|
همینجوری یک چیزهایی به ذهنم رسیده، تو هم سخت نگیر همینجوری بخونش
|
چند روز برای گرفتن قرص سرماخوردگی گذرم به داروخانه افتاد. دیدم که توی داروخانه نشریه هم می فروشند. خوشم آمد که کار فرهنگی از نوع مطبوعاتی اش تا اینجا هم راه پیدا کرده است. روی لوگوی نشریه آن را به عنوان پرتیراژترین هفته نامه ایرانی معرفی کرده بود (حالا من نمی دونم توی ایران که هیشکی تیراژ واقعی نشریه ها را نمی دونه، چطور یکی می تونه ادعای پرتیراژترین بودن داشته باشه) البته خیلی هم نباید بیراه باشد، روی دکه هم که دقت کردم تعداد زیادی از این نشریه بود.
در همان نیم صفحه اولش حداقل اسم ده تا دکتر آمده بود که یا یادداشت داشتند و یا مصاحبه کرده بودند. به نظرم جالب آمد که یک نشریه پزشکی می تواند پرتیراژترین نشریه ایرانی های زردخوان باشد. گفتم نکند زیر پوست این آدمهای بازاری، یک جامعه فرهیخته پنهان شده که برای مسائل اساسی همچون سلامت و بهداشت ارج و ارزش قائل است.

نشریه را که دیدم ناامید شدم. توی نشریه نه مسائل پزشکی و سلامت که همه چیز بود. سن مناسب ازدواج، بحث های زیبایی، نامه رییس قبیله سرخپوستان، داستان مرد درختی و... عکس اصلی نشریه هم که به بهانه زیر ذره بین قرار دادن "مرد هزارچهره" از منظر روانشناسی، مربوط به مهران مدیری بود. بگذریم از اینکه در طول مصاحبه اش جز به عنوان مثال سراغ این سریال نرفته بود.
در ستون پیامهای تلفنی اش هم یک نفر از آرایش موهای پسرش گلایه کرده، یکی دنبال راهی برای افزایش وزن می گردد، نفر بعدی از ستون قصه های عامه پسند تشکر کرده بود، آن دیگری درخواست مطلب در مورد مهریه و تاثیرات آن دارد، یکی گلایه مند توزیع نشریه بود، یک خواننده بامزه هم موتورسواران را روانی دانسته بود و...
شعر زیبا و بی همتای پست قبلی هم مال همین نشریه بود که در صفحه بچه ها چاپ شده بود. انصاف می دهید که خیلی شعر خوب و آموزنده ای بود و حتما شاعرش کلی زحمت برای آن کشیده است.
پی نوشت بی ربط اول: دلم می خواهد با یکی شاخ به شاخ شوم بدجور. مثل یک کامیون و یک سواری پراید که راننده های هر دوتاشون توی یک جاده دوطرفه خوابیدن. فقط نمی دونم دوست دارم جای کامیون باشم یا پراید.
پی نوشت بی ربط دوم: بعضی آدما فکر می کنن انجمن جامعه شناسی ایران مثل انجمن اسلامیه. راه می افتن میرن اونجا واسه خودشون ائتلاف میزنن و رای جمع میکنن و... حالا من اسم نمی برم.