهای جنوبی و غربی کشور کسب کردند که دقیقا محرومترین مناطق کشور هستند.
انتخابات اخیر مجلس هم گرچه به سبب تنگناهای موجود چندان قابل استناد نیست، با این حال اصلاح طلبان در اغلب مراکز استانها مغلوب شدند و در تهران هم یک شکست کامل را تجربه کردند. اما در شهرهای کوچکتر با توفیق نسبی مواجه شده و توانستند بخش قابل توجهی از نامزدهایشان را روانه مجلس سازند.

از دو حال خارج نیست. یا تئوریهای ترجمه ای اصلاح طلبان در ایران جواب نمی دهد و یا اینکه جامعه ایران با فرصت رای خود به عنوان یک مساله جدی مواجه نمی شود و تنها از سر تفنن و باری به هرجهت به سمتی متمایل می شود.
به نظرم می رسد که اصلاح طلبان، حداقل در کوتاه مدت باید زمینه سرمایه گذاریشان را تغییر داده و از شهرهای بزرگ به سمت مناطق کوچک، محروم و کمتر توسعه یافته متمایل شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:36  توسط احمد طالبی  | 

سایت یزد فردا در یادداشتی به قلم فردی ناشناس! مدعی شده که اصلاح طلبان در انتخابات حوزه یزد شکست خورده اند!!!
نویسنده مذکور کاندیداتوری مهندس کلانتری (استاندار دوره اصلاحات) از سوی اصلاح طلبان را با علم به رد صلاحیت قطعی او دانسته و هدف از این کاندیداتوری را نگه داشتن بهانه در دست اصلاح طلبان عنوان کرده است!

از همین آخر شروع می کنم. از رد صلاحیت کلانتری. واقعا این رد صلاحیت قطعی بود؟ قطعی که هیچ بروید از مردم عادی بپرسید اصلا احتمال چنین چیزی را می دادند؟ کسی فکر می کرد تنگ نظری ها تا این حد گسترش یافته باشد که حتی مدیر سی ساله نظام جمهوری اسلامی با سوابقی کاملا روشن هم نتواند بخت خود را برای نمایندگی مردم بیازماید.
نمی دانم این نویسنده ناشناس از کجا این عمل را از پیش معلوم می دانسته. شاید ایشان در جریان نقشه های از قبل طراحی شده بوده اند اما گمان نمی کنم کسی اصلاح طلبان را در جریان این نقشه ها قرار داده باشد. سید محمد رضوی (نماینده مردم یزد در مجالس سوم و ششم)، حسینعلی فلاح (فرماندار سابق یزد)، مسعود شریعتی (فرماندار سابق بافق) و شکیبی (نماینده مردم طبس در مجلس ششم) هم سایر کاندیداهای اصلاح طلب در حوزه های مختلف استان یزد بودند که با وجود شانس بسیار بالایشان برای انتخاب شدن، بی دلیل از سوی هیاتهای اجرایی و نظارت رد صلاحیت شدند و البته نویسنده یادداشت مذکور به دروغ اصلاح طلبان را متهم به عدم حمایت از آنها ساخته است.
می گویم بی دلیل اما واقعیت این است که در باور من این رد صلاحیت ها چندان هم بی دلیل نبوده است.
عطش اصولگرایان برای تصاحب کرسی نمایندگی مردم یزد قابل درک است. اصولگرایان یزدی تاکنون نتوانسته اند در هیچ یک از ادوار مجلس کرسی این شهر را تصاحب کنند و به اینها می شود افزود که یزد در نزد مردم سایر نقاط کشور به عنوان شهر خاتمی شناخته می شود و موفقیت اصولگرایان می تواند تاثیرات روانی زیادی داشته باشد. از اینجا قابل درک و کشف دلیل می شود که چرا کسانی چون کلانتری و رضوی اجازه حضور نمی یابند.
به راحتی قابل حدس است که اصولگرایان از جانب مهندس اولیا به هیچ عنوان احساس خطر نمی کردند. تایید ایشان در آخرین لیست اعلامی از سوی شورای نگهبان و در حالی که هیچ کس از جمله خود ایشان آمادگی و انتظار این حضور را نداشت و در حالیکه فعالین اصلاح طلب جملگی حول کلانتری یا رضوی گرد آمده بودند، قرار نبود لطمه ای به بازی خودمانی اصولگرایان بزند.
همه چیز ناگهانی شد. اراده شده بود که نقشه شان بر هم زده شود و چنین شد.

آقا یا خانم "امضا محفوظ" چه کسی شکست خورد؟ کدام گروه بازنده دور اول انتخابات بودند؟
آنها که از مدتها قبل کاندیدای خود را می شناختند و معرفی می کردند یا کسانی که تا شروع تبلیغات هنوز کاندیدا نداشتند و در شش و بش شرکت یا عدم شرکت بودند؟
آنها که همه ابزارهای پیدا و پنهان را برای پیروزی نامزدشان تدارک دیده و بسیج کردند یا آنها که بدون آمادگی قبلی و تنها به حمایت رییس جمهور سابق وارد معرکه شدند؟
نویسنده محترم!
گویا روز انتخابات را یزد نبودید. با همه این حرفها و نابرابریهای موجود، با وجود بد اخلاقیهای صورت گرفته در جریان تبلیغات و علی رغم مشارکت بسیار پایین مردم در انتخابات، کاندیدای اصلاح طلبان (یاران خاتمی) بر خلاف انتظار شما رای اول مردم را به دست آورد و کاندیدای رقیب دوم شد.
واقعا فکر می کنید پیروز شدید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:34  توسط احمد طالبی  | 

ای ســــاربان قــــــــــافله سنگهـــــا سلام     
بنیـــــــانگذار سلسله سنگهـــــــــــا سلام
ای جــــــاودانه دهکــــــده سنگی زمیــــن     
ســـــــاکت نمان بگـــــو غم دلتنگی زمین
گویی بهشت سنگ از این کو در آمدست
کز قلب صخــره ها گل خوشبو در آمدست
سی چهل کیلومتر که از شهربابک فاصله می گیری، به روستایی می رسی که شهرتش را مدیون نوع معماری خانه های خود است. معماری صخره ای.
روستای میمند، مجموعه ای است زیبا از خانه هایی که در دل صخره حفر شده اند. خانه هایی دستکند که بعضا قدمت آنها را تا ده هزار سال هم تخمین می زنند.
گفته می شود در مجموع این روستا دارای حدود چهارصد خانه وبیش از دوهزار اتاق از این نوع است. ورودی خانه ها تنها نورگیر آن است و دمای درونی آن آشکارا خنکتر از بیرون است، هرچند که گفته می شود در زمستان این وضعیت برعکس است.
به نظرم هر کس حداقل باید یکبار از این روستای دیدنی بازدید کند.
اطلاعات بیشتر و دقیقتر در مورد میمند را می توان از  این وبلاگ به دست آورد. از اینجا و اینجا هم می توانید عکسهای زیبایی از این روستا را ببینید.


تابلو ورودی روستای میمند


تابلوهای راهنمای اماکن میمند، همگی چوبی هستند


نمایی از خانه های صخره ای میمند


خانه های صخره ای میمند


نمایی از داخل یک خانه. اگر درست یادم باشد سفره سرا بود


یکی از اتاقهای سفره سرای سنتی میمند


به نظرم بدسلیقگی است. عکسی از گناباد در تاقچه سفره سرای سنتی میمند


این دیگرنهایت بیسلیقگی است. خانه ای سیمانی و بدمنظر درست وسط خانه های صخره ای


سیگار، باتری و فیلم دوربین اقلام موجود در فروشگاه سنتی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:8  توسط احمد طالبی  | 

فیلم فتنه را دیدم. به نظرم حق با سازنده آن است.
در اسلام و در جهان مسلمانان این چیزهایی که این اروپایی در فیلمش آورده، هست. نمی شود انکار کرد که می توان اگر نه در نزد همه مسلمانان، لااقل در میان گروهی از آنها این افکار و این رفتارها را یافت. گروهی که به نام الله حکم به قتل و سربریدن می دهند و میکنند آنچه در این فیلم نمایش داده شده است.
این هم که من بیایم و در وبلاگم یا هر جای دیگری اسلام را دین رحمت معرفی کنم دردی را دوا نمی کند و ما برای پاسداری از دینمان مجبوریم به جهادی درونی روی بیاوریم.

اما آقای نماینده پارلمان کشور اروپایی هلند!
فرض کنید من هم بخواهم به شیوه شما در مورد اروپا و تمدن غرب قضاوت کنم. سخن هر کسی را مبنای قضاوت قرار دهم و هر رفتاری را نمایانگر ذات تمدن غرب بدانم، فکرمیکنید نقطه سفیدی بر دامن تمدن پرشکوهتان خواهد ماند؟
آقای محترم!
لابد جنگهای جهانی و کشتارهای میلیونی آن کار مسلمانها بوده است. نازیسم و فاشیسم و صهیونیسم هم احتمالا در دامن اسلام پرورده شده اند و دل به تعالیم محمد داده اند. استعمار آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین هم حتما به فرمان الله بوده است.
اصلا چرا دور برویم. در همین ۱۵ سال اخیر شما چه کردید با مسلمانهای بوسنی و کوزوو.
چه کسانی علم آتش افروزی را بلند کرده اند و دم از جنگهای صلیبی زدند.

نخیر آقای محترم!
شاید ایرادات زیادی بر ما وارد باشد، اما دامنمان از شما پاکیزه تر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:4  توسط احمد طالبی  | 

این روزها وارد هر شهری که می شی، توی همون ورودی شهر به چادریمی رسی که قراره مسافرین نوروزی را راهنمایی کنه. آدمهایی که توی این چادر هستن اولین معرف شهرن و می شه از روی اونا حدس زد که این شهر چه جور جاییه.
گرداننده این چادرا توی شهرهای بزرگ معمولا دخترها و پسرهای سازمان جوانان هلال احمرند و در شهرهای کوچیک این کار را سربازای نیروی انتظامی انجام می دن.
وقتی در مسیر مسافرت، به شهربابک رسیدیم، اسلحه سرباز راهنما برام جلب توجه کرد. معنی این اسلحه برای من این بود که:
"اینجا امنیت نداره. برید یه جای دیگه"

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:40  توسط احمد طالبی  | 

چند درصد مردم ایران می دونند که استان کویری یزد جنگل هم داره؟ اصلا قابل باور هست توی استانی که همه با کویر و بیابون می شناسنش جنگل پیدا بشه؟ اون هم جنگلی که از حیث تنوع پوشش گیاهی سرامد همه جنگلهای زاگرسی ایرانه؟
توی این جنگل ۹۰۰۰ هکتاری می شه درختها و درختچه های بنه، بادام کوهی، کیکم، ارژن، آلوچه وحشی، درمنه، گون، شقایق وحشی و... را دید.
خرس قهوه‌ای، رودك عسل خوار، زاغ بور و هوبره هم حیوانات این جنگل هستند. نزدیک به دوساله که شش راس گوزن زرد ایرانی (دو تا ماده بالای سه سال، دو تا ماده زیر سه سال و دو تا نر بالای سه سال) هم با هدف تکثیر از دشت ناز ساری به این منطقه آورده شده اند. گوزنها پارسال وضع حمل کردند و امسال هم آبستن هستند. حالا هشت گوزن در محوطه فنس کشی شده مخصوص زندگی می کنند.
متاسفانه آتش سوزی و چرای بی رویه دام هرساله آسیب زیادی به این جنگل وارد می کنه.
این جنگل توی شهرستان خاتم با فاصله حدودا ۲۷۰ کیلومتری از شهر یزد قرار گرفته.
امسال سال کم بارونی بوده و همین باعث شده که جنگل زیبایی و شادابی گذشته را نداشته باشه. با این حال گفته می شه که بهترین زمان برای بازدید از این جنگل نیمه اول اردیبهشته.
با دوستان یک شب لذت بخش را در این جنگل گذروندیم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:57  توسط احمد طالبی  | 

تصویر اول: آه براد چی می شه از اون ورپریده جدابشی، بیای خواستگاری من؟!
تصویر دوم: من: ااا... گنده بک تو خجالت نمی کشی... این یه کار زنونه است!

هیچ قصد جسارت ندارم. در جریان سفر این نشریه را دیدم. به نظرم جالب آمد که در یک فضای رسمی هم اینچنین تحقیرآمیز با زنان برخورد می شود. 
این تصویر مال ویژه نامه نوروز نشریه "امین جامعه" است، نشریه داخلی نیروی انتظامی که قراره به زودی سراسری شده و توزیع عمومی پیدا کنه. این ویژه نامه یک میلیون تیراژ داره و در جایگاههایی که نیروی انتظامی برای راهنمایی مسافران نوروزی تعبیه کرده بود، توزیع می شد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:29  توسط احمد طالبی  | 

تقریبا ساعت ده صبح سه شنبه بود که تصمیم به حرکت گرفتیم و یازده توی جاده بودیم.
با چند نفر از دوستان یک گردش سریع رفتیم. شهرستان خاتم در استان یزد و شهربابک، سیرجان، کرمان، ماهان و رفسنجان در استان کرمان. دوساعته که برگشتم. احتمالا به اندازه یکی دو پست وبلاگی مطلب از این سفر دو سه روزه داشته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط احمد طالبی  | 

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى

بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى
شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى
اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت بالغه شاعرى حضرت بارى
همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى
توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى
ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى
بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى*

این روزها ذهن من سخت سروشی شده است. برای آدمی مثل من که هیچ کار و باری ندارد و در حال حاضر از بیست و چهار ساعت شبانه روز همه را اضافه می آورد و البته با احتساب علاقه و ارادت قبلی هم که به سروش داشتم، دوباره خواندن مصاحبه جنجالی اخیر او و به تبع آن کتاب بسط تجربه نبوی و نقدهایی که بر این مصاحبه رفت، کار لذت بخشی است.
خواستم امروز در مورد پیامبر بنویسم تا عرض تبریکی باشد برای ولادت حضرت مصطفی. با آنکه عادت ندارم نوشته دیگران را در وبلاگ خودم بگذارم، اینبار قسمت پایانی سخنرانی "پیامبر در صحنه" را که بسیار دوست دارم، از کتاب بسط تجربه نبوی می آورم.

"وضع نامتقارن ما و پیامبر در نسبت با گوهر دین باید دوباره شناخته و شناسانده شود. پیامبر ابتدا گوهری را در تجربه های خود یافت (احساس خشیت و محبت و هیبت و خضوع و طاعت نسبت به یک مبدا عالی، و حیرت در جمال و جلال او و کشف رازهای عالم و مقصد زندگی آدمیان...) و آنگاه غیورانه و مدبرانه صدفی از فقه و اخلاق به دور این گوهر تنید تا هم از تصرف نااهلان مصونش بدارد و هم راه رسیدن به آن را به اهلش بنماید. پیروان از صدف آغاز کردند و علی العموم صدف را عین گوهر پنداشتند و صدف فروشی آغاز کردند. او برقی دیده بود و بر اثر برق بانگی رعدآسا درانداخته بود، اینان بانگ رعد را شنیدند و چشم از برق دوختند. و رعد را برق انگاشتند.
امروز باید حافظوار گوهری را که از صدف کون و مکان بیرون است، برق دولت را که از نظرها دور است، بازجست. آن گوهر بازیافته، روح و معنا و
بها به صدف خواهد داد:
دارم امید بدین اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
دین تجربت اندیش را باید احیا کرد. جهان جدید سیاستمدار و اقتصاددان و... بسیار دارد. پیامبر را باید دوباره به صحنه آورد، که جای او خالی است. از گوهر دین باید آغاز کرد. وصدفهای عصر را در خدمت آن نهاد. یعنی راه پیامبر را دوباره باید رفت."

*شعر هم متعلق به دکتر سروش است و متن کامل آن با عنوان "غزل واره پایانی دیوان نبوت" در سایت ایشان موجود است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط احمد طالبی  | 

من آدمی هستم که ادعام می شه می تونم راجع به هرچیزی ظرف یه مدت کوتاه یادداشت بنویسم. ادعام می شه که می تونم تمام مطالب یه نشریه را به تنهایی بنویسم. ادعام می شه میتونم راجع به یه موضوع از منظرهای گوناگون و با مواضع متضاد و با انشاهای متفاوت بنویسم.
ولی خب الان هرچی فکر می کنم که چی بنویسم چیزی به نظرم نمی آد که نمی آد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط احمد طالبی  | 

این عکس مربوط به دیدار خاتمی با مردم شهر اردکان در روز نوروز است.
نکته ای که به نظرم جالب آمد، جایگاه عکس امام و رهبری است. متولیان برنامه در ابتدا این عکس را جلوی تریبون گذاشتند، اما احتمالا به این دلیل که عکس نباید پایین باشد، آن را از جلوی تریبون برداشته و در جستجوی مکانی مناسب، قاب عکس را روی پارچه تبریک عید گذاشتند.
به هر حال از قبل جایی برای این عکس تعبیه نشده بود و بنا بر اجبارهای فرهنگی! لازم است که این عکس در جایی بالای سر سخنران وجود داشته باشد و اگر بهترین جا برای تبریک عید رزرو شده باشد چاره ای نمی ماند جز همین که می بینید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط احمد طالبی  |