تبليغاتX
همینجوری
همینجوری یک چیزایی به ذهنم رسیده. تو هم سخت نگیر. همینجوری بخونش!

اول: سالهای دبستان بود یا راهنمایی درست یادم نیست. توی یکی از کتابهایمان مدلهای رایج حکومت در جهان را نقد کرده بود. مدلهای رایج مورد نقد البته دو تا بیشتر نبود. سوسیالیستی و دموکراسی. ما باید یاد می گرفتیم که هیچکدامشان خوب نیستند و مدل سوم که جمهوری اسلامی است، ویژگیهای منفی هیچکدام از آنها را ندارد و تقریبا چیز بی نقصی است.

دوم: دیروز تحلیل سیاسی تلوزیون را می شنیدم. داشت درباره کشورهای غربی حرف می زد و طبق معمول اینکه چقدر آنها بد هستند. هر بار که درباره سیستم حکومتی شان حرف می زد تاکید داشت که "به اصطلاح دموکراسی".

سوم: سالها گذشته است از دورانی که دست اندرکاران این مملکت با اعتماد به نفس دموکراسی را نفی می کردند و از جمهوری اسلامی حرف می زدند. حالا زیاد پیش می آید که وقتی می خواهند به دیگران فحش بدهند می گویند که طرف دموکراتیک نیست. و وقتی می خواهند خودشان را تحویل بگیرند می گویند در جهان هیچ کس دموکراتیک تر از ما نیست. انگار نه انگار دموکراسی قبلا چیز خوبی نبوده است.

چهارم: وقتی منابع رسمی ما هنگام صحبت از آدم بدهای عرصه سیاست پیش از واژه دموکراسی از اصطلاحاتی نظیر "به اصطلاح" یا "مدعیان" استفاده می کنند، قبل از هر چیز نشان می دهند که تغییراتی اساسی در نگرششان نسبت انواع حکومت ایجاد شده، آنچنان که حالا دیگر دموکراسی مدل خوبی محسوب می شود و اگر مخالفتی با کشورهای دیگر داریم نه به خاطر این است که آنها دموکراتیکند بل از آن روست که تنها مدعی چنین امری هستند بدون آنکه به واقع چنین باشند. حالا روسای ما ادعا می کنند که از همه دموکراتیکترند و دموکراسی را بهتر از همه فهم می کنند و ساز و کارهایش را به کار می بندند.

پنجم: این تغییر نگرش می تواند ما را به آینده امیدوار سازد. آینده ای که آنچه امروز فحش محسوب می شود شاید مایه افتخار شود. خدا را چه دیدید. شاید تا چند وقت دیگر شاهد رواج عباراتی نظیر "به اصطلاح لیبرال" و یا "مدعیان فمنیسم" و... باشیم و مثلا از زبان سردمداران کشورمان بشنویم که ما از همه فمنیست تریم و...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط احمد طالبی  | 

خانم توحیدلو به مناسبت تولد امام رضا و مقارنتش با ۸/۸/۸۸ از دوستان در بند یاد کرده و آزادی شان را خواسته است. از دیگران هم دعوت کرده تا در این باره بنویسند که آرزو می کنند در ۹/۹/۹۹ در کجا ایستاده باشیم.

اول: ۸/۸/۸۸ برای من روز خاصی نبود. یک تصادف تقویمی و همزمانی با تولد امام هشتم. اما همین تقارن تصادفی هم می توانست بهانه ای باشد برای جشن و شادمانی. ولی حیف!
چه جای شادمانی در مملکتی که عده ای داغدار فرزندانشان شده اند، جماعتی همین آزادی حداقلی شان را هم از دست داده اند و زندگی برای بخش بزرگی از جامعه شده پر از تشویش و نگرانی! نگرانی از اینکه فردا چگونه خواهد بود و قربانیان جدید قدرت طلبی آقایان چه کسانی هستند.
حتی اگر هم بخواهی جشن بگیری و شاد باشی ممکن نیست در فضایی که هر لحظه منتظری تا خبر دهند که چه کسی دستگیر شده و به کدام مجلس حمله برده اند و خطیب کدام تریبون چه ادعای جدیدی مطرح کرده است.

دوم: راستش نوشتن از آرزویی که برای ۱۱ سال دیگر دارم سخت است. واقعا تصوری ندارم از اینکه یازده سال دیگر کجا هستیم. سعی میکنم یازده سال قبل را به یاد بیاورم. سال ۷۷، زمانی که هنوز دولت اصلاحات تازه یکسال از فعالیتش را پشت سر گذاشته بود.
پاییز ۷۷، پاییز عجیب ۷۷، قتلهای زنجیره ای و اطلاعیه شجاعانه وزارت اطلاعات.
دولت اصلاحات امیدهای زیادی ایجاد کرده بود و این اقدامش امیدها را افزون کرد. درست یادم نیست ولی شاید در آن روزها فکر می کردم این راه را که برویم، یازده سال بعد، دولتی پاک خواهیم داشت. دولتی که به سمت جنایت نمی رود، دولتی که دروغ نمی گوید، دولتی که مسئولیت می پذیرد، دولتی که قصوراتش را انکار نمی کند و...
نشد. نگذاشتیم که بشود. آنقدر اشتباه کردیم که امروز ناچاریم به سالهای دوران اصلاحات (همان سالهایی که به حق انتقادات زیادی به آن داشتیم) چنان بنگریم که گویی عصری طلایی است در تاریخی دور.
حالا سال ۸۸ است و جالب است که امسال هم وزیر اطلاعات وادار به کناره گیری شد. این وزارتخانه باز هم تصفیه شد اما در جهتی دیگر.
دلم نمیخواهد سال ۹۹ را پیش بینی کنم. حتی نمی توانم تصور روشنی هم از آرزوهایم برای آن زمان داشته باشم. فقط  دوست دارم که این بار اگر دستاوردی داشتیم با اشتباهات بچه گانه مان از دستش ندهیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:17  توسط احمد طالبی  | 

در جاهایی که باید برای محصولات و فعالیتها مجوز بگیری، معمولا سیستم به این شکل است که یک مرجعی، هیاتی چیزی وجود دارد که آن کالا یا فعالیت را با قوانین و استانداردهای رسمی مطابقت می دهد و اعلام نظر می کند که مجاز است یا نه. اختیار این تصمیم را هم احتمالا قانون به آن مرجع داده است.
اتفاقی که از مدتها پیش در کشور ما در حال وقوع بود و الان دیگر حاد و علنی شده این است که مراجع قانونی، قانون را بی خیال شده و به جای اینکه مشخص کنند چه چیزی مجاز است و چه چیزی مجاز نیست، در حال تعیین کردند این مساله هستند که چه کسانی مجازند و چه کسانی غیر مجاز. با حساب آنها آدمهای مجاز می توانند هر کاری بکنند. دروغ بگویند، به مردم حمله کنند، آنها را بزنند و اموالشان را نابود کنند، بیگناهان را دستگیر و شکنجه کنند و... اما آدمهای غیر مجاز حق هیچ فعالیتی ندارند. راهپیمایی و تجمع و اعتراض مسالمت آمیز که هیچ، حق دور هم نشستن و مراسم ختم و جلسه دعا هم ندارند. اگر هم هنوز در تعداد وعده های غذایی شان مداخله نشده، تنها و تنها به خاطر رافت اسلامی نظام است و عنایات ویژه مقامات عالی!
جالب است که طرف مدعی قانونگرایی هم هست و گروه غیر مجاز شده را متهم می کند که قانون را قبول ندارد. پایش را گذاشته بیخ گلوی این طرفی ها و باتوم به دست تهدیدشان می کند و بعد هم دم از قانون می زند.!!!
مدام جمله امام خمینی را برایمان می خوانند که "غلط می کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد" شاید به این شکل دارند اعتراف می کنند که مشکل از کارهایمان نیست، از خودمان است. از خودِ خودِ خودمان و هر کاری که بخواهیم بکنیم از نظرشان غیر قانونی است چون ما غیر مجازیم، چون قانونی که مساوی شده با نهادهای تحت اختیار آنها، ما را قبول ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:50  توسط احمد طالبی  | 

بزرگترها گاهی که از دست بچه ها ذله می شوند، گاهی که احساس میکنند علی رغم آنکه قدرت فیزیکی زیادتری نسبت به بچه ها دارند، اما با این حال بچه ها تحویلشان نمی گیرند و مشغول کار خودشان هستند از در تهدید وارد می شوند. تهدیدهایی از جنس اینکه مثلا اگر فلان کار را ادامه بدهی دیگه باهات حرف نمی زنم، یا پول توجیبیت را قطع می کنم یا احتمالا کتکت می زنم و از این دست تهدیدها برای ترساندن!
بچه چه می داند که این تهدیدها توخالی است و چه می داند آنقدرها هم که ادعا می شود عملیاتی نیست. بچه ها باور می کنند این تهدیدها را و گول میخورند.

حالا سیستم حکومتی ما هم به این بچه ترسونک ها روی آورده البته در ورژن سیاسی اش و متناسب با آدمهایی که باید قربانی شوند. تهدید امنیت منتقدین. تهدید به اینکه شما همیشه در معرض دستگیری هستید.
جلسات سیاسی چند وقتی است که امنیت ندارند. دستگیری های دسته جمعی پس از حمله به جلسات سیاسی، فعالان منتقد را متقاعد کرده بود که عجالتا کمتر برای گفتگوی سیاسی دور هم بنشینند تا شانس بیشتری برای تنفس در هوای بیرون از زندان داشته باشند. جلسات مذهبی و دعا اما رونق گرفته بود. آنها که هیچ راهی برای ابراز وجودشان نمانده بود پناهنده نیایش جمعی با خداوند شدند و هر روز به بهانه آزادی عزیزی از خیل بزرگ اسیران جنبش سبز در کنار هم دست به دعا بر می داشتند.
اتفاق پنج شنبه شب و حمله به شرکت کنندگان در دعای کمیل، در نوع خودش بدیع و جالب است. دور هم نشستن منتقدین لج حاکم شده ها را در می آورد. دستشان هم به هیچ جا بند نیست. بهانه ای هم ندارند برای جلوگیری از آن. نیاز دارند که دوباره ترس ایجاد کنند که ما حتی حرمت دعا و نیایش را هم نگه نمی داریم، پس دور هم جمع نشوید که به ضررتان می شود. باید سبزها خودشان صحنه را ترک کنند.
این اتفاق اما به نظر من بچه ترسونکی بیش نیست و نباید زیاد جدی اش گرفت. جلسات دعا را باید ادامه داد. بیشتر از قبل و باید در آنها شرکت کرد. پرشورتر از گذشته.
مگر چقدر می توانند بگویند ذکر گفتن براندازی است و چند بار می توانند مدعی شوند که هرگونه تلاش برای سخن گفتن با خداوند مخالف امنیت ملی است؟

من که تا به حال در این گونه جلسات حضور نداشتم اما تصمیم دارم از این پس شرکت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:20  توسط احمد طالبی  | 

اول: بچه تر از الان که بودم وقتی در مورد امام سجاد می شنیدم که به سبب خفقان دستگاه اموی روی به دعا آورده و کوشیده اعتراض سیاسی اش را با ترکیب مضامین دینی و خواسته های مومنانه اش از طریق دعا بیان کند، تعجب می کردم که چگونه ممکن است فضا آنقدر تنگی کند که راهی جز دعا به درگاه خداوند برای بیان اعتراض وجود نداشته باشد.
حالا ولی که می بینم جلسات دعا هم مصون از تعدی زورمندان نیست می فهمم این شیوه اعتراض تا چه حد موثر است و چگونه ممکن است حکومت به جایی برسد که حتی دعا به درگاه خداوند را هم نتواند تحمل کند.

دوم:
هفته گذشته انجمن دانشکده جلسه دعایی را ترتیب داد تا دانشجویان دانشکده در حضور خانواده های مهدی شیرزاد و علی پیرحسینلو آزادی این دو عزیز و سایر زندانیان سیاسی را از خداوند بخواهند. برگزاری دعای افتتاح در دانشکده گرچه از سوی دانشجویان عادی دانشکده مورد استقبال قرار گرفت اما چندان به مذاق دانشجویان غیر عادی و مسئولان دانشگاه خوش نیامد و حرف و حدیثهای خودش را داشت.





+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:54  توسط احمد طالبی  | 

روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از 22 خرداد و  در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش  (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:51  توسط احمد طالبی  | 

چند وقتی است که دوستان تقسیم شده اند به دو دسته اینور دیوار و اونور دیوار. به آنهایی که در بندند و آنهایی که به نظر می رسد آزادند.
حساب که میکنم می بینم بعد از انتخابات خیلی از دوستان نزدیک و صمیمی را گرفته اند و قاطی بقیه بیگناهها چند وقتی زندانی کرده اند.
هر بار که یکی شان آزاد می شود، خوشحال میشوی اما زود یادت می افتد که از این بیگناهان بسیارند و این ظلم ادامه دارد.
حالا هنوز هم که به فهرست زندانیان حوادث اخیر (البته با نیتهای غیر اخیر) نگاه میکنم آشنایان زیادی را در آن میبینم. صمیمی ترین هایشان البته مهدی شیرزاد و علی پیرحسینلو. دوستان چندین ساله ای که اتفاقا هر دوشان پیش از من در رشته جامعه شناسی تحصیل کرده اند.
نمیدانم این بازی مسخره بگیر و ببند تا کجا قرار است ادامه پیدا کند و چند نفر دیگر را به کام خواهد کشید و نمیدانم چه کاری از دست ما بر میاید در زمانی که اینچنین آشکارا ظلم میشود.
شاید حداقلی ترین آن نوشتن از آنها و بیگناهی شان و اعلام علنی برائت و دوری از این حرکت و درخواست برای آزادی آنها باشد. کاری که جمعی از دانشجویان علوم اجتماعی برای مهدی و جمعی از دوستان علی برای او شروع کرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:50  توسط احمد طالبی  | 

پیش نوشت:این نوشته در حقیقت کامنتی است روی پست "مرثیه ای برای تهران" و نگرانی های آن.

تا چند ماه پیش شاید زندان ابزاری بسیار وحشتناک بود برای تهدید فعالان سیاسی و اجتماعی. چند روز بازداشت یک نفر می توانست به سرعت جامعه را ملتهب کرده و اطرافیان فرد بازداشت شده را به تکاپو برای آزادی وی به هر طریق بیندازد. فعالان نیز محتاط بودند تا به گونه ای رفتار نکنند که سر از زندان در بیاورند.
پس از انتخابات و با آغاز موج دستگیریها به سرعت جامعه وحشت زده شد به گونه ای که هر کس اندک فعالیتی کرده بود، خوفناک می شد که مبادا سر از زندان دراورد. این وحشت عمومی اما با طولانی شدن و گسترده شدن بازداشت ها اندک اندک رنگ باخت. چه اینکه اینک زندان رفتن و کتک خوردن به امری عادی و رایج بدل شده بود و دیگر دور از ذهن یا قابل گریز نمی نمود. در واقع زندان شمشیری بود که فرود آمد و دیگر نمی توانست ابزار تهدید و پیشگیری باشد. مردم دسته دسته زندان رفتن را تجربه کردند و در کنار آن به زندگی خود ادامه دادند بی آنکه گرهی از مشکلات حکومت وا شود.
در حالت عادی به هیچ وجه خوب نیست که حکومت توانایی اعمال قدرتش را به این سادگی از دست بدهد، اما حکومتی که ابزارهایش را اینچنین ساده و بی حساب خرج می کند، باید فکر اینجایش را هم می کرد.
حالا چاره ای نمانده است برایشان جز آنکه ابزارهای جدید درست کنند. دوربین به دستی پلیسها یکی از این ابزارهاست. احتمالا با خودشان فکر کرده اند که اینجوری جواب می گیرند و در دل مردم ترسی خواهند انداخت که با تفنگ و باتوم میسر نشده است. ته دلشان هم خوشحالند که خیلی باکلاس شده اند و مقابله نرم می کنند با مردم.
به نظر من اما باز هم جواب نخواهند گرفت. از مردم فیلم می گیرند که مثلا چه بشود. که به آنها بگویند شناسایی تان می کنیم و می گیریمتان؟ خب این کار را که تا حالا هم انجام می دادند.
پلیسهای ما دیر باکلاس شده اند. این کار را باید بسیار پیشتر از این انجام می دادند. پیش از آن که بخواهند مردم را با مشت و لگد و باتوم توی خیابان بزنند. پیش از آن که مردم کشته بدهند. پیش از آنکه زندانها و بازداشتگاههای استاندارد و غیر استانداردشان بشود پر از مردم معترض. پیش از آنکه...
حالا دیگر جواب نمی دهد این قرتی بازی ها. یکی دو روز وهمی ایجاد می کند و بعد به محض بی اعتنایی اولین گروههای مردمی به این ابزار جدید، به کلی رنگ خواهد باخت. ایراد نیروهای امنیتی ما این است که تمام توانشان را در شروع ماجرا به کار گرفتند و حالا دستشان خالی مانده است.

پی نوشت: دوربین به دستی ماموران می تواند اعتراف ضمنی باشد به این نکته که تاکنون آدم گرفتن هایشان روی هوا بوده و بیگناهان را قربانی می کرده اند ولی حالا خواسته اند که درست مردم را شناسایی کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:19  توسط احمد طالبی  | 

محسن جعفري مقدمهمین است دیگر! دوشنبه را می گذرانی به امید سه شنبه و سه شنبه را به امید چهارشنبه. پنج شنبه و جمعه تعطیل است و می رود تا شنبه!!! و اینگونه است که انتظار شکل می گیرد. روز به روز و ساعت به ساعت تا زمان آزادي برسد. حق ما. حق بديهي ما كه اينك به تاراج رفته و بارزترين نماد اين تاراج حق در بند بودن بيگناه ترين جوانان اين كشور است.
راستی آنجا چه خبر است؟ دنبال چه چیزی می گردند؟ واقعا فکر می کنند اغتشاش کرده ای يا دارند سناريوي جديدي را دنبال مي كنند كه قصه جديدي بسازند براي سرگرم كردن هوادارانشان؟
تقاص چه چیزی را می دهی توی آن چهاردیواری شمال تهران که حالا شده است جایگاه بسیاری از دوستان و جمعی از سرامدان این کشور؟ تقاص فعاليتهاي عدالتخواهانه دانشجويي را؟
آن کسی که حکم جلبت را داده می داند چه کسی را گرفته؟ می داند که توی چهار سال تحصیلت، توی چهار انتخابات آزاد رای اول شده ای؟ از جشن فارغ التحصیلی خبر دارد که بیش از همه تو تشویق شدی؟ می داند که این دستگیریها پيش از همه خودش را بی آبرو می کند؟

گمان نمي كنم آنها چيزي را بدانند. نمي دانند و نمي خواهند بدانند كه دارند چه مي كنند. وقتي زور دارند چه نيازي دارند به دانستن و فهميدن؟
اين ماييم كه بايد بدانيم در چه كشوري و در چه وضعيتي داريم زندگي مي كنيم. اين ماييم كه بايد بدانيم اگر آينده بهتري مي خواهيم ناچاريم راسخ تر و مصمم تر از گذشته ظلم ستيزي پيشه كنيم.
باز هم منتظر مي مانيم تا آزادي ات.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:42  توسط احمد طالبی  | 

اصلاح طلبان از نبود رسانه فراگیر و در دسترس همگان رنج می برند. این را هر کس که اندک سری در سیاست ایران داشته باشد می داند. شاید بزرگترین مزیت رقیبشان نیز در رقابت با آنها برای اقناع افکار عمومی در اختیار داشتن رسانه کم هزینه، اثرگذار و فراگیر تلوزیون باشد.
نداشتن رسانه فراگیر، اصلاح طلبان را به سمت رسانه های متکثر سوق داد.قرار شد هرشهروند یک رسانه باشد. سایتهای مختلف اینترنتی، وبلاگهای شخصی و... در حوادث پس از انتخابات به میدان آمدند تا بار نداشتن رسانه فراگیر را به دوش کشند. شبکه های اینترنتی و SMS هم در این راه کمک کننده بودند. کاهش اعتبار تلوزیون هم به نیروهای منتقد کمک کرد تا بتوانند بخشی از مشکل را مرتفع نمایند.
اما این همه ماجرا نیست. وقتی قرار است هر کسی برای خودش رسانه باشد، راه شایعات هموار می شود. خبرهای جعلی هم راه خود را به میان اخبار درست باز می کنند و...
آقای دادستان می نشیند توی تلوزیون و با تاکید بر اینکه فلان خانم دختر شهید نیست و قبلا هم چند بار بدون اجازه از خانه رفته کل قضایایی را که کروبی مطرح کرده منکر می شود. توضیحات کروبی به نظر توضیحات درستی می رسد، اما دادستان کار خود را کرده است. از میان همه موارد ارائه شده، همان را که از اول هم کمترین اعتبار را داشته انتخاب می کند و به این شکل پنبه کل ماجرا را می زند.
ما اگر قرار است بر جنایت ها و تخلفات غیر قانونی سه ماه اخیر تاکید کنیم، نیازی به داستان سازی و تکیه بر موارد غیر مستند نداریم. آنقدر اتفاقات غیر قابل خدشه افتاده که نیاز به مورد جدید نباشد. از این گذشته سخن بر سر قتل و تجاوز است نه دله دزدی. برای این پیگیری این موضوع یکی دو مورد هم کافی است و لازم نیست لیست بلندبالای غیر مطمئنی تهیه شود. چنانکه قتل محسن روح الامینی کهریزک را بر ملا کرد و شهادت ندا آقاسلطان پیامبر مظلومیت معترضین به سراسر دنیا شد.
متاسفانه اما یا برخی از ما شهوت داغ کردن اخبار را داریم و یا اینکه در این مساله هم بازی طرف مقابل را می خوریم. اشتباهات صورت گرفته در پرونده سپیده پورآقایی اولین شایعه ای نیست که یاریگر طرف مقابل شده. پیش از این هم اسامی کشته های اعلام شده در کوی و مصاحبه تلوزیون با آنها و موضوع کشته شدن یک پسر دوازده ساله به ضرب باتوم در بهشت زهرا موجب شد تا طرف مقابل با تاکید بر دروغگویی معترضین بکوشد، خود را تطهیر نماید.
در جریان حمله سال 78 به کوی دانشگاه نیز چنین اتفاقی افتاد. ابتدا خبرها از کشته شدن چندین دانشجو حکایت داشت و پس از آن طرف مقابل با تاکید بر اینکه فقط یک نفر کشته شده کوشید واقعه را کم اهمیت جلوه دهد و متاسفانه موفق شد. انگار که کشته شدن یک نفر مهم نیست.
به نظرم اصلاح طلبان نیاز دارند که رسمیت بیشتری به رسانه هایشان بدهند. باید برای هواداران معلوم باشد که خبر موثق را از کجا باید تهیه کنند. متاسفانه سایتهای رسمی در این مدت کمتر جسارت ورود به حوزه های حساسیت برانگیز را داشته اند و همین باعث سوق یافتن مردم به سمت سایتهای کمتر معتبر شده. در این میان البته باید شاهکار سایت نوروز را در انتشار خبر دفن اجساد گمنام مستثنا کرد. اگر قرار باشد همچنان رسانه های رسمی صرفا به انتشار اخبار روتین و عادی پرداخته و کنکاش در خبرهای حساسیت برانگیز را به وبلاگها و سایتهای کیلویی واگذارند به زودی شاهد کاهش اعتماد عمومی به اخبار خواهیم بود و به نقطه ای باز خواهیم گشت که تلوزیون تنها منبع خبری مردم باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:11  توسط احمد طالبی  | 

یک: کاردینال مارتینی سخنی دارد با این مضمون که "مذهبی ها" و "غیر مذهبی ها" دو گروه جدا از هم نیستند بلکه در وجود همه انسانها عناصری از مذهبی ها و ویژگی هایی از غیر مذهبی ها وجود دارد.

دو: برای سالیان متمادی جریان سیاسی محافظه کار در کشور ما خود را به عنوان جریانی مذهبی و رقیب را غیر مذهبی معرفی می کرد. این جریان برای مذهبی نشان دادن خود نمادهایی را هم به کار گرفته بود. حجاب زنانه و ریش مردانه شاید بارزترین این نمادها بودند. تاکید بر جدایی زنان و مردان هم البته جای خود را دارد. در مقابل هواداران جریان مقابل پسرانی با مدل موی فشن، دخترانی بدحجاب و کلا طرفدار اختلاط زن و مرد معرفی می شدند.
گرچه این مدل گاه از سوی برخی دینداران جریان اصلاح طلب مورد نقد قرار می گرفت و محافظه کاران با اتهامهایی چون "استفاده ابزاری از دین" و "دوری از حقیقت دین و تقلیل آن به مسائل جزئی" مواجه می شدند اما اندک اندک این تقسیم بندی جای خود را در ادبیات سیاسی ما باز کرد، هواداران این دو جریان سیاسی تا حد زیادی آن را پذیرفتند و دینداری با یک گرایش سیاسی خاص پیوند خورد، چنانکه مثلا واژه حزب اللهی بیش از آنکه جنبه مذهبی داشته باشد به یک گرایش خاص سیاسی اشاره می کند.

سه: انتخابات اخیر اما این قاعده را به هم زد. حضور میرحسین موسوی و ادبیات مذهبی او حرکتی بر خلاف موج بود. اگر در انتخابات نهم کاندیدای عمیقا متدین  و خط امامی اصلاح طلبان (مصطفی معین) یکسره بر دموکراسی و حقوق بشر تاکید کرد و نشانی از مذهب در سخنانش یافت نمی شد، این بار میرحسین موسوی آنقدر بر مذهب تاکید کرد که در ابتدای امر با واکنش سرد بسیاری از کسانی مواجه شد که اندک اندک در گروه هواداران او وارد شدند. میرحسین موسوی به قیمت متهم شدن به اینکه کاندیدای نظام است و برای خارج کردن خاتمی به میدان آمده بر شعارهای دینی خود اصرار کرد و هواداران آرام آرام با او همراه شدند. رنگی که حکایت از انتساب به پیامبر اکرم داشت، به عنوان نماد او برگزیده شد، شعارهایی همچون "حضرت زهرا را صدا می کنیم/دوم خرداد به پا می کنیم" و "یاحسین/میرحسین" بر زبان هواداران او که با مدل پیشین ادمهایی غیر مذهبی محسوب می شدند جاری شد و شد آنچه دیدیم.

چهار: امروز هواداران اصلاحات با شعارهای الله اکبرشان شناخته می شوند، مترصد فرصت برای حضور در مراسمهای قدر و نمازهای جمعه هستند، با استناد به احادیث ائمه و الگوی حکومتی امام علی شیوه زمامداری حاکمان فعلی را زیر سوال می برند، توجه شان به قم و سخنان مراجع در نقد حاکمان زیادتر شده، با اشاره به مسائلی چون شکنجه و تجاوز مشروعیت دینی حکومت را زیر سوال می برند و...
اینها نشان از تغییری بزرگ دارد. میرحسین موسوی و جریانی که در ذیل کاندیداتوری او شکل گرفت، عناصر مذهبی درون ما را فعال کرد و از مذهب نمایشی دیگر ارائه نمود. نمایشی فراتر از ریش و حجاب و پیراهن روی شلوار و انگشتر عقیق و جدایی زن و مرد روی صحنه. او از مذهب تصویری ارائه کرد که بیش از هر چیز ظلم ستیز و عدالت طلب است.

پی نوشت: الان بعد از حدود سه ماه و در شب بیست و سوم رمضان چه خبری می تواند بهتر از آزادی محمدرضا جلایی پور باشد. امشب با صدای بلندتر و با امیدی افزونتر ازادی دیگر زندانیان شریف حوادث اخیر را هم از خدا بخواهیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:44  توسط احمد طالبی  | 

اول: آدم گاهی یک حرفی را می زند به یک قصدی اما متوجه نیست که در کنار آن چیزهای دیگری هم به ذهن متبادر می شود. مثلا همین جناب فرمانده سپاه که فرموده اند:
"آقاي خاتمي در بهمن 87 مي‌گويد: اگر در اين انتخابات احمدي‌نژاد سقوط كند، عملاً رهبري حذف مي‌شود، اگر به هر قيمتي و به هر شكلي اصلاحات دوباره به قوه اجرايي بازگردد، ديگر رهبري اقتداري در جامعه نخواهد داشت. سقوط اصولگرايي به معناي پايان اقتدار رهبري تلقي مي‌شود و با شكست اصولگرايان بايد قدرت رهبري را مهار كرد."
آیا بیراه رفته ایم اگر اینچنین برداشت کنیم که سپاه پاسداران از ماهها پیش از انتخابات برای جلوگیری از حذف رهبری یا از دست رفتن اقتدار وی، در مقابل اصلاح طلبان موضع گرفته و برای جلوگیری از پیروزی آنها دست به کارهایی زده که امروز گاه از آن تعبیر به کودتا می شود؟

دوم: من کلا آدم خوشبینی هستم و فکر نمی کنم وقتی این همشهری مان به آن یکی همشهری مان میپرد، قرار است اتفاق بدی بیفتد. راستش گمان می کنم این حرفها به خالی بندی های کودکانه پسربچه های ده دوازده ساله شبیه تر است و نباید به آن اعتنا کرد.
نه فقط صحبتهای این برادر محترم که بقیه حرفهای ترسناکی هم که در روزهای اخیر زده شده، به نظرم آنچنان مهم نیست که بخواهیم وقتمان را صرف آن کنیم. بهتر است به زور لبخند بزنیم و بگوییم باحال بود و بعد به کار خود ادامه دهیم.
این خط و نشان ها را اگر سه ماه پیش می کشیدند، می گفتم حکما خوابی دیده اند برایمان ولی حالا نه!
مثلا فرمانده سپاه دلیلی ندارد که الان بخواهد کشف کند خاتمی در بهمن ماه چه گفته و چه کرده. یا احمدی نژاد اینقدر تابلو قضیه کوی و کهریزک را گردن نفوذی ها بیندازد و...
آنچه اینان را به چنین موضع گیری هایی وا می دارد، نقل مکان آنها از موضع مدعی به موضع متهم است. آنها که برای مدتی خود را صاحب قدرت بلامنازع می دانستند و هر کاری خواستند کردند، اینک در میان مردم و حتی هوادارانشان متهم شده اند و همین امر مجبورشان می کند که برای گریز از این اتهام، آسمان و ریسمان ببافند، دشمنان جدید کشف کنند، بازی کی بود کی بود من نبودم به راه بیندازند، از حریفشان دشمنی دیرینه و وحشتناک تصویر کنند و...
نه به نظر من از چنین سخنانی نباید ترسید و فراتر از آن باید خشنود بود که بزن بهادرها اینک در موضع ضعف هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:51  توسط احمد طالبی  | 

اول: حمزه غالبی هم آزاد شد. هفتاد و چند روز بازداشت یکی دیگر از کسانی که به جرم تلاش برای داشتن ایران بهتر دستگیر شده بود، به پایان رسید و البته هنوز دستهایمان به سوی آسمان است تا آزادی دیگر اسیران حوادث اخیر را نیز به زودی شاهد باشیم.
خیلی کوتاه با حمزه صحبت کردم تا آزادی اش را تبریک بگویم. می گفت "زندان سخت بود اما تلخ نبود"
امیدوارم سختی هایش از این دوست جسور، فعالی آبدیده تر و پرتوان تر بسازد. این روزها رهایی هر کدام از این عزیزان جدای از شادی آزادی نعمتی است برای جنبش سبز مردم ایران. کسانی که در هدف با ما مشترک بوده، پیشتر و بیشتر از ما قدم در این راه گذاشته و نشان داده اند که پای هزینه های آن ایستاده و حاضرند سخت ترین شرایط را نیز برای تحقق اهدافشان تاب بیاورند، بهترین کسانی هستند که می توانند حرکت ما را به نقد بکشند و در تداوم آن یاریمان دهند.
جنبشی که پس از انتخابات به راه افتاد، اینک برای تداوم مسیرش و جلوگیری از انحراف آن نیازمند نقادی افراد صادق است. افرادی از درون جنبش و همراه که البته بتوانند آن را از بیرون نیز ببینند و برای این کار چه کسی بهتر از کسانی که پس از تحمل روزها اسارت آزاد شده و به راه طی شده ما می نگرند.
امروز نقدهایی چون این نوشته خانم توحیدلو بسیار به کار ما می آید و امیدوارم حمزه و دیگران نیز چنین کنند.

دوم: هنوز بسیاری از بیگناهان دربندند از جمله چهره باروحیه و خندان جلسه چهارم محاکمه اصلاح طلبان. دو هفته پیش خبر رسید که قرار بازداشت محمد رضا جلایی پور تبدیل شده و او با پرداخت وثیقه آزد خواهد شد اما تادیه وثیقه دویست میلیون تومانی  و دستور قاضی پرونده به زندان اوین هم مانع از تداوم اسارت او نشد و این البته عجیب نیست در مملکتی که قدرت قانون کمتر است از خواسته های خاص بعضی افراد.
چندی است تعدادی از اساتید و دانشجویان علوم اجتماعی بر آن شده اند تا اعتراض خود به تداوم بازداشت این دانشجوی برجسته جامعه شناسی را از طریق امضای این نامه اعلام دارند. شما هم اگر به این بازداشت معترضید و هنوز این نامه را امضا نکرده اید بهتر است اقدام کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 4:33  توسط احمد طالبی  | 

به نظرم دادستانی تهران در جریان محاکمه اصلاح طلبان زحمت زیادی می کشد. در این روزها که ما مشغول استراحتیم، برادران شاغل به خدمتمان در دادستانی و نهادهای مربوطه دارند مو را از ماست می کشند تا پوست از تن اصلاح طلبان بکنند. در این راه احتیاط هایی هم به خرج می دهند که برای من قدری عجیب به نظر می رسد.
مثلا من نمی فهمم درخواست انحلال جبهه مشارکت دیگر چه صیغه ای است! خب این حزب که سالهاست روزنامه اش توقیف شده و مجوز جدید به آن نداده اند، دفترش هم که پلمپ شده، برای هیچ برنامه ای هم که به او مجوز نمی دهند، اعضایش هم که در هر انتخاباتی کاندیدا می شوند توسط برادران شاغل به خدمت در نهادی دیگر رد صلاحیت می شوند، حالا اگر منحل شود یعنی چه اتفاق جدیدی برایش می افتد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:45  توسط احمد طالبی  | 

"احمدي‌نژاد با بيان اينكه پس از انتخابات حوادث تلخي اتفاق افتاد،‌ گفت: در اين حوادث جمعي از مردم آسيب ديدند و حوادث بسيار تلخ بود و عده‌اي به كوي دانشگاه حمله كردند و كارهاي زشتي انجام دادند و در برخي از بازداشتگاه‌ها اقدامات زشتي انجام شد و بنده مي‌خواهم اينجا اعلام كنم كه اين كارهايي كه در بازداشتگاه‌ها وكوي دانشگاه انجام شد، نيز اجزاي سناريوي دشمن بود و اين كارها توسط وابستگان به جريان براندازي انجام شد و ما امروز شواهد و دلايل و اسناد روشني داريم و ساحت نيروهاي انقلاب و نيروهاي امنيتي، نظامي و انتظامي و اطلاعاتي ما از اين گونه اقدامات شرم‌آ‌ور مبرا است."

بیایید فرض را بگذاریم بر اینکه احمدی نژاد دروغ گو نیست. لااقل این دفعه را دروغ نگفته و در مقام یک رییس جمهور که خود را موظف به پاسخگویی می داند، روبروی ملت ایستاده و دارد راست و حسینی از تریبون نماز جمعه راجع به اتفاقی که احتمالا خاطر مردمان این کشور را مکدر کرده توضیح می دهد و هیچ ابایی ندارد از اینکه مردم پشت پرده مسائل را بدانند. حالا از این یک پاراگراف حرفهای رییس جمهور چه نتایجی می گیریم؟
من برداشتهای خودم را فقط از ماجرای کوی دانشگاه با فرض راستگویی احمدی نژاد می گویم. در مورد بازداشتگاه کهریزک هم می توان به نتایج مشابهی در مورد نیروی انتظامی و دستگاه قضایی رسید:
نتیجه اول: در آن چند ساعتی که دشمن به کوی دانشگاه حمله می کرد، مامورانی که وظیفه برقراری امنیت را دارند احتمالا به کار مهمتری مشغول بودند که نتوانستند بیایند نیروهای دشمن را جمع کنند. حمله به کوی در یک روستای دورافتاده انجام نگرفت، وسط تهران بود و وقتی دشمن می تواند وسط پایتخت بدون مزاحمت چنین کاری را در طول چند ساعت انجام دهد، احتمالا باید پلیس و نیروهای امنیتی ما خیلی بی عرضه باشند و یا اینکه هماهنگ با دشمن باشند.
نتیجه دوم: به عنوان یک شاهد مستقیم، در جریان کوی دانشگاه همکاری و فرمانبری نیروی انتظامی را از نیروهای دشمن به چشم خودم دیدم. بنابراین می شود نتیجه گرفت که حداقل بخشی از نیروهای انتظامی ما تابع دشمن هستند.
نتیجه سوم: نیروهای دشمن جمع زیادی از دانشجویان را دستگیر کرده و به بازداشتگاهی منتقل کردند که بنا بر روایت دستگیرشدگان در زیرزمین وزارت کشور قرار داشت. یعنی اینکه وزارت کشور جمهوری اسلامی نیز همکاری تنگاتنگی با نیروهای دشمن داشته است.
نتیجه چهارم: پس از حمله به کوی، نمایندگان مجلس و رییس دانشگاه تهران رایزنیهای موفقی را برای آزادی دانشجویان دستگیرشده انجام دادند. قاعدتا این نمایندگان و رییس محترم دانشگاه از ارتباطات خود با دشمن استفاده کرده و در مذاکراتشان موفق بوده اند.
نتیجه...

نتیجه اصلی: احتمالا نیروهای برانداز پیش از این در کارشان موفق شده اند که امروز وقتی می خواهند کاری بکنند، اینچنین دستگاههای ذیربط با آنها همکاری می کنند.
توصیه اخلاقی برای کشورداری: وقتی خرابکاری می کنید و جایی را به گند می کشید، لازم نیست انگشتتان را توی آن فرو کرده و به همه نشان بدهید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:21  توسط احمد طالبی  | 

حالا که اصل جنایت تایید شده و تصریح کرده اند که با متخلفین برخورد می کنند، امیدوارم نتیجه به سرقت یک نوشابه توسط یک سرباز وظیفه تقلیل پیدا نکند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:27  توسط احمد طالبی  | 

اول: جلسه اخیری که در حضور سران احزاب اصلاح طلب، مقادیر معتنابهی مامور نیروی انتظامی، یک نفر موسوم به قاضی صلواتی و چند نفر خبرنگار خودی به تشخیص دادستانی تهران برگزار شد، آنقدر پر اشکال بود که از دید حقوق نخوانده ای چون من هم پنهان نباشد. از دفاعیه خواندن قبل از ارائه کیفرخواست گرفته تا صحبت کردن در مواردی خارج از اتهامهایی که جلسه به اسم آن برگزار شده و حرف زدن در مورد کارهای کسانی که متهم نیستند به جای کارهای کسانی که به عنوان متهم حاضر شده اند.

دوم: بعید است این جلسه و جلسات مشابه آن بتواند رای و نظر کسانی را که نسبت به نتایج انتخابات شبهه داشته اند و فعالانه شبهات خود را طرح کرده اند تغییر دهد. سامان دهندگان آن هم احتمالا به چنین امری وقوف دارند و هدفشان قاعدتا چیز دیگری است. شاید می خواهند جلوی ریزش حامیان خود را بگیرند و یا اصلاح طلبان را در نظر مردم عادی جامعه که به احمدی نژاد رای داده اند خوارتر ساخته و به کلی از درجه اعتبار ساقط سازند. در این مساله البته تا حدی موفق بوده اند اما باید توجه داشته باشند که این توفیقشان به این سبب است که این بخش از جامعه چندان دنبال کننده اخبار نیستند و معمولا به اخبار تلوزیون اکتفا کرده و آن را باور می کنند. برگزاری مکرر چنین جلساتی و درگرفتن بحثهای پیرامون آن در هر جمع غیر رسمی، می تواند این امیدواری را تقویت کند که حتی اذهان همین بخش از جامعه هم کم کم برانگیخته شده و با جدیت بیشتری اخبار را دنبال کند و این به ریزش حامیان چشم بسته جریان حاکم شدت بیشتری می دهد و روز به روز از اعتبار آنها می کاهد.

سوم: دادگاه دیروز امیدوارکننده بود. اگر از شانتاژهایی که می شود در مورد اعترافات اصلاح طلبان بگذریم و بخواهیم نگاهمان را اندکی از سطح فراتر ببریم، پرونده سازان در این هفتاد و چند روز نتوانسته اند از سران اصلاحات اعتراف خاصی بگیرند. اتهامهایی که به خاطرش روی این پرونده مانور داده می شود، از ابتدا عبارت بودند از: ارتباط با بیگانه، تلاش برای براندازی نرم و راه انداختن اغتشاش و ایجاد ناامنی. هنوز هیچکدام از افراد بازداشت شده به چنین چیزی اقرار نکرده است. تمام آنچه تاکنون ارائه شده و حول آن مانور داده می شود یا مانند دفاعیات حجاریان به چیزهای بی ربط با این اتهامات مربوط می شود و یا همچون چند نفر دیگر از متهمان مربوط به افرادی خارج از زندان است که آن هم اقداماتشان (نه لزوما با برنامه قبلی) منجر به برخی حوادث شده است.
به نظر می رسد پرونده سازان برای نوشتن قصه انقلاب رنگی شان به مشکل بر خورده و نمی توانند آن را تکمیل نمایند. آنچه اینان امروز مطرح می کنند چونان قطعه یخی است در مشنشان که در آخر چیزی از آن باقی نخواهد ماند. اینکه سر و ته پرونده کسی چون حجاریان می شود اقرار به اینکه الگوی حکومتی پاتریمونیال با نظام جمهوری اسلامی قابل انطباق نیست و علوم انسانی ما دچار نقص هستند، به خوبی نشان از شکست در پرونده سازی اولیه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:14  توسط احمد طالبی  | 

اول: سالهای ابتدایی دولت اصلاحات بود. تعدادی از روزنامه نگاران دور هم جمع شده بودند که اولین روزنامه جامعه مدنی ایران را منتشر کنند. جامعه توقیف شد. توس هم. روزنامه نگاران دوره جدید هم با حبس و اتهامهای امنیتی آشنا شدند.
اندکی بعد که از زندان رهایی یافتند، انجمن اسلامی دانشگاه، دکتر جلایی پور را برای سخنرانی در این مورد دعوت کرد. او در ضمن صحبتهایش اظهار تاسف کرد که کار به جایی رسیده که زندان برای آدمها آبرو می آورد و توضیح داد که وقتی از سفر حج برگشته تنها تعداد معدودی به دیدار او رفته اند و اینک که از زندان رها شده، هر کس او را می شناخته به ملاقاتش رفته است.
اندکی بعد در میان آثار شهدای دانشجوی دانشگاه شریف دفترچه تلفن متعلق به یکی از شهدای کردستان را دیدم که در آن نام جلایی پور هم بود و کم کم دانستم که این جلایی پور برادر سه شهید است و دوران جوانی اش را تماما در خدمت انقلاب و حراست از آن در مناطق پرخطر گذرانده و...
یعنی آنچه را صاحب قدرتان امروز با یک ذره اش از خدا طلبکار می کند، او یکجا دارد.

دوم: از چهارشنبه گذشته قرار بود محمدرضا جلایی پور آزاد شود. وثیقه اش تامین شد، دستور آزادی صادر شد، خبرش هم اعلام شد اما...
گفتگوی چندثانیه ای تلوزیون فارسی BBC با حمیدرضا جلایی پور که به روایت ماوقع می پرداخت، گفتگوی تکان دهنده ای است. رنج و خشم در کلام استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران مشهود است.
نمی دانم جلایی پور وقتی نتوانسته علی رغم طی همه مراحل قانونی فرزندش را آزاد ببیند از چه چیز بیشتر ناراحت و خشمگین شده. از اینکه همچنان باید پسر عالم و نیک رفتارش، روزگار را در زندان بگذراند یا از اینکه انقلاب او و همرزمانش اینک به دست کسانی افتاده که پروایی از هیچ معیار و قانونی ندارند.
به گمانم آنچه این نسل را بیش از هر چیز دیگر آزار می دهد همین مورد دوم باشد. شاید امثال جلایی پور حالا در هر جا و هر وقت به این فکر کنند که چگونه انقلابشان به دست نااهلان و نامحرمان افتاد. سر و کله این وارثان نوکیسه از کجا پیدا شد که انقلابیون اصیل و مبارز را طرد کردند و...

سوم: حاکمان نمی توانند برای همیشه محمدرضا و دیگر زندانیان حوادث اخیر را در بند نگه دارند. امروز و فردا ناچارند آنها را رها کنند. اما عصبانی خواهند شد وقتی ببینند زندانشان از اعتبار و منزلت این بزرگان نکاسته و برعکس بر آبروی آنها افزوده است. حق با دکتر جلایی پور بود. امروز هر کس که با اتهام سیاسی به زندان می رود آبرومندتر و عزیزتر از پیش می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:42  توسط احمد طالبی  | 

این روزها خیلی نگران بودم که آن افطاری ماه رمضان چه می شود.
راستش چند سالی بود که یک افطاری حسابی در کنار جمعی از دوستان مهمان ایمان و خانم توحیدلو بودیم. دیدار دوستان و مهمتر از آن سفره زیبا و متنوع افطاری، کسی را که یک بار حاضر شده باشد، یک سال به انتظار نگه می دارد تا نوبت بعد.
نگران بودم که نکند توحیدلو را نگه دارند توی زندان و افطاری ما سوخت بشود!!!
اما آزاد شد و از این بابت باید تشکر کرد از بانی و مسبب این آزادی. از صحبت کردنش هم معلوم بود که حالش خوب است و علی القاعده نباید مشکلی پیش بیاید برای این سنت حسنه.
من رسما مشکلی ندارم اگر بعد از ماه رمضان بخواهند دوباره او را ببرند توی همان چهار دیواری ولی به هر حال از اینکه الان آزادش کرده اند خوشحالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:3  توسط احمد طالبی  | 

اول: مناجات سحری چندان دل انگیز نیست. دعای ابوحمزه هم و حتی نشستن بر سر سفره سحری در کنار همه اعضای خانواده هم آنقدری شوقی بر نمی انگیزد وقتی که می دانی آنسوتر در پشت دیوارهایی که اینک جدایی انداخته میان ما و برخی دوستانمان، جمعی از رشیدترین فرزندان این ملت تنها بر سر سفره نشسته اند اگر سفره ای باشد و بی هیچ همدمی فقط با خدای خود هستند.
فقط می توانی آرزو کنی که در این تنهایی شان بدانند که این طرف دیوار خیلی ها آرزوی آزادی و پیروزی آنها را دارند.

دوم: امروز هفتادمین روز دستگیری سمیه توحیدلو است. کم نیست هفتاد روز اسارت به خاطر تلاش برای داشتن ایران بهتر و جامعه آبرومندتر.
حالا خبرهایی می رسد از آزادی او. آرزو می کنم این خبرها قرین واقعیت شود و روز هفتادم آخرین روزی باشد که او پشت دیوارهای زندان می گذراند. این مهم اگر رخ دهد، بهترین و شادی بخش ترین خبر تمام این مدت خواهد بود.
آزادی سمیه توحیدلو و محمدرضا جلایی پور می تواند شروع خوبی برای یک رمضان پر از برکت باشد.

سوم: حمزه غالبی هم آنچنان که خبر داده اند بعد از مدتها تحمل فشار و حبس در انفرادی به بند عمومی منتقل شده(+). این خبر خوبی است اما جای حمزه اساسا در زندان نیست.

چهارم: آغاز ماه مبارک است. چه خوب می شود اگر خداوند در این ماه رنجهای این ملت را مرتفع سازد. نعمت آزادی را به فرزندان درستکار ملت ارزانی دارد و خواری دشمنان آن را افزون سازد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:59  توسط احمد طالبی  | 

دو سالی می گذشت از زمانی که طرفین جنگ، قطعنامه را پذیرفته و تن به آتش بس داده بودند اما هنوز صلح برقرار نشده و در وضعیت نه جنگ و نه صلح بودیم.
همسایه که چند قرنی دیر به دنیا آمده بود، بر مینای توهم قدرت یا اشتباه محاسبه  در حمایت شوروی، به سودای کشورگشایی رهسپار جنوب شد و در یک عصر تفریحی برای خودش استان نوزدهم را اضافه کرد و همین دردسری شد برای او که حالا باید جواب جامعه جهانی را می داد.
همسایه در اثر این توهم و کشورگشایی به خاک سیاه نشست و قدرتش را از دست داد اما برای ما چندان هم بد نشد. او که در خاک ما لانه کرده بود، ناچار بود نیروهایش را به جبهه ای دیگر منتقل کند و این شد که نامه ای خطاب به رییس جمهور وقت ایران نوشت و در آن خبر از پذیرش قرارداد 1975، فراخوانی سریع نیروهای عراقی از خاک ایران و آزادی اسیران جنگی داد: «آقاي رفسنجاني رئيس جمهور، با اين تصميم ما، همه چيز روشن و تمام خواسته‌ها و مسائلي كه بر آن تكيه مي‌كرديد، تحقق مي‌يابد.»
گرهی که کور شده بود و به هیچ دندانی باز نمی شد، چونان معجزه ای گشوده شد.
موج شادی خیلی زود تمام ایران را گرفت. نوزده سال پیش در چنین روزهایی، عصر به عصر مردم پای تلوزیونهایشان میخکوب می شدند تا شادمانه، رهایی و ورود اسیران جنگی به کشور را که اینک آزاده خطاب می شدند، تماشا کنند. جای جای شهرها آذین بندی شده بود به نشانه اینکه قرار است فرزندی از فرزندان این خانواده بازگردند. فرزندانی که شاید از آمدنشان قطع امید شده بود و حتی شاید نامشان هم در هیچ فهرستی نبود و نشانی هم زنده بودنشان.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:51  توسط احمد طالبی  | 

اول: مانده بودم که احمدی نژاد با محصولی چه خواهد کرد. آخرین وزیر کشور دولت نهم می توانست فیلم رای اعتماد نمایندگان به کابینه را جذاب کند. وزیر کشوری که انتخابات برگزار کردنش منجر به قتل شهروندان شد و زیرزمین وزارتخانه اش را به جهت تادیب جوانان بدل به شکنجه گاه نمود.
محصولی اگرچه انتخاباتی برگزار کرد که در آن احمدی نژاد ابقا شد اما حالا مانده است روی دست رییس جمهور معرفی شده. از یک سو معرفی او به عنوان وزیر می توانست باعث کشیده شدن حرف و حدیثهای انتخاباتی به جلسه رای اعتماد شود و در سوی دیگر گماردن او در جایگاهی پایینتر از وزارت مروج شایعات در میان مردم می شد.
احمدی نژاد باید جایگاهی برای محصولی دست و پا کند که هم او را تنزل درجه نداده باشد و هم بتواند از شر انتقادات خلاصی یابد. شاید معاونت اولی بهترین انتخاب برای او باشد اما این نیز احتمالا در بلندمدت دردسرساز خواهد شد. باید دید هواداران محرومی که به شوق داشتن رییس جمهوری ساده زیست و از جنس خودشان به احمدی نژاد رای داده اند، چگونه با مرد میلیاردی او کنار می آیند.

دوم: به خلاف برخی دوستانی که حضور زنانی از جنس احمدی نژاد را در کابینه مضر می دانند، معتقدم این اتفاق، رخداد مبارکی است که توسط احمدی نژاد انجام گرفته است.
نمی شود از احمدی نژاد انتظار داشت که فی المثل فعالان فمنیست را در کابینه اش به کار بگیرد. زنانی که او می تواند قبول داشته باشد، از جنس خودش هستند اما نفس این که درهای کابینه را به روی آنان باز می کند، حرکتی جسورانه و احتمالا هزینه زا است.
احمدی نژاد با اقدام خود فراتر از بحثهایی که همیشه در مورد حضور زنان در کابینه بوده و به نتیجه نمی رسیده، این مهم را عملی کرده است. حالا جامعه زنان ما یک قدم به پیش رفته اند. از این پس زنان با جسارت بیشتری خود را مطرح خواهند کرد و حتی سنتی ترین لایه های جامعه نیز باور خواهند کرد که مدیریت زنان اتفاق غریبی نیست و می تواند در نهادهایی غیر از نهادهای بی حاشیه هم اعمال شود.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 3:34  توسط احمد طالبی  | 

اول: کروبی به گمان من سیاستمدار متوسطی است و شاید به سبب همین متوسط بودنش هست که گاه اقدام به کارهایی می کند که دیگران حیران او می شوند. آنچه در نامه مهدی کروبی آمده، چیز جدیدی نیست. بسیار گفته اند و شنیده ایم این حکایت را اما در کشور ما رسم است که هر چیزی را باید بزرگی، صاحب منصبی، کسی بگوید تا به آن توجه گردد. در زمانی که همه این بزرگان عادت دارند با شنیدن این حرفها لبشان را با دندان بگزند، با دست  پشت دست دیگر بزنند و بگویند که "ان شاءالله گربه است" کروبی آن یک کس شد که آب به لانه مورچگان می ریزد.
نامه کروبی دو خاصیت داشت. دو تا نقطه ضعف را نشان داد و دو تا انحراف را به رخ کشید. اول اینکه مشت دروغزنان و دین فروشان را باز کرد و نشان داد که در چنته شان آنچه یافت نمی شود، مسلمانی است و مهمتر از آن ضعف دستگاه عدلیه را به رخ کشید که سالها و سالها فریاد مظلومان را نشنید و این قصه ماند تا یکی از بزرگان فریادش کند. مثل زندان کهریزک که تا رهبری نگفت، به کارش ادامه داد.
این حرفها که مال امروز و دیروز نبود. چه می شد اگر دستگاه قضایی و همه آنها که اینک دلنگران آبروی نظام شده اند پیش از اینها به فکر بررسی موضوع می افتادند و خودشان این مفسده را از دامانشان پاک می کردند که حالا اینچنین دست و پایشان را گم نکنند.
کروبی با انتشار نامه خود و درگیر شدن در پیامدهای آن اگرچه روزنامه اش را به مسلخ برد تا اصلاح طلبان در این بحبوحه  و کمبود رسانه های قابل اعتماد، یکی از معدود رسانه های خود را از دست دهند، اما نشان داد که هنوز دود از کنده بلند می شود و اگر لازم باشد، حرفهای زیادی برای گفتن دارد و اینچنین نیست که بازی را به همین سادگی به حریفانش وا گذارد.

دوم: 25 خرداد را تا اذان صبح در بیم و هراس گذراندیم. مهاجمان کوی دانشگاه را تصرف کرده و هر کاری که دوست داشتند می کردند. خسته که شدند و ماموریتشان که تمام شد، کوی را با انبوهی از دانشجویان آسیب دیده و خسارتی فراوان ترک کردند. عده ای را هم با خود بردند.
در ان لحظات آنچه بیش از هر چیز احساس می شد، تنهایی و بی پناهی بود. وقتی اغلب مردم آرام و راحت در خانه هایشان خوابیده بودند، وقتی آنها که باید حافظ امنیت و آسایش شهروندان باشند، سرمست از فتوحات جدیدشان بودند، ساکنان کوی دانشگاه تهران شب را در اضطراب و وحشتی غیر قابل وصف گذراندند.
صبح 25 خرداد زودتر از زمان معمول خواستم خوابگاه را ترک کنم و به دانشگاه بروم که توی میدان کوی دکتر خدایاری را دیدم. معاون اسبق دانشگاه خبر حمله را که شنیده بود با آنکه هیچ سمت و مسئولیتی در دانشگاه ندارد، آمده بود تا ببیند چه شده است. دیدن این استاد در آن لحظات، عجیب روحیه دهنده و التیام بخش بود. همان روز در تحصن اساتید هم حاضر شد و چند روز بعد خبر دستگیری اش آمد.
حالا در این قحط اخبار خوب، آزادی دکتر خدایاری می تواند خبر خوب و خوشایندی برای دانشگاه تهران باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:25  توسط احمد طالبی  | 

نمی دانم این یک بیماری است یا واقعیت کشور ماست.
کتابهای درسی مدارس ما که قرار است تاریخ رسمی را به دانش آموزان آموزش دهند، وقتی سرگذشت شاهان و فرمانروایان کشورمان را روایت می کنند، یکسره آنان را مردمانی ستمکار و خوشگذران معرفی می نمایند.  پادشاهانی ضعیف، ناتوان و وابسته که جز به خود نمی اندیشند و به واسطه کردارهای ناصوابشان ایران ما را با خطر مواجه می کنند. به ندرت ممکن است ویژگی مثبتی از حاکمان ایران در این کتابها ذکر شده باشد. در این کتابها تاریخ قابل افتخار ما از انقلاب اسلامی شروع می شود. از این زمان است که حاکمان خوب می شوند و مردمدوست و دیندار. از سال 57 جنس حاکمان عوض می شود و یکباره همه بدی ها و زشتی ها جای خود را به نیکویی می دهد.
دو سه ماه اخیر اما گویا انقلاب دیگری شده است. انقلابی که به سیاق انقلاب پیشین هر آنچه را پیش از خودش بوده، یکسره زشت و پلید می شمارد و تاریخ آغاز خوبیها را باز هم عقب آورده و متاخرتر می کند. اوج این قضیه را می شود در مناظره های انتخاباتی دید، جایی که مدیران و حاکمان ماقبل سال 84 به هر چیزی متهم شدند.
دادگاه فعالان سیاسی نیز در تداوم این فرایند، با استفاده از قوه قهریه در حال زدودن بخشی از خاطره این کشور است. کشوری که با تغییر اجباری خاطراتش و با تاریخ نویسی رسمی اش همیشه شرمنده خواهد بود. به خاطر آنکه هیچ گاه حاکم صالحی نداشته و همیشه به دست مشتی افراد فاسد یا خائن اداره شده است.

پی نوشت اول: از سحرگاه یکشنبه 24 خرداد دقیقا نه هفته می گذرد و این یعنی که حالا نه هفته است سمیه توحیدلو دستگیر شده است.
پی نوشت دوم: حسام سلامت آزاد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:40  توسط احمد طالبی  | 

دانشکده ما کنار تربیت مدرس است با یک دیوار مشترک. دیوار کوتاه و نرده های روی آن که می شود از لابلایش تربیت مدرس را نگاه کرد و به دانشجویی فکر کرد که بر خلاف اغلب دانشجویان تحصیلات تکمیلی پر انرژی بود و پر شر و شور. دانشجویی که انرژی اش را گذاشت برای ساختن ایران بهتر و به تقاص آن حالا روزهاست که رنج زندان را تحمل می کند. حسابش از دستم در رفته. باید پنجاه و چند روزی باشد که حمزه زندانی شده.
در این چند سال بیشتر توی دانشکده خودمان می دیدمش. دانشگاهشان بوفه ای که بتوانند بنشینند برای رفع خستگی و حرف زدن، نداشت و همین او را با دوستانش روانه علوم اجتماعی می کرد. زیاد می دیدمش تا این اواخر که دیگر فرصت سر خاراندن هم نداشت. این اواخر که مشغول شد در کار امید دادن به مردم ناامید و شور آفریدن در میان جوانان افسرده، در کار تلاش برای محقق کردن آرزوی ایران بهتر، در کار ستاندن قانونی قدرت از دروغگویان بی اخلاق (همان که دادستانی تهران می گوید براندازی نرم!!!)
و حالا روزهاست حمزه آزادی اش را در پای آرمان یک ملت داده است.
نمی دانم خانواده اش چه احساسی داشته اند وقتی پس از این همه مدت بی خبری توانسته اند با او ملاقات کنند و وقتی فهمیده اند تمام این مدت را در انفرادی بوده!
فقط آرزو می کنم در میان صاحب قدرتان کسی هم پیدا شود که جانب عدل و انصاف را بگیرد و هر چه سریعتر آزادی همه زندانیان سیاسی را تامین نماید.
دلم برای یک عدد حمزه غالبی پرانرژی تنگ شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:12  توسط احمد طالبی  | 

اول: جلسه دوم دادگاه حوادث پس از انتخابات به خوبی نشان داد که در حال حاضر کسانی پرونده ها را در دست دارند که اول می کشند و بعد می شمارند. حضرات بعد از کلی هیاهو در مورد دخالت بیگانگان، حالا که دستشان خالی مانده متوسل شده اند به اینکه یک دخترک فرانسوی از راهپیمایی ها عکس می گرفته، کارمندان سفارت انگلیس از حوادث گزارش تهیه کرده اند و گویا این وسط ها یک آزمون زبان هم برگزار شده است!!!

دوم: پس از انتخابات جماعت زیادی از اصلاح طلبان متهم شدند به ارتباط با بیگانه. با روشن شدن اینکه بیگانگان دقیقا چه اعمال شنیعی انجام داده اند، احتمالا در دادگاه اصلاح طلبان خواهیم شنید که مثلا صفایی فراهانی پوستر آزمون زبان را نصب کرده، ابطحی به یکی از دوستان وبلاگ نویسش زنگ زده و پرسیده که مترجم گوگل را دیدی؟، یکی دیگرشان به دختر فرانسوی تذکر داده که عکسهای رو به آفتاب خوب نمی شوند و...

سوم: توی دادگاه همه چیز قاطی شده. دادستان همزمان که از براندازی نرم حرف می زند پای سلطنت طلبان و بمب گذاری را هم به وسط می کشد، افرادی همزمان به انقلاب مخملی، اغتشاش، تلاش برای ترور مقامات نظام و... متهم می شوند.
محض رضای خدا یکی نیست به آقایان بگوید این چیزهایی که شما می گویید میوه نیست که در هم باشد. نمی شود هر چند تایش را با هم انجام داد و اصولا با حرکات نرم و مخملی، بمب گذاری و ترور و اغتشاش همراه نمی شود.

چهارم: کسی خبر دارد چرا محاکمات نصفه نیمه انجام می شود؟ مثلا توی جلسه اول اعضای احزاب سیاسی را می آورند، یکی دو تایشان حرف می زنند و دیگر نوبت به بقیه نمی رسد؟

پنجم: همچنان معتقدم روشنترین دلیل فرمایشی بودن محاکمه و اعترافات این است که متهمان به جای دفاع از خود درباره دیگران حرف می زنند. یادتان هست محاکمه کرباسچی را که هر وقت شهردار تهران می خواست در مورد چیزی یا کسی دیگر حرف بزند، قاضی (محسنی اژه ای) به او می گفت که "آقای کرباسچی طفره نروید"؟ حالا چرا قاضی به متهمان تذکر نمی دهد که در مورد اتهام خود حرف بزنید؟

پی نوشت: فکر می کنم به زودی آقای احمدی نژاد یک مناسبت خوشکل ردیف کند و دستور آزادی سه نفر آمریکایی دستگیر شده را صادر کرده و سپس با کلی سلام و صلوات و فرش و پسته و کت و شلوار آنها را بدرقه نماید. بعدا هم اگر کسی ایراد گرفت بگوید "آقای اوباما کتبا عذرخواهی کرد. سندش هم توی وزارت خارجه موجود است"

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:25  توسط احمد طالبی  | 

آقای هاشمی شاهرودی!
من اگر جای شما بودم سرم را محکم می کوبیدم به دیوار از دست دادستانی تهران.
سرم را می کوبیدم به دیوار نه به خاطر پایمال شدن عدالت که قصه ای مکرر است در این سالهای مسئولیت شما.
سرم را می کوبیدم به دیوار نه به خاطر اینکه چرا قوانین به صراحت نقض می شوند که این نیز مساله غریبی نیست در این ملک.
سرم را می کوبیدم به دیوار نه به خاطر اینکه برای دستور صریحم مبنی بر تعیین تکلیف همه زندانیان تره هم خرد نکرده اند!

سرم را می کوبیدم به دیوار به خاطر اینکه چرا مجموعه تحت امر من با این همه هیاهویی که به راه انداخته، یک قصه نویس باسواد و خلاق استخدام نکرده که وقتی کیفرخواست می نویسد، اندک آبروی بر جای مانده ام را به باد ندهد! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:29  توسط احمد طالبی  | 

پیش نوشت: بعد از اعتراض نشریات دانشجویی دانشکده  به بازداشت طولانی مدت سه نفر از هم دانشکده ای ها، این بار تشکلهای دانشجویی هم نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند. اغلب تشکلهای دانشکده در این بیانیه مشترک نسبت به بازداشتهای گسترده و نیز دادگاه برگزار شده و نوع اتهامات وارده به متهمین انتقاد کرده اند.

بیانیه تشکل‌های دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درباره تحولات اخیر کشور و بازداشت و پرونده‌سازی برای جمعی از دانشجویان دانشکده

در پنجاه روز اخیر مردم ما شاهد اتفاقات بدیعی بوده اند که در طول تاریخ این کشور کم نظیر است. به واقع دهمین انتخابات ریاست جمهوری و پیامدهای آن فراتر از یک انتخابات ساده و معمولی، تاثیراتی بسیار عمیق بر ساختارهای سیاسی و دسته‌بندی‌های اجتماعی ما به جای گذاشت.
در این انتخابات از یک سو جریان حاکم با هدف تثبیت وضع موجود و از سوی دیگر اراده‌ی عمومی مردم با رویکرد تغییر این وضع پا به میدان رقابت گذاشتند. نتیجه اعلام شده از شمارش آرای مردم وقتی در کنار اقدامات پیش و اندکی پس از برگزاری انتخابات قرار گرفت، موجی از بی اعتمادی را در میان بخش‌های وسیعی از جامعه پدید آورد که موجب اعتراض آنان به این نتیجه شد. واکنش جریان حاکم به این موضوع اما واکنشی نامتناسب بود. شروع دستگیری وسیع فعالان سیاسی از ساعتی پس اعلام نتایج، تهدید و تحدید رسانه‌های غیر دولتی، حمله به خوابگاه‌های دانشجویی در تهران و تعدادی دیگر از شهرستان‌ها، سرکوب گسترده راهپیمایی‌های مسالمت آمیز مردم معترضی که همگی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی عمل می‌کردند، اقداماتی است که نمی‌تواند به راحتی به عنوان یک واکنش طبیعی به اعتراضات مردمی توجیه شود.
در میان افراد دستگیرشده جمع زیادی از جوانان و دانشجویان و از جمله سه تن از دانشجویان ممتاز فعلی و سابق این دانشکده خانم‌ها و آقایان سمیه توحیدلو(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی)، حسام سلامت(دانشجوی دوره کارشناسی ارشد جامعه شناسی) و محمدرضا جلایی پور(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی) نیز حضور دارند که مایه نگرانی ماست.
متاسفانه جریان حاکم در این مدت با هدف توجیه حرکت کودتاگونه خود و به پیروی ازنظریه‌ی کلاسیکی که هر گونه اشکال خشونت را ناشی از ضعف قدرت و یا ترس توهم‌گونه  می‌داند، با زیر سوال بردن کوشش‌های شرافتمندانه منتقدین سیاسی و اجتماعی اقدام به ایراد اتهامات سنگین و بی‌پایه نموده است. اتهاماتی که در اخیرترین اقدام این جریان در کیفرخواست ارائه شده در دادگاهی که از سوی حقوقدانان مستقل با اشکالات عدیده ای مواجه شده، بیش از هر چیز حول دو محور تلاش برای براندازی نرم و برپایی انقلاب رنگی و نیز ارتباط با اعضای گروه منافقین دسته بندی شده است.
به باور ما که جملگی دانشجوی علوم اجتماعی هستیم و بر پایه نوع تحصیلات مان که ارتباط وثیقی با مقوله تحولات سیاسی و انقلاب از هر نوع آن دارد، انقلاب رنگی در جایی ممکن است که مخالفان، توان بالایی برای سازماندهی نیروهایشان داشته باشند، امکانات پشتیبانی از این نیروها فراهم باشد، رسانه‌های وسیع نیز ارتباط مستمر میان این نیروها را فراهم نمایند و در مقابل نیز گروه حاکم به هر دلیل توانایی خود را برای سرکوب از دست داده و امکان بسیج توده ای نیز نداشته باشد. به علاوه اینها چنین انقلابی باید از شکاف‌های فعال و نیرومندی چون شکاف قومیتی یا شکاف نسلی انرژی بگیرد. چنین شرایطی به هیچ عنوان در کشور ما وجود نداشت و این مطلب پس از اتفاقات کشورهای شوروی سابق، بارها و بارها به طرق مختلف از سوی اساتید ما مورد تاکید قرار گرفته است. مرتبط دانستن اراده‌ی عمومی مردم معترض به عناوینی چون انقلاب‌های رنگی، تنها می‌تواند از اذهانی تراوش کند که علوم انسانی را محصول نفس اماره می‌دانند و به دنبال استحاله‌ی این علوم و راه انداختن انقلاب فرهنگی دیگری هستند.
چگونه باور کنیم جریانی که مورد حمایت جمع وسیعی از نخبگان و عالمان و دانشمندان علوم انسانی بوده و از آنها مشاوره گرفته است، می‌توانسته دچار چنین خطای فاحشی شود؟ اتهام تلاش برای براندازی نرم به فعالان انتخاباتی، از نظر ما صرفا تمسک به یک افترا برای توجیه اقدامات سرکوب گرانه و حذفی است و ریشه ای در واقعیت ندارد.
اتهام دیگری که به جمع زیادی از نخبگان دستگیر شده وارد شده، اتهام عضویت یا همکاری با اعضای گروه منافقین است. متاسفانه پرونده سازان به این موضوع توجه نکرده اند که با ایراد این اتهام در واقع در حال زنده کردن گروهی هستند که با بی توجهی مردم ایران و سقوط حامی بزرگ آن اندک اندک به یک مرده سیاسی بدل شده است. اساسا در باور ما نمی گنجد گروهی که تمام توانش به برگزاری تجمع‌های چند نفره در خارج کشور و برخی حرکتهای ایذایی در داخل محدود شده، بتواند هدایت حرکتهای مردمی را در دست گرفته و جمعی از نخبگان و از جمله دانشجویان برجسته را به استخدام خود درآورد. کسانی که چنین اتهامی را در پرونده فعالان سیاسی و دانشجویی گنجانده اند اگرچه نمی توانند از این طریق این عزیزان را بدنام و طرد نمایند اما با کمال تاسف در مسیر تجدید حیات این گروه ورشکسته که اینک حتی از عراق نیز رانده شده، قدم می‌زنند.
از سوی دیگر این دادگاه پراشکال در حالی برگزار شده و در شرایطی جمعی از سرآمدان این جامعه که تا پیش از این انتخابات در حلقه ی همین سیستم معنا و حیات اجتماعی پیدا می‌کردند را به اتهامات واهی محاکمه می‌کند،  که ما در پنجاه روز گذشته شاهد تعرض به منازل مردم و خوابگاه‌های دانشجویی بوده ایم، سرکوب معترضین را به غیر قابل توجیه ترین شکل در خیابان‌های شهر تجربه کرده ایم، کشته شدن کسانی را دیده ایم که تنها جرمشان اعتراض به نتیجه اعلام شده برای انتخابات بود و به تواتر شنیده ایم از بازداشت‌های خودسرانه، نقض قانون در جریان دستگیری، شکنجه دستگیرشدگان تا حد مرگ و اخذ اعتراف زیر فشار. انتخاباتی که می‌توانست موجب آشتی میان آرای خاموش طبقه‌ی متوسط با حاکمیت شود، به سادگی از طریق اقداماتی نسنجیده تبدیل به جنگی میان شادی و خشونت شد.
دستگاه عدلیه اگر داعیه بی طرفی و برقراری قسط را دارد، پیش از هر چیز باید به این مسائل رسیدگی کند. این دستگاه باید چند و چون رسیدگی به مسائلی را که در جریان دستگیری‌ها و برخورد با مردم صورت گرفته مشخص کند و بپذیرد که هیچ اقرار و اعترافی پیش از آنکه مشخص شود این اظهارات در چه شرایطی و تحت تاثیر چه عواملی بیان می‌شود قابل قبول نیست. همچنین باید پذیرفته شود که متهمین از کلیه حقوق مصرح در قانون و از جمله دسترسی آزاد به وکیل بهره مند گردند.
به هر روی ما در کنار مردم سرافراز ایران، مراجع و علمای آزاداندیش حوزه‌های علمیه، شخصیت‌های برجسته علمی و دانشگاهی، استوانه‌های انقلاب و خدمتگزاران واقعی ملت نگرانی عمیق خود را از وضعیت موجود و شکاف‌های پدید آمده در جامعه و میان مردم و حکومت ابراز داشته و نسبت به عواقب جبران ناپذیر آن هشدار می‌دهیم. ما خواستار آزادی هرچه سریعتر و توام با احترام کلیه دستگیرشدگان حوادث اخیر و از جمله دوستان هم دانشکده ای مان هستیم و حکومت را موظف به جبران خسارتهای وارد بر مردم و دلجویی از آنها می‌دانیم و معتقدیم برون رفت از وضعیت موجود جز با جبران خطاهایی که در این مدت صورت گرفته ممکن نیست.

نهادها و تشکل‌های دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی:
• انجمن اسلامی دانشجویان
• شورای صنفی دانشجویان
• جامعه فرهنگی
• کانون تئاتر
• کانون موسیقی
• انجمن علمی دانشجویی جامعه شناسی
• کمیته حمایت از حقوق دانشجویان احضارشده به کمیته انضباطی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:37  توسط احمد طالبی  | 

یزدیها معمولا آدمهای ساکت و آرامی هستند، زیاد کار می کنند و از دعواها کناره می گیرند. معمولا به فکر خودشانند و با این حال به دیگران آسیب نمی زنند. به نسبت آدمهای مورد اعتمادی هستند و از نظر مردم عادی آدمهای خوبی محسوب می شوند.
با همه کناره گرفتنشان از دعواها و جنجال ها اما در ماجراهای پس از انتخابات چندتایی هم از همشهریهای من هر کدام به شکلی درگیرند.
اولینش خاتمی رییس جمهور سابق که محبوبیتش را هنوز در بین بخشهای وسیعی از جامعه حفظ کرده و در انتخابات اخیر ابتدا قصد ورود داشت و حتی ستادهایش را نیز برپا کرد و سپس یاران و حامیانش را به حمایت از میرحسین فراخواند.
بعد از انتخابات اما همین یاران و حامیان بزرگترین قربانیان قصه انقلاب رنگی بودند. هرچند در این قصه کوشش می شود نقش های اصلی به هاشمی و میرحسین محول شود اما به وضوح مشخص است که بیشترین آسیب به اطرافیان خاتمی و احزاب حامی او وارد شده است. البته این قصه تناقضات زیادی دارد که این مورد مساله مهمی محسوب نمی شود.
جریان مقابل هم یزدی های خود را دارد. مصباح را که کنار بگذاریم، مرتضوی و قاضی حداد هیچ رقمه کنار نیستند. دادستان تهران و معاون امنیتش، یزدی هایی هستند که قابلیت هایشان را پیش از این نشان داده بودند و حالا در این دو ماه به اوج بهره دهی رسیده اند. آنها با راه اندازی خط تولید انبوه پرونده و حکم جلب نشان دادند که هنوز پتانسیل های کشف نشده زیادی دارند!

برای من اما مهمتر از همه این همشهریهای نامدار، کسی است که اتفاقا شهرتی به مراتب کمتر از آنها دارد. دوست عزیزی که حالا نزدیک به پنجاه روز است در بازداشت به سر برده بدون آنکه اتهامش معلوم باشد و اطلاع رسانی اندکی از پرونده اش صورت گرفته باشد. حمزه غالبی در این مدت نسبتا طولانی به جز یکی دو مورد گفتگوی تلفنی با خانواده که آن هم به اجبار تنها احوالپرسی بوده ارتباط دیگری با محیط بیرون نداشته و در اختیار بازجویان بوده است.
کاش آنها که صاحب قدرتند هر چه زودتر داستان گویی هایشان را بی خیال شده و با احترام درهای خروجی زندانشان را به روی همه بیگناهان باز کنند.

پی نوشت: از دانشجوهای حال حاضر و سابق دانشکده ما حداقل سه نفر در جریان حوادث اخیر دستگیر شدند. البته دستگیریها بیش از این بوده ولی سه نفر همچنان در حبس هستند. نشریات دانشجویی دانشکده (اغلب نشریات) در یک بیانیه مشترک نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:3  توسط احمد طالبی  | 

پیشنهاد می کنم برای چهار سال دیگر فرصت نقل و انتقالات فوتبال را تا مراسم تنفیذ عقب بیندازند که وقتی دور هم جمع می شوند بتوانند آخرین مذاکرات را انجام دهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:44  توسط احمد طالبی  | 

اول: میرحسین موسوی در توجیه کاندیداتوری خود به تبدیل شدن قانون گریزی به یک رویه اشاره کرد و خوفش نسبت به نظام. او هراس داشت از اینکه با ادامه این روند، خود این قواعد و قوانین به هم بخورد.
دادگاه اخیر نشان داد که میرحسین قدری دیر به فکر مقابله افتاد. قواعد و قوانین به هم خورده اند و در دادگاه تشکیل شده حتی تلاشی برای درست کردن ظاهر قانونی مسائل هم وجود نداشت.

دوم: متهمان (ابطحی و عطریان) هنگام صحبت به جای دفاع از خود به دفاع از کسان دیگر پرداختند. گویی در ذهن و باور نویسنده دفاعیات نیز نه این در بند کشیده شده ها که آن کسان دیگر متهم آشوب ها و اغتشاشات بودند و این باور به صورت ناخودآگاه به دفاعیات متهمین رسوخ کرده بود.

سوم: در کیفرخواست ارائه شده، شروع برادازی نرم و کودتای مخملی به سالها قبل بر می گردد یعنی به دوران اصلاحات. از سوی دیگر نیز بسیاری از سران گذشته نظام در این پروژه متهم هستند. معلوم نیست اینها در زمان حاکمیت خودشان می خواستند بر علیه چه کسی کودتا کنند و اصلا اگر قرار به براندازی بود چرا در زمانی که ریش و قیچی دستشان بود این کار را نکردند.

چهارم: نوع اتهامهایی که به افراد وارد شده جالب است. عماد بهاور متهم است که از طریق نفوذ در ستاد ۸۸ میخواسته نهضت آزادی را به حاکمیت برساند! نمی دانم نویسنده متن با خودش فکر نکرده که اگر میرحسین رییس جمهور می شد، مثلا چقدر از قدرت به جوانان ۸۸ می رسید که حالا یک نفر نفوذی بتواند از این طریق نهضت آزادی را حاکم کند!! و باز از خودش سوال نکرده که نهضتی ها چگونه در زمان جوانی شان سودای حاکمیت نداشته اند و الان که جملگی پیرمردانی عصا به دست هستند می خواهند این کار را بکنند!
اتهام دوست هم دانشکده ای ام حسام سلامت هم خنده دار است. ارتباط داشتن با یک فرد و یک شورا که مرتبط و تحت نفوذ منافقین هستند! نمی دانم این ارتباط و تحت نفوذ بودن کی و کجا اثبات شده که حالا حسام بخواهد به خاطر یک ارتباط درجه دوم متهم شود.

پنجم: این چهره ها خسته و تکیده اند. درمانده و بی پناه شده اند اما با این همه بسیار دوست داشتنی تر از همه آنهایی هستند که این روزها احساس قدرت می کنند. یک موی اینها می ارزد به همه آنها که سر به سقف می چسبانند و مردم را می ترسانند.






+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:8  توسط احمد طالبی  | 

الو الو اینجا تهران! تا چند ساعت دیگر دکتر احمدی نژاد رییس جمهور، حکم تمدید ریاست خود را دریافت می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 5:7  توسط احمد طالبی  | 

اول: بعضی اساتید دانشگاه مشهورند که تحقیق های دانشجویی را نمی خوانند و صرفا برای خالی نبودن عریضه از دانشجویانشان می خواهند که در باب موضوعی خاص چیزی بنویسند. دانشجوها هم در این موارد معمولا وسواس زیادی به خرج نمی دهند و حتی گاهی کل تحقیق خود را به شیوه copy&paste تهیه می کنند به این ترتیب که چندتا مقاله و یادداشت را از اینور و اونور (معمولا اینترنت) جمع می کنند و آنها را می گذارند سر هم تا بشود تحقیق درسی شان! اگر کسی تحقیق های دانشجویی را بخواند تازه متوجه خواهد شد که تا چه حد بی سر و ته هستند. هر فصلی ساز خودش را می زند، اشتباهات ابتدایی زیادی در آنهاست، لحن نوشتار در جاهای مختلف تغییر می کند و...
اینها را گفتم تا بگویم کیفرخواست صادر علیه دستگیرشدگان حوادث اخیر مرا به یاد تحقیق های دانشجویی می اندازد.
کیفرخواست با گزیده ای از سخنان رهبری آغاز شده و با مروری نظری بر انقلابهای رنگی در کشورهای دیگر و مدلی که قرار بوده در ایران اجرا شود، ادامه می یابد. این مرور نظری بنا به روایت یک جاسوس اسرائیلی که به دلایل امنیتی نامش ذکر نشده صورت گرفته است.
پس از آن شخصی شبیه فاطمه رجبی گزارش حوادث پس از انتخابات و اندکی پیش از آن را نوشته است.
اندک یافته های بازجویان در این مدتی که از دستگیری متهمان گذشته است گاه به عنوان نمک قضیه لابلای متن استفاده شده.
در مجموع فکر می کنم نویسندگان این متن آن را با علم به اینکه قرار نیست تاثیرگذار باشد، نوشته و صرفا از خود رفع تکلیف نموده اند.

دوم: مطالعه کیفرخواست آدم را در حمایت از جریان اصلاح طلب استوارتر می کند. در این متن کینه توزانه هیچ سند محکم و استدلال منطقی در مورد ادعای ارتباط با بیگانه و تلاش برای براندازی ارائه نشده است. صرفا یک قصه ابتدایی و ناشیانه است و استناد به اظهارات یک جاسوس مجهول الهویه برای اثبات درستی حرفهایی که هفته ها در بوق و کرنا کرده اند.
چنین کیفرخواستی را بدون این کارها هم می شود بر علیه هر کسی نوشت.

سوم: در بخشی از کیفر خواست آمده است: "...تمامی اسناد این كمك ها در وب سایت سازمان NED موجود است" و در جای دیگر: "در یكی از جلسات مشترك بین نمایندگان چند حزب اصلاح طلب كه در پرونده سند آن موجود می باشد..." و باز هم: "اظهارات و مواضع ضد دینی اعضاء سازمان طی سالهای گذشته كه اسناد آن موجود می باشد به حدی رسید كه..."
این ادبیات "سندش موجود است" برای شما آشنا نیست؟

چهارم: اعترافات شخصیتهای سیاسی به اشتباهاتشان ذهن مرا به موارد مشابه می برد. یادم نمی آید هیچ کدام از کسانی که پس از گذراندن حبس در شرایط خاص، اعتراف کرده اند پس از آزادی اعترافات خود را تایید کرده باشند.
ظاهرا این یک سنت است در سیستم قضایی ما که متهمین بیایند بگویند اشتباه کردیم و فلان و بهمان. بعد که آزاد شدند اعلام کنند همه آن اعترافات زیر فشار بوده و نصفشان به دلیل نداشتن امنیت از کشور خارج شوند.
هر کسی یک جوری تفریح می کند. ظاهرا از تفریحات مسئولان ما یکی هم این است که آدمها را به زور مجبور کنند چیزهایی بگویند.

پنجم: سالها پیش جوکی تعریف می کردند از مقایسه قدرت سازمانهای اطلاعاتی شوروی و آمریکا و ایران. داستان از این قرار بود که خرگوشی را در یک جنگل رها می کردند و نمایندگان این سازمانها به نوبت موظف بودند خرگوش را بگیرند.
شوروی ها این کار را ظرف یک روز انجام داده و خرگوش را تحویل می دهند. آمریکایی ها سریعتر از رقیبشان در مدت چند ساعت ماموریت را به انجام می رسانند. نوبت که به تیم ایرانی می رسد پس چند دقیقه روباه نیمه جانی را به برگزارکنندگان مسابقه می دهند که اعتراف می کند خرگوش است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:13  توسط احمد طالبی  | 

اول: همیشه در مورد شهدای انقلاب وقتی با این جمله مواجه می شدم که «خون شهیدان نهال انقلاب را آبیاری کرد» نمی توانستم درک درستی از آن داشته باشم. نمی فهمیدم چطور ممکن است هزینه های سنگین جانی نیرودهنده یک جریان باشد.

دوم: چه کسی فکر می کرد بعد از اتفاق ۲۲ خرداد، میرحسین موسوی اینچنین سرسختی کند و جنبش را به پیش ببرد؟ چه کسی گمان می برد مردم معترض بی نظیرترین حضور خیابانی را رقم بزنند و پس از آن نیز با اقدامات ابتکاری همچون "الله اکبر"های شبانه و شرکت در نمازجمعه و... جنبش را ادامه دهند؟ چه کسی انتظار داشت ایرانیان مقیم خارج کشور فارغ از عقایدشان و مستقل از گروههای بدنام و دول بیگانه به حرکت مردم داخل کشور بپیوندند و ذهن خارجی ها را هم معطوف این حرکت کنند؟ چه کسی پیش بینی می کرد که احمدی نژاد به این سرعت با اقدامات نسنجیده خود میان اقتدارگرایان شکاف انداخته و حاکمیت را با چالشی جدید مواجه سازد؟ چه کسی انتظار مقاومتی اینچنین استوار را از خانواده های زندانیان سیاسی داشت که دردشان را در درون خود بریزند و از التماس به ظالمان بپرهیزند؟ چه کسی باورش می شد که زندانی ها با مقاومت دلیرانه خود نقشه های داستان نویس قصه انقلاب مخملی را نقش بر آب کرده و او  را در اعتراف گیری هایش ناکام گذارند؟...

سوم: دیروز یکی از دوستان می گفت: «خون بی گناهان بی اثر نیست». راست می گفت. هر توفیقی که تا به حال نصیب این مردم شده، از برکت خون شهیدانی است که از متن همین مردم برخاستند و جانشان را در کف خیابانهای شهر و یا در زیر شکنجه ستمگران فدای ارمانهای ملت کردند. شهیدانی که امروز حتی از برگزاری مراسم چهلمشان هم جلوگیری شد.
آن فروریخته گلهای پریشان در باد/ کز می جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه روز و شب یاران باد/ تا نگویند که از یاد فراموشانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط احمد طالبی  | 

یکم- حافظ می گوید: «سحرگه رهروی در سرزمینی/همی گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی»

دوم- حالا اغلب بازداشت شده های بعد از انتخابات حدود چهل روز است که دور از خانه و خانواده، جایی در یک چاردیواری که لابد قصه نویس انقلاب رنگی ایرانی تدارک دیده، اقامت گزیده اند. الان شش هفته تمام از دستگیری سمیه توحیدلو می گذرد و سایر دوستان نیز در همین روزها چهل روزشان تمام می شود.
اوایل که دستگیریها شروع شد، گمان می کردم چند روزه باشد. بعدتر گمان کردم که بازداشتهای یک ماهه تمدید نشود و حالا...
احساس می کنم کم کم داریم به این وضعیت عادت می کنیم و نسبت به آن بی تفاوت می شویم. مساله زندانی ها مثل دردی است که بدن دارد به آن عادت می کند و هشیاری اش را در قبال آن از دست می دهد.

سوم- چه اهمیت دارد مشایی چکاره می شود وقتی زندانها پر از سالم ترین افراد جامعه است. هر وزیری می خواهد بیاید و هر کس می خواهد برود. آقایان بنشینند بحث کنند و توی سر و کله هم بزنند که رای مردم مهم است یا نه! اینها هیچ کدام ارزش آن را ندارد که فراموش کنیم جمعی از سرامدان جامعه که علی الاصول باید بر صدر بنشینند، ظالمانه در بند کشیده شده اند.
باید به جای روزشمار ولایت پذیری، ثانیه شمار ظلم راه انداخت و نشان داد که لحظه لحظه کارنامه ها سیاهتر می شود و دامنها آلوده تر.

چهارم- حافظ ادامه می دهد: «...نمی بینم نشاط عیش در کس/ نه درمان دلی نه درد دینی/ درونها تیره شد باشد که از غیب/ چراغی برکند خلوت نشینی...»

پی نوشت: می روم به جدم پیامبر خدا شکایت کنم که یا رسول ا... فرزند من به چه اتهامی دستگیر شده

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 7:20  توسط احمد طالبی  | 

یک- در برخی نظریه های جامعه شناسی نسلی بر تجربیاتی که هر نسل در دوران اجتماعی شدن خود از سر می گذراند تاکید زیادی می شود. بر اساس این نظریات، تجربیات هر نسل به باورها و شیوه های زندگی آن نسل شکل می دهد. بدین ترتیب تجربیات خاص هر نسلی آن را از سایر نسلها متمایز می سازد.

دو- چندین سال پیش با جمعی از دوستان بحثی داشتیم در مورد تجربیات خاص نسل ما و در راس آنها تجربه اجتماعی شدن در یک حکومت دینی. حکومتی که تلاش داشت ما را با نوعی تربیت رسمی پرورش دهد. تربیتی که تنها در بخش کوچکی از نسل ما توفیق کامل داشت.
احساسمان این بود که نسل ما به قدری با نسلهای پیشین تفاوت  دارد که ما را در درک متقابل ناتوان ساخته و اساسا زبان هم را نمی فهمیم. گمان می کردیم نسل ما برای حضور اجتماعی نمی تواند به نسل پیشین امیدوار باشد و ناچار است خود به میدان بیاید و حرف بزند.

سه- میرحسین موسوی که نامزد انتخابات شد، اطرافیانش گمان می کردند او برای افراد میانسال جامعه فردی شناخته شده است و تنها مشکلش برقراری ارتباط با نسل جوان و معرفی خود به این نسل است.
ماجرای انتخابات اما به گونه دیگری رقم خورد. اتفاقا این نسل جوان بود که از او و برنامه هایش برای تغییرات جدی استقبال کرد.
نسلی که می خواست دیده شود و می خواست حرف بزند به میدان آمد و...

چهار- انتخابات که تمام شد یا بهتر بگویم وضعیت جدید که آغاز شد، عده زیادی مجبور شدند از همین آزادی حداقلی هم دست شسته و رهسپار سلولهای تنگ زندان شوند با اتهام های عجیب و غریب اغتشاش، براندازی نرم، نقلاب مخملی و...
در میان این عده بیشترین سهم متعلق به نسل ماست. حالا بسیاری از جوانان نخبه کشور به نمایندگی از نسلشان متهم هستند به جرایم امنیتی و ضد انقلابی.

پنج- آقای نظام ما را از خودش نمی داند. ترجیح می دهد نسل ما را نفی کند. ما  را فرزند مشروع و قانونی این ملت نمی داند. به روی خودش هم نمی آورد که ما فرزندان همانهایی هستیم که حالا او دارد میوه رنجشان را می چیند و بر سفره دستاوردهایشان نشسته است.
گروهی از ما را محصول پیوند با غرب می خواند و برای عده دیگری از ما پرونده ارتباط با منافقین می سازد. خیلی که رحممان کند می گوید فریب خورده اجانب هستیم.
آقای نظام حتی به این هم نمی اندیشد که دیگران چه فکری می کنند درباره ملتی که این همه فرزند نامشروع دارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:47  توسط احمد طالبی  | 

من که جمعه تهران نبودم و طبیعتا امکان حضور در نماز سیاسی-عبادی و دشمن شکن (و شکننده خیلی چیزهای دیگر) جمعه را نداشتم. نمی دانم چند نفر توی نماز حاضر شده اند، شعارها دقیقا چه بوده است، درگیریها چگونه شروع شده و در چه سطحی صورت گرفته و... اما با توجه به گزارشهای صدا و سیمای محترم یک نکاتی به ذهنم می رسد و حدسهایی می زنم از اصل ماجرا و پیامدهای آن.

اول: یک جاهای صدا و سیما عمیقا دچار سوختگی شده. من اگر جای آنها بودم به روی خودم نمی آوردم ولی ظاهرا برادران در تلاشند تا این سوختگی و عمق آن را به همه نشان دهند.
دوم: پیش از این منظور از ملت کسانی بود که در نماز جمعه شرکت می کردند. حالا ملت به کسانی که در جایگاه مخصوص نماز شرکت می کنند تقلیل یافته و اگر به همین مسیر ادامه دهیم، در آینده ملت می شود سخنران پیش از خطبه ها!!!
سوم: هنوز آقایان یاد نگرفته اند که بعضی چیزها بسته به عملکرد شما می تواند هم فرصت باشد و هم تهدید. گویی عده ای در مصادر تصمیم گیری نشسته اند که علاقه وافری به خودزنی دارند.
چهارم: همه در مقام توصیه می گویند یکدیگر را تحریک نکنید اما این صدا و سیما جوری رفتار می کند که ملت تحریک شوند دفعه بعد از هشت صبح بروند جایگاه نماز را اشغال کنند که این تلوزیون مجبور شود حد و اندازه چرخش دوربینش را به صورت خطیب و آن یکی دو تا صفی که از ما بهتران می نشینند محدود کند و برادران همه کاره هم بالاجبار اشک آورهایشان را بیندازند همانجا!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:26  توسط احمد طالبی  | 

اندکی پیش از آنکه انتخابات مجلس ششم برگزار شود، بسیاری از فعالین جبهه دوم خرداد در یک میهمانی افطار به میزبانی دفتر تحکیم و انجمن اسلامی دانشگاه شریف شرکت کردند. به روال معمول این گونه جلسات عده ای به نمایندگی از گروههای مختلف سخنان چند دقیقه ای بیان کردند. اغلب صحبتها را یادم نیست و حتی خیلی یادم نیست که چه کسانی صحبت کردند اما سعید حجاریان در آنجا نکته جالبی بیان کرد.
او می گفت دو تعبیر برای صندوق رای شمرده می شود. تعبیر اول صندوق رای را تابوت خشونت می داند و معتقد است صندوق رای پایان بخش خشونت هاست اما تعبیر دوم صندوق رای را به صندوقچه جادوگری یونانی (اسم جادوگر را یادم نیست) تشبیه می کند که برای سالیان متمادی مردم کنجکاو بودند بدانند درون آن چیست و بالاخره پس از مرگ جادوگر، صندوقچه او را گشودند. گشودن صندوقچه همان و بیرون ریختن غولها و دیوها و جانوران عجیب و غریب که شهر را به تصرف دراوردند همان.
سعید حجاریان دعوت می کرد که در محافلتان بر روی این بحث کنید که صندوق رای در کشور ما به کدام تعبیر شبیه تر است.
...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:9  توسط احمد طالبی  | 

در این سی و دو سه روزی که از دستگیری خانم توحیدلو می گذرد خیلی چیزها او را به یادم می آورد. جدای از زمانهایی که با ایمان هستم یا آدمهای کمی شبیه او را می بینم یا دلم برای برای یک پست وبلاگی جدی و تحلیل تنگ می شود یا هر اتفاق معمول دیگر، هر بار که اسمی از امام خمینی می آید هم تصویر او در نظرم می آید که چه اندازه پرشور و با حرارت از شخصیت رهبر جاودانه انقلاب دفاع می کرد، چه اندازه عصبانی می شد وقتی در کامنتدونی وبلاگش به امام اهانت می شد و...
و این روزها چقدر در بحثهای این و آن از امام خمینی نام برده می شود. چقدر هر کس را که رها کنی سفره دلش باز می شود و گریزی می زند به راه و رسم امام و من هر بار یادم می آید که سمیه توحیدلو الان در زندان است و جایش در میان ما خالی!
خانم توحیدلو!
کاش بیرون از آن چهاردیواری مسخره بودی و می دیدی که مردم چگونه در روزهای بعد از انتخابات امام خمینی را صدا می کردند!
بعید می دانم بازجوی محترمت رسایی شعار "خمینی به پا خیز، موسوی تنها شده" را به گوشت رسانده باشد. باورت نمی شود اگر بگویم توی کوی دانشگاه و زیر باران اشک اور چه کسی می گفت "جای خمینی خیلی خالی است" و چه کسی تاکید می کرد که "ما باید از خط امام دفاع کنیم"
این روزها را ندیدی تا حداقل در کنار همه تلخی هایش مختصر لبخندی به چهره ات بنشیند از این اتفاق خجسته. از اینکه یکی از شخصیتهای محبوبت احیا شده و به میان مردم بازگشته.
خیلی جایت خالی است. خیلی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:0  توسط احمد طالبی  | 

اول: سحرگاه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ در خوابگاه کوی دانشگاه تهران اتفاقی می افتد که پیش از آن سابقه نداشته است. نیروهای انتظامی با همراهی لباس شخصی ها وارد خوابگاه شده و اقدام به ضرب و شتم دانشجویان و تخریب اموال آنها می نمایند. یک نفر کشته، چندین مجروح و چند صد بازداشتی محصول عملیات شبانه برادران است.
خیلی زود واکنشها به این ماجرا آغاز شد. سه نفر از وزرا، روسای دانشگاههای تهران و نماینده رهبری در دانشگاه تهران در اعتراض به این رویداد از سمت خود استعفا کردند. مسئولان وزارت علوم، وزارت کشور و شورای شهر تهران و همچنین فعالان سیاسی از جریانهای مختلف به کوی دانشگاه رفته و با دانشجویان دیدار کردند. دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی شروع به حقیقت یابی ماجرا کرده و یافته های خود را در اطلاعیه هایی منتشر کرد که در نتیجه آنها فرمانده پلیس تهران از سمت خود عزل شد. وزارت کشور طی دستوری پلیس را از برخورد با دانشجویان متحصن در دانشگاه تهران و کوی دانشگاه منع کرد. روزنامه های اصلاح طلب ماجرای حمله و وقایع پس از آن را به صورت گسترده پوشش دادند. رهبری با تعدادی از دانشجویان دیدار کرده و این حمله را محکوم نمود. رییس جمهور خاتمی حمله به کوی را تاوان کشف قتلهای زنجیره ای دانست و...

دوم: یکسال پس از واقعه ۱۸ تیر، دادگاهی که برای رسیدگی به این پرونده تشکیل شده بود، فرمانده پلیس تهران را تبرئه کرد. در این دادگاه اعلام شد که مشخص نشده نیروهای لباس شخصی مهاجم چه کسانی بوده اند. سنگین ترین حکمی که در این پرونده صادر شد مربوط به سرباز وظیفه ای می شد که در جریان حمله یک عدد ریش تراش سرقت کرده بود.

سوم: از ماجرای کوی که فاصله گرفتیم و به خصوص بعد از دولت اصلاحات، افسانه سازی ها در مورد این ماجرا رونق یافت. جای ظالم و مظلوم تغییر کرد و حاکمان جدید کوشیدند تا قصه را وارونه کنند. اصلاح طلبان که زمانی به حق از سوی دانشجویان متهم به کم کاری در این واقعه شده بودند و تلاش ناکافی شان برای روشن شدن حقیقت از عوامل انحراف پرونده قلمداد می شد، این بار در جایگاه متهمی نشستند که از مشتی اراذل و اوباش حمایت کرده اند!
اوج این قصه ها را شاید بشود در مناظره احمدی نژاد و میرحسین دید. آنجا که رییس جمهور مدعی شد در آن ماجرا عده ای می خواستند پایتخت را تصرف کنند!!!

دوباره اول: سحرگاه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در خوابگاه کوی دانشگاه تهران اتفاقی می افتد که پیش از آن فقط یک بار سابقه داشته است. نیروهای انتظامی با همراهی لباس شخصی ها وارد خوابگاه شده و اقدام به ضرب و شتم دانشجویان و تخریب اموال آنها می نمایند. آمار دقیق و خبر موثقی از تعداد کشته (؟)، زخمی و دستگیرشده های این عملیات شبانه وجود ندارد.(+)
هیچ کدام از روزنامه ها چنان که باید به این موضوع نپرداختند. این واقعه در میان مسئولان رسمی کشور جز تعدادی از نمایندگان مجلس ایجاد نگرانی نکرد. رییس جمهور و رهبری و شورای عالی امنیت ملی به راحتی از این موضوع عبور کردند. وسعت فاجعه در هیاهوی انتخابات گم شد و...
هنوز زمانی از این ماجرا نگذشته که دروغگویی ها شروع می شود. رییس دانشگاه تهران که خود به جای دفاع از دانشجویان، مجوز حمله به کوی را صادر کرده خسارات وارد بر کوی را جدی نمی داند(+). فرمانده پلیس که نیروهایش تحت امر لباس شخصی ها کوی را ویران کردند، حالا آنها را افرادی خودسر می خواند(+) و...
سخنی از محاکمه مهاجمان و احقاق حق دانشجویان و... نیست. از این واقعه چه افسانه ها که جعل خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 17:58  توسط احمد طالبی  | 

این روزها احساس شرمندگی می کنم. احساس می کنم آنهایی که الان در زندان هستند نه به خاطر گناه خودشان، گناهی که به تنهایی مرتکب شده باشند که دارند به جای همه ما مجازات می شوند و قربانی جرمی شده اند که خیلی ها در وقوعش نقش داشته اند.
مگرنه اینکه خیلی از ما چهار سال تمام شعله عشق به ایران و امید به فردای بهتر را در دلهامان فروزان نگه داشتیم و مواظبتش کردیم تا در توفان حوادث خاموش نشود؟ مگر نه اینکه خیلی از ما دستبندهای سبز و سفیدمان را محکم بستیم و توی خیابانها با مردم حرف زدیم و به آنها امید دادیم و شور آفریدیم و از بهبود سخن گفتیم؟ مگر نه اینکه در این چهارسال وقتی دروغ می گفتند و می کوشیدند فریبمان بدهند برافروخته می شدیم و در دل یا به زبان فریاد می زدیم که «دگرگونه تر باشد آیین ما» و «جز این باشد آرایش دین ما»؟

آقای قاضی! آقای دادستان! آقای هرکسی که هستی و این روزها حکمِ سلب آزادی فرزندان ملت را می دهی!
من می خواهم اعتراف کنم. می خواهم بگویم من هم از آنها بودم. من هم وقتی انبوه مردمان سبز را دیدم دلم گرم شد. من هم وقتی بعضی حرفها را که معمولا در دام خطوط قرمز رسمی گرفتار می شوند، از زبان کاندیداهای اصلاح طلب یا فیلمهای آنها شنیدم، خشنود شدم. من هم وقتی میرحسین پدیده شگفت انگیز را افشا می کرد، از شوق اشک ریختم و به او مرحبا گفتم که حرف دلم را می زد.

آقای قاضی! آقای دادستان! آقای هرکسی که هستی و این روزها حکمِ سلب آزادی فرزندان ملت را می دهی!
نمی توانم پنهان کنم که مهاجمان به خوابگاه و خانه های مردم را دوست ندارم. نمی توانم پنهان کنم که داستانهایی را که این روزها رسانه های رسمی دارند به خورد ما می دهند، باور نکرده ام. نمی توانم پنهان کنم که از الله اکبر مردمان شاد می شوم و هنوز به سبزها لبخند می زنم و دوستشان دارم. چه در تظاهرات خیابانی باشند و چه در جای دیگر.

آقای قاضی! آقای دادستان! آقای هرکسی که هستی و این روزها حکمِ سلب آزادی فرزندان ملت را می دهی!
می بینی؟ حتی من ترسو هم دارم اعتراف می کنم به این گناهانی که دیگران را به خاطرش به زنجیر کشیده ای! ما آنقدرها هم که فکر می کنی کم نیستیم. زیادیم. زیادتر از آنچه ظرفیت زندانهای توست.
سنگهای نبسته زیادی روی دست تو مانده است آقای قاضی! آقای دادستان! آقای هرکسی که هستی و این روزها حکمِ سلب آزادی فرزندان ملت را می دهی!

پی نوشت:
حق من مادر نیست که بدانم فرزندم ۱۵ روز به چه جرمی ، ودرکجا زندانی شده؟!
برای تمام دوستانی که نیستند اینجا...
حمزه غالبی ها را آزاد کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:14  توسط احمد طالبی  | 

اتفاقات پس از انتخابات اتفاقات عجیبی است. هم واکنش مردم به رفتار وزارت کشور و هم واکنش مجموعه حاکمیت به رفتار معترضان انتخاباتی.
یکی از مسائلی که پس از انتخابات رخ داد، دستگیری های گسترده و هدفمند دانشجویان و فعالان انتخاباتی است. شاید کمتر کسی انتظار چنین عملکردی را از حاکمیت داشت. حالا با هر کسی که صحبت می کنی تعدادی از آشنایانش در بند هستند.
این روزها سخت ذهنم مشغول دوستان نزدیک و صمیممی است که گمان می کردند انتخابات می تواند محملی باشد برای تغییرات قانونی به سمت ایران بهتر و اکنون گرفتار داستان سرایی آدمها بی تدبیر و بی تحمل اما قدرتمند شده اند.

سمیه توحیدلو
فعال سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، دوست چندین ساله، هم دانشکده ای خوب البته در یک مقطع بالاتر (دکترای جامعه شناسی توسعه) و همسر ایمان (صمیمی ترین دوست دوران دانشجویی دانشگاه شریف)
شاید هرگز تصور نمی کردم که تنگ نظری ها در جمهوری اسلامی به حدی برسد که کسی چون توحیدلو را هم به محبس بکشاند. خبر دستگیری اش برای همه کسانی که می شناختندش بهت آور بود. تاکید همواره اش بر لزوم حرکت قانونی و پرهیز همیشگی اش از ایجاد تنش و جنجال، باعث شده بود تا هیچ کس انتظار چنین برخوردی را نداشته باشد.
سمیه توحیدلو در هر جا که فعال بود از عرصه مجازی گرفته تا ستادهای انتخاباتی، شورآفرین و مروج دانایی بوده و همین امر او را بسیار قابل احترام کرده است.
او حالا بیستمین روز دستگیری اش را هم گذرانده است.
خبر دستگیری توحیدلو به انجمن دانشکده که رسید، واکنشهای دوستان موجب حسادتم نسبت به منزلت و محبوبیتش شد.
آزادی سرفرازانه اش آرزوی خیلی از دوستان است.

حمزه غالبی
حمزه را هم چندین سال است که می شناسم. از وقتی که دانشجوی مهندسی دانشگاه آزاد یزد بود. هم با فعالیتهای دانشجویی اش آشنا بودم، هم فعالیتش را در عرصه هایی مانند انتخاباتهای مختلف دیده ام و هم نوشته هایش را در نشریات محلی و وبلاگش(+) خوانده ام.
همشهری جسور و پرانرژی، فعال دانشجویی، یکی از فعالان انجمن اعوان، عضو جبهه مشارکت و جمعیت توحید و تعاون، دانشجوی ارشد علوم سیاسی تربیت مدرس و حالا هم که نسبت فامیلی دوری با هم داریم.
جرمش مشخص است. او مسئول کمیته جوانان ستاد میرحسین بود و در این چند ماه در کنار بسیاری دیگر از علاقمندان این کشور، برای افزایش آگاهی مردم و تغییر صحنه سیاسی به سوی عدالت و آزادی کوشید و چه جرمی بزرگتر از این برای کسانی که این روزها خوابشان آشفته شده و از حق خواهی هواداران میرحسین به وحشت افتاده اند!
حمزه در میان فعالان جوان همشهری من چهره ممتازی است. دلدادگی اش به تغییرات دموکراتیک ستودنی است.
جامعه ما بدون افرادی چون حمزه جامعه مرده ای خواهد بود. جامعه ای که پویایی ندارد و برای درمان دردهایش تلاشی نمی کند. به زندان رفتن کسانی چون او بیش از هر چیز زندان را بی اعتبار می سازد.
امروز یکی از آشنایان با SMS خبر داد که چهاردهمین روز دستگیری غیر قانونی اوست و تقاضا داشت برای دعا به درگاه خداوندی که ما را آزاد خلق کرده است.

محمدرضا جلایی پور
پیش از آنکه من به دانشکده علوم اجتماعی بیایم، او درسش را تمام کرده و برای ادامه تحصیل رهسپار انگلستان شد.
زیاد فرصت همنشینی با او را نیافته ام اما ذکر خیرش را مکررا اززبان دانشجویان و اساتید دانشکده علوم اجتماعی شنیده ام و در خاطراتی که در ذهن دانشجویان و اساتید از تاریخچه این دانشکده و انجمنش و حضور فعال و پرثمر رضا جلایی پور مانده شریک شده ام.
دانشجوی دکترای آسفورد که برای بهبود وضعیت کشورش چند ماهی را تعطیل کرد و به ایران آمد تا شاید با شیوه های نوین تحولی مثبت ایجاد کند، فرصت بازگشت برای ادامه تحصیل را نیافت و سر از حبس در آورد.
من قضاوتی در مورد میزان دانش او ندارم (هر چند مکررا از اساتید و دیگران شنیده و خوانده ام که او را از امیدهای آینده جامعه شناسی ایران می دانند) اما همین قدر می دانم که هنوز به دانشکده علوم اجتماعی و انجمن اسلامی دانشجویان علاقه زیادی دارد. در سفرهایش به ایران معمولا سری هم به اینجا می زند و ارتباط دوستانه اش را حفظ می کند.
برخوردهای خوب و منش بزرگوارانه اش همچون پدرش که استاد دانشکده است، از او چهره ای محبوب ساخته.
نامه ها و شکواییه هایی که این روزها همسرش به مسئولان جمهوری اسلامی می نویسد(+و+) خواندنی است.

حسام سلامت
دانشجوی ممتاز جامعه شناسی در دوره کارشناس ارشد که مسائل ایدئولوژیک حاکم بر دانشکده ما برای ادامه تحصیل در دوره دکترا سد راهش شد.
با حسام در حوزه نظر اختلافات زیادی دارم. چه به لحاظ عقیدتی و چه مشی سیاسی. در همین انتخابات هم او در صف حامیان کروبی بود و من هوادار میرحسین موسوی.
حسام اما با بسیاری از فعالان دانشجویی تفاوت دارد. در زمانی که خیلی ها می کوشند با جار و جنجال خود را متفاوت از دیگران نشان دهند، تاکید او بیش از نقاط افتراق بر مشترکات است. حداقل دریکسال گذشته تلاش زیادی کرد تا جریانهای منتقد دانشجویی موجود در دانشکده را که در اثر اوجگیری اختلافات به مرز جدایی رسیده بودند، متقاعد کند که بر سر نقاط مورد توافق اجماع کنند و دست به کار مشترک بزنند. کارهای مشترکی که در این مدت بسیار ثمربخش بود. او بدون تردید یکی از افراد موثر در پویایی دانشکده ما و مورد احترام همه جریانهای منتقد دانشجویی است.
دستگیری حسام نمی دانم به چه دلیل اما چندان خبری نشد. اطلاع چندانی هم از چند و چون آن ندارم و برایم دشوار است حدس زدن این که چرا باید او را بگیرند.

و...

پی نوشت اول: گاهی فکر می کنم که اگر زندان جای این افراد است، چرا باید من آزاد باشم و بعد فکر می کنم به اینکه اگر زندان بودم چه می کردم. این روزها به خیلی چیزها شک کرده ام.
پی نوشت دوم: کاش همه کسانی که وبلاگ دارند یا ندارند در مورد آنها که به خاطر بهتر شدن وضع ما به زندان رفته اند بنویسند. هیچ خاصیتی هم که نداشته باشد باعث می شود "تا نگویند که از یاد فراموشانند"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:50  توسط احمد طالبی  | 

سلام آقای نظام!
تبریک میگم که صحت انتخاباتتون توسط نهاد قانونی شورای نگهبان و به اتکای کمیته ویژه کاملا بی طرفش تایید شد. فکر نمی کنم دیگر شبهه ای مانده باشد و قاعدتا همه باید توجیه شده باشند! از اول هم باید همه به قانون تکیه می کردند و از راه قانونی وارد می شدند که مساله به این سادگی حل شود.
راستی اقای نظام!
این روزها مسئولانت می آیند توی تلوزیون و درباره اغتشاشگران حرف می زنند. ویژگی های اغتشاشگران را که می گویند دائما تصویر مهاجمان به کوی دانشگاه می آید جلوی چشمم. سحرگاه دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸
می گویم آنها اغتشاشگر بودند؟ پس چرا یک عده لباس پلیس به تنشان بود و یک عده بسیج؟ آها اخیرا در اخبار خواندم که یک گروه اغتشاشگر را هم گرفته اید که لباس پلیس و بسیج داشته اند. ولی آنها که به کوی دانشگاه آمدند، دانشجو هم بازداشت می کردند و می بردند. آن هم به زیرزمین وزارت کشور!!! آن جعلی هایی هم که شما گرفتید توی وزارت کشور بازداشتگاه دارند؟
جناب نظام!
حالا که صحبت قانون است بد نیست فقط کمی فکر کنیم به اینکه کدام قانون اجازه حمله به خوابگاه دانشجویی و دستگیری و ضرب و شتم تصادفی دانشجویان را داده است! موافقی؟
خب حالا که فکر کردیم چکار می توانیم بکنیم؟ می توانیم بیاییم توی تلوزیون و بگوییم افراد ناشناس بوده اند! این کاری است که شما خوب بلدید متاسفانه!!!
آقای نظام!
اگر روزی مهم بود برایت که چه کسانی به کوی حمله کرده اند، می توانی از دهها شاهد کوی دانشگاه سوال کنی! خودم حاضرم بیایم بسیجی هایش را برایت شناسایی کنم. پلیس هایش را هم با یک استعلام ساده می توانی بشناسی.
اما نه آقای نظام!
تو الان سرت خیلی شلوغ است. داری یک داستان بلند می نویسی و فعلا مجبوری وقتت را صرف پیدا کردن شخصیتهای قصه انقلاب رنگی ات کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:43  توسط احمد طالبی  | 

پیش نوشت: چند روز است سعی دارم که شروع کنم به نقد عملکرد اصلاح طلبان در انتخابات اخیر اما نمی شود. نمی توانم. این روزها ذهن به دنبال چیزهای دیگر است. هنوز برای نقد اصلاح طلبان زود است و شاید در این فضا بدسلیقگی باشد اینگونه نوشته ها. این چیزی هم که نوشته ام به دل خودم هم نمی نشیند حتی و خودم هم نمی فهممش. صرفا ادای شرطی است که باخته ام. ادامه اش باشد برای وقتی دیگر.

در یادداشت شب انتخاباتی ام(+) اشاره کرده بودم به جمعیت نسبتا بزرگی که در هیچ نظرسنجی و نمایش خیابانی دیده نمی شوند، رایشان تابع فضا و موجهای انتخاباتی است و معمولا تصمیم مشابهی می گیرند.
این جمعیت آنگونه که من از آنها برداشت می کنم، خود را از جریان تصمیم گیری های سیاسی حذف شده می دانند و گمان نمی برند که در مدیریت کشور اثرگذار باشند. رای دادن برای آنان نه فرصتی برای یک تصمیم گیری جدی که بیشتر اقدامی تفننی محسوب می شود. به همین جهت رای انان ممکن است به هر سویی متمایل  شود. این جمعیت نسبتا بزرگ به کسی رای نمی دهد که برنامه های بهتری ارائه کند یا تیم قویتری در کنار خود داشته باشد، بلکه همراه با موجهای انتخاباتی کسی را بر می گزیند که به هر دلیل برایش دوست داشتنی تر باشد و البته رای این بخش جامعه تا کنار صندوق قابل تغییر است.
تکیه کلام ها و نصایحی چون "هر کس رای بیاورد فرقی به حال من و تو ندارد"، "اینها همه سر و ته یک کرباسند"، "کاری کن که چیزی گیر خودت بیاید" و... جملات آشنایی هستند که از این بخش جامعه خطاب به کسانی که انتخابات را جدی گرفته اند، شنیده می شود.
طبیعتا برای این گروه مقایسه کاندیداها خیلی معنی دار نیست. چه اینکه آنها خود را در جایگاه تصمیم گیر نمی بینند. آنها ممکن است از تماشای کاندیداها به خصوص توی مناظره های تلوزیونی لذت ببرند و حتی از یکی خوششان بیاید یا بالعکس منزجر شوند، اما این لذت بردن و انزجار برای سنجش کارامدی افراد نیست.
نمی خواهم این بخش جامعه را تحقیر کنم. برعکس تا حدی به آنها حق می دهم. آنها واقعا در تصمیم گیری نقشی ندارند و فرقی نمی کند برایشان که چه کسی آن بالا بنشیند. گذر سالها زندگی به آنها آموخته است که هر کس بر مسند بنشیند تفاوتی به حالشان ندارد. آنها قرار است رنج ببرند و اندکی رنج بیشتر یا کمتر خیلی به چشمشان نمی آید.
به گمان من فرقی نمی کند که روی صحبتمان به اصلاح طلبان باشد یا اصولگرایان. هیچ کدام از این دو جناح زبان این بخش جامعه را یاد نگرفته اند و هیچ کدام نتوانسته اند به این مردم بباورانند که زندگی آنها را بهتر خواهند کرد و کماکان تصمیم گیری این مردم در لحظات آخر و بر اساس امواجی است که پیش می آید. البته این تصمیم گیری به دلیل وسعت این جمعیت بسیار اثرگذار است و تقریبا انتخاباتهای ما را غیر قابل پیش بینی نموده است.
مادام که وضع جامعه اینچنین باشد، هیچ کدام از دو جریان اصلی سیاسی در کشور ما نمی توانند  مدعی داشتن اکثریت باشند، جامعه در دوراهی انتخاب می ماند و هر بار به سویی متمایل می شود.
اصلاح طلبان چنانچه بخواهند جامعه را متقاعد به انتخاب اهداف و آرمانهای آنان نمایند، باید بدانند که همه جامعه ما طبقه متوسط شهرنشین نیست، همه جامعه ما خود را شهروند به معنای مدرن آن نمی دانند، همه جامعه ما...
اصلاح طلبان باید از گفتگو با جامعه به مثابه یک کلیت یکپارچه دست شسته و بخشهای مختلف مردم را جداگانه مخاطب خود قرار داده و به هر کدام آنها نشان دهند که چه چیزی برایشان دارند. (البته اگر برای همه بخشهای جامعه حرف شنیدنی داشته باشند)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:10  توسط احمد طالبی  | 

اول: نیروهای آمریکایی که بغداد را گرفتند، صدام و صدامی ها معتقد بودند این کار ممکن نمی شد مگر با خیانت سران ارتش عراق! آنها باور داشتند که ارتش عراق توان نابود کردن مهاجمان آمریکایی را داشت و انتظار داشتند حومه بغداد در آن شبی که نیروهای آمریکایی در آن اردو زدند، به قتلگاه مهاجمان بدل شود. سعید الصحافِ معروف هم این وعده را در مقابل خبرنگاران داد. اما چنین نشد و آمریکاییها به راحتی و بدون هیچ مقاومت جدی وارد بغداد شدند. تانکهایشان در خیابانهای شهر رژه رفتند. مردم شادی کنان مجسمه های صدام را پایین کشیدند و رییس جمهورِ شکست خورده متواری شد تا بلکه جان به سلامت ببرد.

دوم:صدام تلوزیونی داشت که مال خودش بود. مال خودِ خودِ خودش. این تلوزیون می توانست هر خبری را به هر گونه که دوست دارد و صلاح حکومت صدام می داند، منعکس نماید. صدام وزیری هم داشت که به راستی اعتماد به نفسش ستودنی بود. روزی چند بار در مقابل خبرنگاران داستانها می گفت از شکستها و ناکامی های پی در پی ارتش آمریکا و پیروزی نزدیک ارتش عراق. تلوزیون صدام و رسانه های صدامیان نیز دائما این داستانها را به عنوان خبر به گوش مردمان می رساندند.
روزی که مهاجمان به حومه بغداد رسیدند، پیش از هر کار دیگری تلوزیون صدام را از کار انداختند. قوای مدافع و ساکنان بغداد به ناگاه با واقعیت عریانی مواجه شدند که زمین تا آسمان تفاوت داشت با قصه های شیرین تلوزیون و وعده های رویایی جناب وزیر. این بود که هر یک اسلحه خود را به گوشه ای انداخته و رهسپار ولایت و قبیله خود شدند پیش از آنکه جانشان را فدای حاکمی کنند که عنقریب سقوط خواهد کرد. صدام اما که خود نیز گویا دل به داستانهای ساختگی داده بود، امیران ارتش را متهم به خیانت نمود و با این همه به راهی رفت که سربازانش رفته بودند. اسلحه رها کرد و به قبیله پناه برد تا بلکه جانش بماند.

سوم: این ها را گفتم تا برسم به اینجا که درست است در عصر ما رسانه های انحصاری قدرت زیادی دارند و می توانند داستانها جعل کنند، می توانند واقعیتها را دیگرگونه نشان دهند، می توانند نگاهها را از واقعیتی برگیرند و به جایی دیگر متوجه سازند اما هیچ به این معنی نیست که همیشه واقعیت را تغییر می دهند.
تجربه نشان داده است که اتکای بیش از حد به تحریف های رسانه ای، صاحبان رسانه را نیز دچار خطای تحلیل کرده، آنها را در برابر واقعیت ضعیف و ناتوان می سازد و بیم آن می رود که دیر یا زود قافیه را ببازند و سر تسلیم در جایی فرود آورند که هیچ فکرش را نمی کرده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:32  توسط احمد طالبی  | 

شورای نگهبان با اجازه رهبری مهلت رسیدگی به شکایتها را برای خودش پنج روز تمدید کرده(+). من نه اینکه با این تمدید پنج روزه مخالف باشم اما همینجوری چندتا مساله برام پیش اومد:
اول اینکه مگه نگفته بودن کاندیداها تا مهلت قانونی (دوشنبه هفته قبل) هیچ شکایت مستندی ندادن پس شورای نگهبان توی این ۵ روز اضافه میخواد چیکار کنه؟
دوم اینکه بعد از موضعگیری صریح رهبری در مورد صحت انتخابات و اینکه حالا اگر تخلفی هم باشه یازده میلیون نیست، شورای نگهبان تکلیف خودش را مشخص کنه که آیا ممکنه به نتیجه ای بر خلاف نظر رهبری برسه؟ اگر چنین چیزی امکان نداره که دیگه چرا قضیه را کش میدن. خب تمومش کنن بره!
سوم: خب میدونیم که این تمدید مهلت برای شورای نگهبانه! یعنی صدا و سیما این را نمیدونه که دائما مصاحبه های مثلا مردمی پخش میکنه که به کاندیداهای معترض توصیه میکنن که از این مهلت پنج روزه ای که بهشون داده شده استفاده کرده و با شورای نگهبان تعامل کنن؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:58  توسط احمد طالبی  | 

آقای نظام مقدس!
سلام
الان که این وقت شب اینجا نشسته ام، جنابعالی چند نفر از دوستان نزدیکم را دستگیر کرده اید و برده اید به نمی دانم کجا. الان هم لابد یا خواب هستند یا دارند بازجویی می شوند و یا اینکه کنج سلولشان کز کرده اند و دارند فکر می کنند به اینکه چطور شد که کارها به اینجا رسید.
شما هم لابد یک پرونده ساخته اید برایشان از اغتشاش و انقلاب رنگی و ارتباط با بیگانه و از این چیزهایی که هر روز دارید توی تلوزیونتان جار می زنید!
اینجا را آدمهای زیادی نمی خوانند پس بیا با هم روراست باشیم.
من چند نفر از اینها را از چندین سال پیش می شناسم. تو هم که ماشالله پرونده همه شان را داری. این حرفهایی که تو می زنی و اتهامهایی که ردیف می کنی با یک من سریشم هم به این ها نمی چسبد. من می دانم و تو هم می دانی که مساله چیز دیگری است.
ببین نظام محترم!
تو که نگفته بودی تبلیغ برای یک کاندیدا و تلاش برای حضور مردم در انتخابات جرم است. تو که نگفته بودی کسی حق ندارد گرد میرحسین جمع شود. هیچ جای قانونت هم که نیامده بود. تقصیر این بندگان خدا چیست.
خب تو که اینقدر طبعت نازک است می گفتی شورای نگهبان صلاحیت میرحسین را رد کند. ما که حرفی نداشتیم. آخرش این بود که قدری غر می زدیم و بعد می رفتیم پی کار خودمان. نه تو به دردسر می افتادی و نه این بازیها به راه می افتاد. چرا تلافی کم کاری خودت را سر کسی دیگر خالی می کنی؟
حالا هم نمی فهمم مشکلتان چیست. احمدی نژاد که قرار است چهار سال دیگر هم رییس مملکت باشد، مشارکت انتخابات هم که بالا رفته. دائما هم که توی تلوزیونتان می گویید که اغتشاشگران اندکند و ربطی به هواداران کاندیداها ندارند. من نمی فهمم قضیه این دستگیریها دیگر چیست و قرار است شافی کدام درد شما باشد.
من اگر جای تو بودم از خر شیطان پیاده می شدم. زندان را می گذاشتم برای آدمهای تبهکار. برای آدمهایی که خطرشان تهدیدکننده جامعه است. نه برای کسانی که هر کدامشان نعمتی هستند توی این مملکت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:36  توسط احمد طالبی  | 

"در آن باغی که گرگی باغبان است/ فغان بلبلان بر آسمان است" این شعر همیشه سر زبان یکی از آشنایان است و با بهانه یا بی بهانه می خواندش. اما چه شد که یاد این بیت افتادم؟ سخنان رییس دانشگاه تهران را بخوانید.(+)
ایشان ادعا می کنند که همه دانشجویان دانشگاه تهران که در کوی یا بیرون از آن بازداشت شده بودند، با پیگیری های انجام شده آزاد شده اند و نیز مدعی اند که خسارات وارده بر کوی در جریان حمله سحرگاه دوشنبه خیلی جدی نیست که باعث وقفه در کار شود!!!
نمی دانم فرهاد رهبر می داند بر کجا مدیریت می کند یا نه! اما از دو حال خارج نیست یا نمی فهمد تعریف واژه هایی مثل "دانشجو"، "بازداشت" و "آزاد" را و نمی داند کوی دانشگاه کجاست و چه بر سر آن آمده و یا اینکه هیچ اهمیتی ندارد برایش چه اتفاقی افتاده و حالا با اعتماد به نفسی که این روزها زیاد شده و بشکه بشکه دارد به مدیران تزریق می شود، توی چشم همه ما نگاه می کند و دروغ می گوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:37  توسط احمد طالبی  | 

دائما خطاب به خارجی ها می گویند که حوادث امروز ایران دعوای خانوادگی است. به نظر من اما زدن این حرف اصلا خوب نیست.
هیچ امتیاز مثبتی نیست که خارجی ها فکر کنند ما در دعواهای خانوادگی مان اینقدر وحشی هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:21  توسط احمد طالبی  | 

اول: جامعه به شدت سیاسی شده است. هر جا که می روی صحبت از انتخابات است و درستی یا نادرستی نتایج اعلام شده آن، صحبت از حواشی و پیامدهای انتخابات، صحبت از اعتراضات و اغتشاشات، صحبت از...
جامعه ما جدی تر شده، رخدادها را با دقت بیشتری دنبال می کند، با وسواس زیادتری سخنان را می شنود، همه تحلیلگر سیاسی شده اند و خیلی ها که پیش از این از سیاست دوری می کردند حالا در هر محفل و مجلسی بحث می کنند.

دوم: به نظر می رسد که چند روزی است بازار فروشندگان دیش ماهواره رونق گرفته است. مردم حالا کمتر به اخبار و گزارشهای تلوزیون اعتماد می کنند. می شود گفت که دیگر در باور عمومی، حداقل در مساله انتخابات و پیامدهای آن تلوزیون به عنوان یک رسانه بی طرف شناخته نمی شود. مردم ترجیح می دهند در کنار تلوزیون جمهوری اسلامی اخبار و تحلیلهای bbc و voa را نیز بشنوند و ببینند.
این یعنی کاهش اعتبار و مقبولیت رسانه انحصاری جمهوری اسلامی.

سوم: خطبه های نماز جمعه آشکار سویه حمایت از احمدی نژاد داشت. آقای خامنه ای با کارهایی به مخالفت برخاست که امروز از سوی صدها هزار هوادار میرحسین موسوی انجام می گیرد. رهبری نظام با این نوع موضع گیری خود را رویاروی جمع زیادی از مردم کشور قرار داد. این اقدام همزمان با تشکیل اجتماعات خیابانی بزرگ مخالفان احمدی نژاد می تواند بسیار شجاعانه قلمداد شود اما در عین حال انتحاری نیز هست. رهبری موضعی گرفته است که به احتمال قریب به یقین آشکارا از آن تمرد خواهد شد و این تمرد به اعتبار رهبری و جایگاه وی خدشه وارد خواهد کرد.

چهارم: این انتخابات شاید می توانست پایه های مردمی نظام را تقویت کند اگر به گونه بهتری مدیریت می شد اما مسیری طی شد که با سرعت بالا در حال مشروعیت زدایی از سیستم است.
زیر سوال رفتن گذشته و حال دولت های جمهوری اسلامی در مناظره های تلوزیونی، تشکیک در سلامت اخلاقی و مدیریتی کاندیداها، امتناع اغلب روحانیون سرشناس و مراجع تقلید از تبریک به فرد معرفی شده به عنوان رییس جمهور منتخب، بی اعتمادی مردم به دستگاههای اطلاع رسانی و پناه بردن آنها به دیگر رسانه ها و اینک رودررویی آشکار رهبری با یک جناح سیاسی و جمع زیادی از مردم ضرباتی است که اندک اندک مشروعیت مردمی و دینی را از این نظام سلب می کند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 3:41  توسط احمد طالبی  |